اولین و آخرین کارگاه علوم من :)

ساعت صفر بامداده و ما هنوز مدرسه‌ایم ^_^ کلی کار انجام دادیم و کلی کار داریم که انجام بدیم و کلی همه خسته‌ایم اما خب باید بیدار باشیم :) 

از صبح لوگوها رو رنگ کردیم.. دعوا و گریه و قهر و آشتی داشتیم.. سر در غرفه بریدیم.. غرفه‌مونو آماده کردیم.. کلی بالا پایین رفتیم.. و و و 

شب هم همه دور هم آتیش درست کردیم و سیب زمینی آتیشی خوردیم ^_^ 

۶
مهسا جون
۲۹ فروردين ۰۰:۰۴
:)

پاسخ :

سلام :) 
مهسا جون
۲۹ فروردين ۰۰:۱۰
سلام:)

پاسخ :

^_^
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۲۹ فروردين ۰۰:۲۰
آخر سر از مدرسه با کاردک میام جنازتو جمع میکنم
پاشو برو خونتون:/

پاسخ :

واااای اره فک کنم D: 
نوچ نمیرم :دی 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۲۹ فروردين ۰۰:۲۹
😒

پاسخ :

D: 
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۳۰ فروردين ۱۷:۰۲
چرا آخرین؟

پاسخ :

چون سال یازدهم دیگه بچه‌ها پژوهش ندارن و تو کارگاه نیستن و اینا..
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۳۰ فروردين ۲۱:۱۴
:|
منتخب دارنا :|

پاسخ :

نمیدونم فک نکنم :/ عاخه این بچه ها که همشون عر داشتن میزدن :/ 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
شهر من
در پشت دشت آرزوها نیست
شهر من
در خواب و رویا نیست
گرچه خالی از خیال و آرزو و پر ز نیرنگ است
سینه در آن سخت دلتنگ است
اما شهر من
جای جز اینجا نیست..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان