حسم به درس مثل یه نوترون یا شایدم الکترون میمونه :/

1. امتحانام پشت هم داره گند میخوره و نمرات داغون پشت هم ردیف میشن. برای اولین بار دینی زیر ۱۹.۵ گرفتم! اونم نه مثلا ۱۹ و اینا.. شدم ۱۸! البته که حقمه! چون نخونده بودم! و توجیهاتی از قبیل اینکه امتحانش سخت بود و بالاترین ۱۹ بود و اینا اصلا پذیرفته نیست و تنها دلیل همون درس نخوندنه! مثه نخوندن ریاضی که شدم ۷ از ۱۰ . مثه نخوندن ادبیات که شدم ۱۸.۲۵ که البته بخاطر اول شدنم و درصد بالام تو گزینه۲ ۲۰ شد! و یا نخوندن هندسه و ۵.۷۵ از ۷.۵ شدن! آزمون هفته پیشم رو هم ۲۴ شدم تو مدرسه و این افتضاحه! و خییییلی چیزای دیگه.. از جزوه‌هام که نگم براتون :/ یکی از یکی ناقص تر و داغون‌تر :| ولی اصن مهم نیست برام :/ دلم نمیخواد درس بخونم! زوره مگه؟ -__- نمیییخوااامممم 

2. هفته پیش استاد ق. خواست جزوه‌ها رو ببینه. جزوه من سفیدِ سفید بود غیر از چندتا سوال که سر کلاس حل کرده بود خودش هیچکدوم رو حل نکرده بودم :/ میخواست بندازتم بیرون :| البته میدونید چی این وسط بد بود؟ اینکه این یارو مادرگرام رو دوشنبه‌ها میبینه و اصولا راجب من باهم حرف میزنن و من پیش خودم گفتم الان میره میگه: خانومِ ... از این به بعد دیگه لازم نکرده دخترتون سرکلاسای من بیاد. :/// البته که خداروشکر به خیر گذشت و گویا همو ندیدن.. هووف :/ 

3. در ادامه‌ی شماره یک اینو هم بذارید بگم براتون! امتحان ترم کامپیوتر داشتیم سه‌شنبه؛ بعد من ۴ جلسه اخرشو کلا نبودم :/ دو جلسه‌شو که پنج‌شنبه گذاشته بود که کلاس داشتم نرفتم! دو جلسه بعدشم شنبه بعدش بود که چون کارای کفا مونده بود نرفتم سرش و رفتم برا ارائه خودمو آماده کنم. از شنبه هم به پریناز سپردم که جزوه‌هاشو که تو کانال گذاشته بریزه رو فلش بیاره برام که تهشم با این مواجه شدم که نیاورده و وقتی بهش گفتم چرا و تیکه انداختم برگشت گفت "وظیفه‌م نبوده که!" و منم فقط گفتم "اره وظیفه‌ت نبوده" و رفتم. باید به جاش خیلی حرفا میزدم در جوابش ولی همشو خوردم و فقط توی دفترم نوشتم.. و خب اینکار پریناز باعث شد من تازه ساعت ۸ شب جزوه‌ها بیاد دستم! جزوه‌هایی که هیچی حالیم نمیشد ازشون و در اخر هم ۳ تا سوال ۲ نمره‌ای ننوشتم کلا :// توعمرم نشده بود سوالی رو واقعا هیچیشو بلد نباشم که بخوام سفید بذارم -_- اونم یه سوال دو سوال یه یه نمره نیم نمره نه :/ 6 نمره ننوستم فقط :/// دیگه غلطا و اینام رو حساب نکنم بهتره :/ 

4. نمیخواستم پستم اینقدر راجب درس و نمره باشه ولی حالا که اینقدر راجب درس و نمره شده پس بازم در همین مورد میگم و اتفاقات غیر درسی رو میذارم بعدا مینویسم براتون :)) 

5. میدونید من آدمیم که اگه نخوام درس بخونم، نمیخونم. شده هیچکاری غیر درس خوندن هم نداشته باشم ولی اگه نخوام نمیخونم! مثه این چند وقت که نه تله بود و نه وب؛ ولی من حتی میزان درس خوندنمم اومد پایینتر! پیش خودم میگفتم دلیل درس نخوندنم اینان و حالا که نیستن میشینم میخونم ولی نشد! چون نمیخواستم! چون علاقه‌ای نداشتم!! میشستم پشت میز و به کتاب دفتر بازِ جلوم نگاه میکردم و غرق خیال میشدم :) اون اولاش البته کتاب هم میخوندم. کتاب "عقاید یک دلقک" که خب زود تموم شد و نمیدونم چرا، ولی بعدش نتونستم کتابی رو شروع کنم. دلقک رو هم قبل اون سه‌شنبه شروع کرده بودم که تونستم ادامه بدم وگرنه شاید اونو هم نمیتونستم بخونم.. 

6. اینهمه حس کرختی و بی علاقگی نسبت به درس در من واقعا بی سابقه‌ست و تا حالا نشده بود اینقدر دلم نخواد درس بخونم و از اون بدتر برام هم اهمیت نداشته باشه اگه یه وقت منفی بگیرم و یا کم بشم. هیچ اهمیتی! 

7. جیییییییییییییغ هواااااااااااااار (فقط بخاطر تو زهرا D: )

۵
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۲۴ اسفند ۲۲:۴۳
درست میشه 
نگران نباش:) منم اینجوری بودم یه زمانی
شرمنده کردی خواهرم😂

پاسخ :

نگران؟ نگران نیستم باو :/ مهم نیس درست شه یا نه :| 
تازه شرمنده ترت هم خواهم کرد در پستای اینده :دی 
+ این شیدا کجاست خبرش؟ -_- 
یا فاطمة الزهراء
۲۴ اسفند ۲۳:۰۸
آنه جان چی شده؟ مگه درس رو دوست نداشتی؟ :(

پاسخ :

یه زمانی اره! ولی کلا امسال خیلی اوضاعم نافرم شده :/ 
باز ترم اول بهتر بودم! از ترم اول به بعد هی بد و بدتر شد اوضاع :// 
یا فاطمة الزهراء
۲۵ اسفند ۰۰:۰۴
چرا آخه؟

پاسخ :

ندومبه :| 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۲۵ اسفند ۰۲:۰۷
بله کاملا صحیح میفرمایید استاد:|

حالا گوشای من هیچی فکر هنجرهٔ خودت باش خواهرم

وبلاگشو عوض کرده؟ میدونی؟ 

پاسخ :

بله بله D: 
باشه :دی 
اره میدونم بهش پیام دادم ولی جواب نداده هنو :/ 
פـریـر بانو
۲۵ اسفند ۱۹:۵۶
عه تو چرا داری دوره‌های زندگی درسیت رو مثل من میگذرونی هی؟ :|
فقط می‌تونم بگم صبور باش و خودت رو نکش! من رو این دوتا نجات داد. درس خوندنم قاراش میش شده بود ولی سعی می‌کردم همون یکم هم شده بخونم و خودم رو نکشم! روزای سیاه گذشت. یه یکی دو سال دیگه این روزا یادت میره همش... باور کن این شعار و حرف روانشناسانه یا اینکه من بزرگم میدونم تو کوچیکی نمی‌فهمی نیست. واقعا این رو تجربه کردم... یکم صبر کنی همه چی رو به راه میشه. به خودت زمان بده ؛)

پاسخ :

عرررر هشتگ تفاهم D: 
حریر صادقانه بگم بجز اینکه جدیدا یه وقتایی زود از کوره در میرم و بی اعصاب شدم و اینا واقعا ادم صبوریم یا شاید بهتره بگم با تحمل! 
سعی میکنم اونقدری اوضاعم خراب نشه که دیه نتونم خودمو نجات بدم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
شهر من
در پشت دشت آرزوها نیست
شهر من
در خواب و رویا نیست
گرچه خالی از خیال و آرزو و پر ز نیرنگ است
سینه در آن سخت دلتنگ است
اما شهر من
جای جز اینجا نیست..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان