چهل تیکه

1. بیاید همگی با کمک هم رسم روبوسی کردن رو از بین ببریم :| یا حداقل اگه از بین نمیبریم بیایم فقط سه بار این ور اونور کنیم صورتامونو :/ نه دوبار یا چهار بار :/ یا سر بوس سوم رو هوا موندم یا سر بوس چهارم به زور کشیدنم :/ #نه_به_روبوسی
2. من نمیفهمم این آجیل چه چیز خوشمزه‌ای غیر پسته _که اونم هیچوقت تو قاشق نمیاد_ داره که اینقدر دوسش دارن همه :/
3. با تچکر از فوامیل گرامی که همگی شیرینی خشک میدهند و نمیگذارند چاق شویم :| البته که همان را هم نمیخورم :/ آدم تشنه‌اش میشود بعد از خوردنشان -_-
4. نمیفهمم چه بیماری‌ای بود که اینهمه وقت خالی را ول کردند و به صورت رگباری و پشت هم در یک بعدازظهری دل‌انگیز بهاری به ۶ خانه برای عید دیدنی رفتیم :/ یعنی اوضاع طوری بود که وقتی شیرینی و آجیل و این بند و بساط‌ها را میدیدم میخواستم جیغ زنم و سر به بیابان گذارم :| اما باز هم خدا را شکر که دیر مهمانی رفتن را شروع کردند و دیگر دیر شده بود برای خانه‌ی هفتم و هشتم :| وگرنه از اینها بعید نبود باز هم به عید دیدنی رفتن ادامه دهند :||
5. در مملکتی زندگی میکنیم که پول ندارد جاده‌هایش را دوباره آسفالت کند و از نداری فقط جاهایی که ترک دارد را کمی آسفالت میزند :/ #کمر_نماند_برایم
6. از اول فروردین تا هفتم نت رایگان داشتم و خودم خبر نداشتم :| #تف
7. شماره قبلی‌ام را که همیشه اولش را قاطی میکردم که 922ست یا 921 :/ و حالا این شماره را که به کل نمیتوانم حفظ کنم :| کلا با شماره‌هایم مشکل دارم :دی
8. تک فرزندی فقط اونجاش که تو مسافرت عقب ماشین کلش واس خودته ^_^
9. روز ۱۲ فروردین است و ما در راه برگشت و روز ۱۴ فروردین نیز خبرمان باید برویم مدرسه و با حجم انبوهی از درس و مشق و امتحان روبه رو شویم -__- علاوه بر اینها شما بگویید با حجم انبوهی از تکالیف انجام نشده چه کنم؟ :/
10. دقیقا ده روز دیگر مانده تا نمایشگاه مدرسه‌مان و از آن مهم تر مسابقه کفا! امیدوارم که اینبار تلاش‌هامون جواب بده :)
11. میدانید بزرگترین مشکلمان برای کفا چیست؟ این است که ما فقط و فقط و فقط ۵ تا دانش آموز هستیم که برای اولین بار میخوایم شرکت کنیم و هیچ سرپرست یا استاد راهنمایی نداریم و تنها خودمونیم :) اینه که کارمون رو جلوی تیم‌هایی که استاد راهنماهاشون یه سری آدم خفن هستن، سخت میکنه! ما همچنان تلاش میکنیم؛ شماها هم دعامون کنید :)
12. نمایشگاه مدرسه‌مون بازدیدش واسه عموم آزاده (صد در صد مطمئن نیستم ولی ۸۰ درصد مطمئنم) و من دلم میخواد هرکدومتون که میتونه بیاد :) البته که از شانسم یه روزش تداخل داره با کفا ولی روز اولش خودم هستم!
هر موقع مطمئن شدم صد در صد که میتونید بیاید بهتون خبر میدم و یه سریتون هم که به صورت ویژه دعوتید و باید بیاید ^_^
13. تنها فیلمی که دیدم این مدت فیلم doctor strang بود که نظر خاصی راجبش ندارم و نه بد بود و نه خوب :/
14. بذارید از پسرداییم بگم که چقدر شیرین و خوردنی شده ^__^ یه پسربچه کله حنایی و تپلو با خنده‌های شرین *___* [آیکون غش کردن از ذوق] ینی کافیه باهاش حرف بزنید همچین بهتون میخنده که دوست دارید براش بمیرید ^___^ تازه بچه‌م علاقه وافری هم به آینه و دوربین داره D: کافیه ببریش جلو آینه و خودشو ببینه یا دوربین جلوش بگیری و بخوای عکس بگیری ازش، همچین میخنده *_________* واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای
15. دیشب اینقدر بازیش گرفته بود. هی صدا از خودش در میاورد و میخندید ^_^ یا مثلا صورتتو که بهش نزدیک میکردی میگرفت موهاتو از دو طرف میکشید تا به خودش نزدیکت کنه و بعد دهنشو باز میکرد تا بخورتت مثلا D: ^__^
16. یه شب شلوار پاش نبود بعد داییم با گوسفندش(از این چیز پلاستیکیا که صدا میدن وقتی فشارشون میدی) هی میزد به پاهاش و اونم قلقلکش میومد و یا صدای بلند میخندید ^__^ [آیکون غش کردن از ذوق]
17. وای وای از گریه‌هاش بگم. اینجوریه که کافیه فقط شروع کنه گریه کردن، به ثانیه نکشیده اشک از اون چشای خوشگلش میاد و دماغشم راه میفته :)) ینی یه جوری گریه میکنه و اشک میریزه و گریه میکنه که دلت واسش کباب میشه [از این لبخند چپلوکیا]
18. یه شب نمیدونیم چش شده شده بود که نمیخوابید و همش گریه میکرد‌. با همین گریه‌هاش همه رو به گریه انداخته بود..
19. همون شب شماره 18 بود که من و دخترخاله‌م توی اتاق چمدونا نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و اینا.. که یهو خاله‌م با شتاب اومد داخل و مثه چی گریه میکرد. میدونستم حال پسرداییم خوب نیست و اینا و اولین چیز این به ذهنم رسید که نکنه چیزیش شده؟ ازش پرسیدیم چیشده؟ چیزی نگفت. با دخترخاله‌م سریع رفتیم بیرون و پیش بقیه. دمپایی نپوشیدم و دوییدم سمت خونه. تو همین مدت چند ثانیه فکر مرگ همه‌ی افرادی که اونور تو خونه بودن به ذهنم رسید و فقط خودم رو آماده کردم که با حجم آدم گریان روبه رو شم و لباس مشکی بپوشم. ولی دیدم اونجا چیزی نشده و اونا هم نمیدونن چرا گریه میکنه. بعدا کاشف به عمل اومد چندبار دیگه هم اینجوری شده که یهو بزنه زیر گریه. دیگه حدود نیم ساعتی گریه کرد تا تونست خودشو کنترل کنه. 

20. امسال خیلی شهرمون شلوغ شده بود. ینی مسافر خیلی زیادتر از سال‌های گذشته بود. از نظر اقتصادی خوبه‌ها ولی خا من دوست ندارم :/ مثلا جاهایی که وقتی میرفتیم فقط خودمون بودیم و میشد کلی عکس خوشگل خوشگل گرفت، الان پر آدم بود و نمیشد عکسی گرفت که توش آدم نباشه :|
21. خدا نصیبتون نکنه که بچه‌ی ۵ سال از خودتون کوچکتر قدش ازتون بلند تر باشه -_-
22. آقا منم دلم میخواد این صندلی داغ حریر رو شرکت کنم که ببینم چه سوالایی ازم میپرسید ^_^ ولی خا یک اینکه چون وب عوض کردم آنچنان دنبال کننده‌ای ندارم و دو اینکه وقت هم ندارم :| ولی اگه خیلی ادامه پیدا کنه شاید شرکت کردم :)
23. امسال اینجوری بود که وقتی دور هم جمع میشدیم انگار که یه مهدکودکه و ماها مربی این مهدکودک :| ینی میخوام بگم خیلی بودن بچه‌های کوچیک :/ یکی رو میگرفتی اذیت نکنه اون یکی از اونور در میرفت :/ حتی مثلا مظلوم ترین و ساکت ترینشون رو هم میدیدی یهو عصا دستشه و داره میره سمت تلویزیون تا بزنه بهش :| :)))
24. به شخصه خیلی کیف کردم با تعداد زیاد بچه‌ها ^_^ این گریه میکرد مامانش رو میخواست میرفتی اون یکی رو میگرفتی و اینگونه بود که میشد کلی بچه بغل کنی و باهاشون بازی کنی ^_^
25. حاضرم ده تا سفره تکی بندازم ولی یه سفره جمع نکنم :|
26. اینقده ضایع‌ست از پسرعموتون که همش 10 سالشه و تازه دو روزه فرق خشت و گشنیز رو فهمیده ببازید -_- حالا باز من هیچی! نه سنی دارم و نه ورق باز حرفه‌ای هستم؛ اون پسری که یه عمره داره ورق بازی میکنه و بیش از دوبرابر سن اون بچه رو داره، چجوری میخواد بعد این باخت‌ها کمرشو راست کنه جدا؟ :/ :))
27.  برسیم زودتر تهران، لطفا -_-
28. رفته بودیم یه جایی بعد یه سری آدم دور هم جمع شده بودیم که شاید هر ده سال یکبار اون جمع کنار هم بودن و میخواستیم عکس بگیریم. داشتم با دوربینم عکس میگرفتم بعد پسرعموم اومده گوشیشو گذاشته میگه برو تو من میگیرم برا من بهتره!الان همه کامل تو عکسن و اینا.. (گوشیش سون پلاسه) منم با تعجب و حالت پوکر گفتم برا تو بهتره؟ دوربینم خیر سرش اسمش دوربین عکاسی حرفه‌ایه ها! قطعا اگه قرار بود عکس گوشی بهتر باشه ازش، گوشی میخریدم نه دوربین! و خب وقتی هم که همه عکسا رو تو گروه فرستادن عکسای من خیلی واضح تر و بهتر از برا اون بود [لبخند پیروزمندانه]
به مادر گرام گفتم میگه میگفتی: ببخشیدا.. خفه شو! فک کنید چقدر دیه اون بچه پرروعه که مادرگرام گفت اینو میگفتی :/
29. خبرنگاری هم شغل جذابیه نه؟ ^_^
30. تا حالا تو ذهنتون بلاگرا رو باهم جفت کردید؟ D: من و بهار علاوه براینکه تو ذهنمون جفت کردیم با مشورت همدیگه هم جفتتون کردیم D: اینقده کیف میده :دی
#حلالمون_کنید
31. میگم اینهمه همه عکساتون با اسنپ چته مثلا چارسال دیه بخواید ببینید چه شکلی بودید چیکار میکنید؟ :/
32. من نمیفهمم، چرا باید کسی که متولد ۶۳ هست با دختری ازدواج کنه که متولد ۸۱ یا حتی کوچکتر هست؟؟ اینهمه اختلاف؟؟؟ عاخه چرااااا؟؟؟؟؟ اصن چرا باید اون دختر اینقدر زود ازدواج کنه؟ اصن اینکه پدر و مادرش چجوری راضی شدن به درک! خود اون دختر چطور راضی شده؟؟؟
33. چرا هنوز توی این قرن باید کسایی وجود داشته باشن که به قول مادرگرام فقط دختر میارن که شوهرش بدن؟؟؟ چرا بچه‌ی ۱۴ ساله باید ازدواج کنه؟
واقعا خداروشکر که پدر و مادرم از اینجور آدما نیستن!
34. به مادرگرام میگم: خوبه این ثنا از من دختر تره و ناز و غمزه‌ش زیاده اینقدر. بعد میدونید چی میگه؟ میگه تو اصن دختر نبودی از اولم :|
35. خوبید شماها؟ چخبر؟ :)
36. لطفا دسشویی‌های بین راهی رو یه سر و سامانی بدید آدم رغبت کنه بره :|
37. جدا تو شهر کوچیک نمیشه هیچکاری کرد :| هرکار کنی همه میفهمن :/ برای مثال یه شب با دوستم رفتیم کافه بعد همین دوستم کلی دوستاش و آدمای آشنا دید اونجا :| یا مثلا یه شب دیگه رفته بودیم پیتزا بخوریم بعد از سه خانواده‌ای که بودیم شدیم ۸ خانواده و تازه کلی آدم دیگه هم دیدیم ولی خا دیه بهمون ملحق نشدن :/
38. مادرگرام گفته اگه مدال طلا بگیریم جایزه‌م کنسرت چارتاره ^____^ عررررررر جییییییغ واهاهاهاهاهای
پدر یکی از بچه‌ها هم گفته اگه طلا بگیریم شام میبرتمون هتل اسپیناس ^__^
39. چطور میتونید طرفدار ماکان بند باشید؟ واقعا به چه دلیلی آهنگاشونو گوش میدید؟ صدا دارن؟ نه! متن آهنگاشون قشنگه؟ نه! موزیکش قشنگه؟ نه! جدا دلیلتون برای طرفداریشون چیههههه؟؟؟؟؟ 
40. خیلی کارا قرار بود تو عید انجام بدم که نشد :/ بیاید بگید شماها هم مثه من بودید :| مخصوصا شماها که تکلیف عید داشتید و ننوشتید -_- 
پ.ن: پست در راه برگشت نوشته شده است! 
۷
سها .ج
۱۲ فروردين ۲۲:۰۷
1.حاضرم باهات کمپینِ #نه_به_روبوسی راه بندازم حتی:))))
2.بادوم هندی عزیزم،بادوم هندی
8.آره منم تا قبل از آوار شدن نوید روی سرم،همیشه عقب ماشین دراز می کشیدم:دی روایت داریم که مسافرتایی که صبح میرفتیم،من با پتو و بالشتم راه میوفتادم میومدم پایین میرفتم تو ماشین و ادامه خواب:دی
9.همه شونو سیزدهم انجام میدیم[به خود امید می دهد]
12.دارم فکر میکنم اونروز مگه با استاد ق. کلاس نداریم؟
20.یکی از فانتزیام اینه که برم تو یه کلبه وسط جنگل،یه سه چهار ماهی ام هیچکس کاری بهم نداشته باشه.یه 300 تا کتابم با خودم ببرم بخونم۸_۸اینو میگن مسافرت،نه این مسافرتایی که ما میریم-_-
22.شرکت کن۸_۸
25.منم همینطور،ولی کسی به خواسته ی ما وقعی نمی نهه:|
28.این قسمت....:دی
29.نه:|شلوغه بابا:دی
30.عهههه نامرد من که اصن بهش فکرم نکرده بودم،ولی اون مورد آخری که گفتی میومدن به هم:دی ایشالا جورش میکنیم با یاری بلاگستان:دی
31.مثلا اندازه گوش اون سگه عوض میشه:دی ولی مزخرفه به هرحال
من فقط از همون فیلترش خوشم اومد که نیش آدمو باز میکرد،لامصب حقیقت درونی منو نمایان میکرد:دی
32.ولشون کن بابا،بی مغزن-_-
36.بابا دسشویی بین راهیه دیگه،چه توقعی داری:|همین که هست وجودش نعمته،وگرنه باید به باغچه متوسل می شدی:دی
39.فهمیدی به منم بگو-_-
40.همانا هممون از خستگانیم:دی

پاسخ :

1. مطمئن بودم تو همراهیم میکنی D: 
2. بدم میاد :| 
8. من از اول بدبخت بودم -_- همیشه یکی کنارم بوده :/ فقط یکی دوبار شده که یا داداشم تو ماشین یکی دیه بوده یا پارسال که کلا باهامون برنگشت و من اون پشت پادشاهی کردم :دی 
9. درست ترش اینه که همه‌ش رو ۱۳ کپ میزنیم :/ 
12. اممم ببین تو ۵شنبه اگه بیای که من نیستم :/ یا فوقش بعد از ظهرش شاید باشم! باید ۴شنبه بیای! 
20. من به روز چهارم نرسیده دیوونه میشم از سکوت :/ باید همیشه دورم شلوع باشه!
22. :)
25. هعععی روزگار.. :/ 
28. :دی
29. خبرنگاری شلوغه؟ :/ ینی چی؟ :// 
30. چرا چرا فکر کرده بودی :دی از بس زیاد بود دارم فکر میکنم مورد اخری کدوما بودن D: 
31. متوجه شدی اشاره خاصی به پری داشتم تو این مورد؟ :دی 
واس مسخره بازی عالیه :))))))) 
32. بهار ینی فقط هی نگاه میکردم ببینم ایا این واقعا از من کوچکتره و الان کنار شوهرش نشسته؟ -_- 
36. بی ادب :/ :))) نه بابا یه جا هست مجتمع مهر و ماه اگه اشتباه نکنم، اینقدر دستشوییاش خوبه لعنتی ^_^ اینقده خوشگل و تمیزه آدم دلش میخواد بره :دییی 
39. سرش را به دیوار میکوبد :/ 
40. صحیح است D: 

ابوالفضل ...
۱۲ فروردين ۲۲:۱۴
بترکی هی! برا جواب دادنت باس با لپ تاپ بیام به وبت!!! چه خبره!!!

پاسخ :

برا چی حتما با لپتاپ بیای؟ 
خبر سلامتی D: 
سها .ج
۱۲ فروردين ۲۳:۱۶
12.هوم،با استاد ا. کلاس دارم از ساعت چهار تا هفت۸_۸
از صبح تا زنگ سوم فکر کنم بتونم بیام.اون ساعت هستی؟
بیام به دوستات افتخار بدم کفتر کاکل به سرو بشناسن:دی
29.بابا مگه ندیدی خبرنگارا میرن از یکی مصاحبه کنن،کللللللی آدم دورشونن و 
کللللی خبرنگارو میکروفن و اه:|
30.نوچ:| همون اولشم بهت گفتم که فکر نکردم ولی خوبن:دی
احساس این پیرزنای سبزی فروش که می شینن تو میدون ملتو می چسبونن به همدیگه بهم دست داد.
31.-_-
36.وای وای وای آررره اونجا خیلی خوبه لعنتی۸_۸

پاسخ :

12. ینی مدرسه نری؟ اره فک کنم باشم. زنگ سوم رو مطمئنم ولی اول و دوم رو نمیدونم میتونم اجازه‌شو بگیرم یا نه! به نظرم که این افتخارو بهشون نده D: 
29. دیوانه :))))))) عاخه اینم شد دلیل؟ :// :)))) 
30. همون موقع هم اینو گفتیم D: ولی خا ما که واقعا نمیچسبونیم! تصور و خیال میکنیم! 
36. عرررر پ تو هم رفتی D: 
سها .ج
۱۲ فروردين ۲۳:۳۱
12.تا ساعت چند شماها هستین؟
30.نهههه تیریخیدا بیا عقدشونم بکنیم://
36.نههههه من به دسشویی خونمون خیانت نمیکنم:دی کلا اونجا زیادی شیک و پیکه:))))
+چقدر خوبه وبلاگت خلوته:دی الان احساس میکنم با تیشرت شلوارک لم دادم:دی ازین شلوارکایی که ملت میخوان برن هاوایی می پوشن عکس نخل و درخت و دریاام داره:دی

پاسخ :

12. ماها که تا اخرشب هستیم و حتی ممکنه بخوابیم ولی باس بپرسیم تا ساعت چنده کلا! بهت خبرشو میدم! 
30. فکر بدی نیست D: 
36. لعنتی هیجا مثه دسشویی خونه خود ادم نمیشه D: 
+ اره. عین این خیابونای خلوت که فقط توشون تیر چراع برق روشنه و یه حس خوبی دارن میمونه ^_^ بابا هاوایی چیه :/ ملت دو قطه آب ببینن هم از اونا میپوشن :| 
ابوالفضل ...
۱۲ فروردين ۲۳:۳۸
زیاده برا جواب دادن باس صفحه ی بزرگتر داشت!

پاسخ :

واقعا؟ من که کلا با گوشی میام. اصن با لپتاپ نمیتونم :/ 
ابوالفضل ...
۱۳ فروردين ۱۴:۲۹
۱. واقعا باید به سامان برسه. سه تا بوس نه کمتر نه بیشتر!
٢. همه شون غیر بادوم زمینی خوبن!
٣. از شیرینی خامه ای متنفرم :\
۴.عید دیدنی سریالی و رگباری خر است...
۵. درد کمرت از قر فراوونشه! ننداز گردن راه و جاده و ماشین!
۶. :/
٧. تو از منم بدتری پس در شماره حفظ کردن!!!
٨. کوفت ات شه!!!

۱٢. ببینیم چی می شه!
۱٣. ندیدمش...
۱۴- ۱٩. جای منم دو تا گاز بگیر ازش!
٢۰ . خوب می فهمم که مشهدیم و ...
٢۱. زیاد قسمت کرده!
٢٢. شرکت کن حتما.
٢٣-٢۴. جای من خالی بوده!
٢۵- ٢۶. غلط کردم خالی نبوده!
٢٨. راست گفته مادرت!
٢٩. قدیما بود برام و یه قدم فاصله داشتم باهاش ولی الان نه...
٣۰. یالا مورد من رو بگو توی خصوصی تا حلالت کنم!!!
٣٢. یه لحظه خودم رو جای اون پسره گذاشتم. چطور خودش قبول کرده!!!

 خسته شدم از جواب دادن! خدا ازت نگذره!

پاسخ :

۱. باید کلا ریشه کن بشه!:| 
۲.نه فقط پسته! ولاغیر!!
۳. بی سلیقه :/ 
۴.تکبیییر 
۵. نه بابا قری ندادم من :/ یه عروسی رفتیم همش که اونم هرچی اصرار کردن بهم نرفتم وسط :/ 
۶. :دی
۷. D: 
 ۸. نیستم که منم :/ همیشه یه گنده تر از خودم کنارمه :| 
۱۲. چه نازم میکنه :/ 
۱۴-۱۹. یه بار اومدم همچین لپشو محکم بوس کردم که اشکش درومد:دی دیگه دلم نیومد اینکارو کنم باهاش :) 
۲۱. یو عار بدبخت :| 
۲۲. ببینم چی میشه :دی 
۲۳-۲۴. بچه دوست داری؟ ^_^ 
۲۵-۲۶. حالا دو دست اول رو فقط میبرد، بعدش دیه غیرتمون نمیذاشت بذاریم ببره :دی
۲۸. بله بله :دی 
۲۹. عحححح واقعا؟ چه باحال ^_^ 
۳۰. نوچ نمیگم :دی 
۳۲. اه اینقدر ازش بدم میاد -___- مرتیکه فلان فلان شده -___- 

اوووو تازه الان کلی مورد دیه به ذهنم رسیده و به خودم میگم چرا اونا رو نگفتم D: 
ابوالفضل ...
۱۳ فروردين ۲۰:۰۰
٢- ٣. اتفاقا اگه رفیقم توی دنیای حقیقی بودی کلی ازین اخلاقام خوشحال می شدی چون سهم پسته و شیرینی خامه ای من برای تو بود 😁
۱٢. ناز کردم. گفتم ببینم دعوت می کنی یا نه!!!
٢٣-٢۴. بچه دوستم شدید!
٣۰. نگی حلالت نمی کنم!!!

پاسخ :

بهتر از این میدونی چیه؟ اینه که تو جمعی باشی که ته دیگ دوست ندارن ^_^ ینی یکی از نعمات دنیاست این موردااااا *_* ولی خا شانس ندارم :/ یه ایل ته دیگ خور دورم جمع شدن :| 
۱۲. اول برم شرایطش رو ببینم و از اون مهم تر ببینم خودم هستم :/ عاخه با مسابقمون تداخل داره -_- بعد اگه همه چی بر وفق مراد باشه یه سری بلاگر +شما رو دعوت میکنم ^_^ 
۲۳-۲۴. ^____^ 
۳۰. نکن D: 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان