روز اول مسابقه+ به علاوه دیدن یک بلاگر

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصد تا سلام D: 

بیاین بشینید براتون از مسابقه بگم ^_^ 

از قبلش که راجب تلاش‌ها و فشارها و اینجور چیزا چیزی براتون نمیگم و میذاریمشون کنار تا بعد! فقط بدونید با یه گروه تلاشگر طرفید همین D: 

صبح جزو تیم‌های اول بودیم که رسیدیم و بقیه بعد ما اومدن و همین فرصتی شد تا بتونیم همه رو خب بررسی کنیم و ببینیم کی، چی داره و سوالاشون چیه :دی 

دبیر فیزیکمون قرار بود به عنوان همراه بیاد. اومد بعد دید زیاد کاری نداره و از اونجایی که حامله‌ست (*___*) گفت میره خونه مامانش و هر وقت شروع شد میاد! 

رفتیم کف زمین یه جا ته راهرو پهن شدیم و کار انجام میدادیم. چند تا جعبه و خردِ ریز داشتیم و به قول بچه‌ها خودش یه تضعیف روحیه برای حرف بود :دی اونا رو که اینقدر زیاد بود میدیدن میگرخیدن خود به خود D: 

نشسته بودیم کار میکردیم که بچه‌های مفید، که مشخص بود خیلی تو کف ما هستن که ببینن ما چیکار کردیم، هی جفت جفت میومدن تا ته راهرو و به ما که میرسیدن دور میزدن برمیگشتن :/ خیلی ضایع بودن و مثلا میخواستن ببینن اوضاعمون چطوره :/ دفعه های اول یه چارتا تیکه انداختیم بهشون بلکه بهشون بربخوره دیگه نیان ولی خا انگار نه انگار :| 

یکمی با یگانه رفتیم دور و بر چرخ زدیم و یه دو هم یگانه برام ارایه داد و بعدشم زمان افتتاحیه شد و چون جاش فرق میکرد و وسایل زیاد بود؛ اونا رفتن و من و یگانه موندیم. یگانه که بیشتر چون حالش خوب نبود میرفت تو هوا آزاد تا بهتر شه و من کنار وسایل بودم. محمد قرار بود که بیاد اونجا. پیام داد و جا رو بهش گفتم و اومد. البته یکم دیر رسید و نشد زیاد صحبت کنیم. رفتم دم در که پیداش کنم و نشونی خودمو دادم با اینکه همون اول حدس زدم باید اون پسره محمد باشه ولی خا چون هم مطمئن نبودم صد در صد و هم نمیدونستم چی باید بگم ترجیح دادم اون اول بیاد جلو :| :دی دیگه یکم سلام علیک کردیم و حرف زدیم و هنو زیاد چیزی نگفته بودیم که مهرا زنگ زد. مجبور شدم جوابشو بدم. دبیر فیزیکمون اس داده بود که حالش بده و اینا.. و اینکه خانوم ف. کلی چرت و پرت گفته و اعصابشونو بهم ریخته -_- دیگه سه ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم و من خیلی شرمنده محمد شدم که مجبور شدم با تلفن حرف بزنم. تا تلفنم هم تموم شد بچه ها اومدن. داشتم با محمد حرف میزدم و بچه‌ها هم متعجب بودن که این کیه من باهاش حرف میزنم :))) دیگه چون مسابقه داشت شروع میشد خدافظی کردم و رفتم‌. 

وسایلو برداشتیم و رفتیم تو PFمون نشستیم. یه تیم دیگه هم بودن که گویا هفتم بودن :| بنده خداها گرخیده بودن ما رو که دیدن :/ :))) 

نگار هم باهامون اومد و پیشمون بود. صبح خودش ارائه برا هوا فضا داشت و بعدم اومد پیش ما که بهمون روحیه بده :) 

توی استیج اول rew بودیم و تنها ترسمون این بود سوالی باشه که بلد نباشیم-_- 

اما خب خداروشکر سوالی افتاد که خودمون مثه چی بلد بودیم! هانا به عنوان rew رفت و ما هم نکات و اینا رو مینوشتیم! توقع نمره ۱۰ و ۹ داشتیم ولی ۷ گرفتیم. خوب بود ولی توقعمون بیشتر بود! 

برعکس IYPT بین استیج‌ها استراحت بود و بچه‌ها رفتن ناهار خوردن. من هم همون موقع افتتاحیه یه نصف ساندویچ خوردم همش که اونم به زور از گلوم پایین رفت :/ واقعا نمیشد ادم چیزی بخوره -_- 

استیج بعدی oppبودیم. سه تا سوالی که گفتیم رو ریجکت کردن و اخر سر هم سوالی رو گفتیم که زیاد مطمئن نبودیم بهش! 

پسره رفت ارایه بده. بدون به نام خدا و معرفی شروع کرد و کلا دوتا اسلاید داشت و هنو ۴ دیقه هم نشد که گفت تمومه. رسما هیچی راجبش نگفت! خوب opp کردیم و بازم به نسبت خوب گرفتیم امتیاز! 

بعد استراحت استیج ۳ قرار بود rep باشیم و ارائه بدیم! تا قبلش که اصلا فکر نمیکردم خودم باشه ولی قبل شروع کامل استیج گفتم بچه‌ها منم! و همون موقع سوال منو گفت و منم رفتم اماده شدم برا ارائه! اولش یکم استرس داشتم_ ولی به نسبت ارائه قبلیم خیلی کمتر بود! چون فشار روم نبود! _ بعدش به مرور اروم و اروم تر شدم. خودم که نظری ندارم؛ ولی بچه‌ها گفتن عالی بود ^_^

سوال و جواب و اینا هم تموم شد و نمره ها رو دادن که البته یه داور خیلی کم داد :/ و یگانه عصبی شده بود از دستش. 

وسایل رو جمع کردیم و دو ساعت وقت داشتیم واس خودمون بگردیم. رفتیم یه جا وسایل رو گذاشتیم و من از بچه‌ها جدا شدم تا برم پیش محمد. برعکس دفه اول که راحت پیدا کردیم همو، اینبار سه ساعت دنبال هم بودیم. بالاخره پیداش کردم و یکم راجب مسابقه و اینا حرف زدیم. توی دانشگاه همینجوری قدم میزدیم. صادقانه بگم یکم معذب بودم و نمیدونستم باید چی بگم و راجب چی حرف بزنیم :/ تنها چیزی که به ذهنم میرسید اون موقع همون مسابقه بود :| البته شایدم یکم بخاطر دوستشم بود که خب معذب‌تر بودم و ترجیح دادم عقب وایسم و اون دو تا باهم باشن! ایندفه حرف زیادی رد و بدل نشد و منم زود رفتم پیش بچه‌ها. 

یگانه آبمیوه گرفته بود و من و پریناز از اون بالا که وسایل بود از سراشیبیش مثه خلا اومدیم پایین و حمله گویان به سمت ابمیوه‌ها هجوم بردیم D: بعد که خل بازیمون تموم شد دیدیم که بعله :/ بابای هانا اونور وایساده و ما رو دید :/ :دی ینی رسما ابرو نموند برامون:دی 

ابمیوه‌ها رو خوردیم و بعد ۵ تایی رفتیم بگردیم. تا رفتیم بستنی خریدیم و اینا یهو خبر دادن که بیاین که سرویس راه میخواد بیفته بریم مدرسه. 

رفتیم دم جایی که باید میرفتیم و یکم رو چمنا نشستیم و عکس گرفتیم و اینا.. بعد رفتیم پیش بقیه و سه ساعت منتظر بودیم که بچه‌ها همه جمع شن. دیگه شش و بیست دقیقه اینا بود که حرکت کردیم و ماها هم همه رفتیم ته اتوبوس و همه رو هم ولو شدیم و خوابیدیم :دی 

اولاش خوابم نمیبرد ولی اخراش فک کنم یه نیم ساعت اینا خوابم برد و واقعا همون نیم ساعت انرژیمو تامین کرد! 

دم مدرسه بود که بیدار شدم و با اونهمه کیف و لپتاپ و وسایل سنگین و خواب آلود و خسته کلا له رفتم پایین از اتوبوس :/ 

رفتیم تو مدرسه و قرار بود بمونیم ولی یهو پریناز رفت و نموند _طبق معمول همیشه‌ش که نمیمونه(پوزخند) _ من که نمیتونستم هضم کنم چرا وقتی گفت میمونه پاشد رفت :| حتی بعد یه ربع وقتی با مهرا رفتیم آب بخوریم گفتم: مهرا یه سوال! مهرا: چی؟ من: این واقعا رفت؟! (با تعجب فراوان) 

یکم کار کردیم و مهرا سوالشو ارائه داد و یکمم حرف زدیم. یکمم رفتیم پیش سارا (معاون پژوهشیمون) و آقای ب. و براشون گفتیم که چه خوب بود :) 

ساعتای ۸ و ربع اینا بود که فهمیدیم رتبه‌مون ۵ شده! درسته زیاد خوب نیست ولی به نسبت دفعه قبل و اینکه ما استادی نداشتیم تا کمکمون کنه، خوب بود و ما کلی ذوقمند شدیم ^___^ دوییدیم رفتیم پیش سارا و بهش گفتم و جیغ و قر و این حرفا D: 

اون یکی تیم مدرسمون که استاد هم دارن و کلی ادعا دارن و کلی هم با ما لج هستن و یه سره جاسوسیمونو میکنن، امتیاز بالایی نگرفتن پایین شدن (پوزخند) 

بعد دیگه رفتیم خونه و تو ماشینم آهنگ قر دار مسخره گذاشتم و قر میدادم و تعریف میکردم برا بابام که چخبر بود :) 

در کل که به نظرم روز خیلی خوبی بود و امیدوارم که واقعا تا اخرش همینجوری پیش بریم، و حتی بهتر، که بتونیم طلا بگیریم ^___^ 

خدایا، امروز خیلی خفن بهمون نگاه کردی و پشتمون بودی و به شخصه خودم نوکرتم :))) خدایا، تا تهش همینجوری خفن نگامون کنی و پشتمون باش ^_^ 

هنوز چیزی نشده و هنوز به دعاهاتون نیاز داریم :) 

+ یکم بیشتر راجب دیدار با محمد بگم‌. راستش چندان نمیشه به نظرم اسمشو دیدار وبلاگی گذاشت چون اصلا نشد و امکانش نبود که با ارامش و یه جا بشینیم صحبت کنیم باهم و بیشتر انگار دوتا آدم بودیم تو مسابقه که همو میشناسیم و راجبش حرف میزنیم! و اینکه خود محمد هم خب دقیقا به نظرم همون خود وبلاگشه و تصورم هم بهش نزدیک بود خیلی :)) 

درسته سر جمع شاید نیم ساعت هم نشد، ولی خوشحالم که یه بلاگر رو از نزدیک دیدم و اون هم محمد بود ^_^ (البته غیر بهار که اکثرا میبینمش :/ )

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان