خواستید از خواب بیدار شید آروم پاشید که نصف خوابتون از ذهنتون نپره

سه نفر بودیم. من و یگانه و یکی دیگه که الان یادم نمیاد کی بود. از یه جایی اومدیم بیرون و وارد خیابون و پیاده رو شدیم. یه مرد قوی هیکل گنده‌ای هم دنبالمون اومد. گیر داده بود بیشتر به یگانه و کم‌کم که دیدیم ول کن نیست و هی نزدیک میشه شروع کردیم دوییدن از دستش. سه‌تا دختر از دست یه غول بیابونی در حال فرار بودیم و میدوییدیم و هیچکس حتی توجه هم نمیکرد بهمون! اتفاقا خیابون هم خیلی شلوغ بود و هی باید از بینشون میگذشتیم. خیلی دوییدیم و دیدیم بیخیال نمیشه. نمیدونم چیشد که از هم جدا شدیم، یا شایدم اونا نجات پیدا کردن و من موندم فقط. در هر صورت، انگار اونا غیب شدن و من موندم و غول بیابونی. اون دنبال من نبود. از اولم چشش به یگانه بود؛ ولی نمیدونم چرا وقتی جدا شدیم یا اونا غیب شدن یا چی، اومد دنبال من. زمان زیادی بود که در حال فرار و دوییدن بودم و خب خسته شده بودم. نفسم به زور بالا میومد. سمت راستم یه جایی بود و چهار تا پله میخورد (دقیق یادمه چهار تا بود :/ ) منم سریع نرده‌شو گرفتم و پریدم بالا و رفتم تو. جای معینی نبود ولی یادمه وقتی داشتم تعریف میکردم که کجا رفتم گفتم یه‌جایی بود شبیه املاک، اما کافه هم بود :| خلاصه که رفتم اون تو به این امید که اون نمیاد. اما زهی خیال باطل :/ اونم اومد تو و منم سریع رفتم ته سالن که سه تا صندلی کنار هم بود و سه تا مرد روش نشسته بودن. رفتم پشت اونا تا شاید نیاد دیگه. اما بازم اومد و نزدیک شد. نمیدونم دقیقا یگانه رو چیکار میخواست بکنه اما یادمه من خودمو فدای اون کردم و مثلا خواستم بگم منو جای اون ببری و تو ذهنم میگفتم: خب منو که نمیبره. اما وقتی جفت دستامو بردم جلو و گفتم منو ببر اونم دستامو گرفت و خیلی خشن کشید و برد. منو همینجور دنبال خودش میکشید و نمیدونم میخواست چیکارم بکنه. یهو نمیدونم چیشد که صحنه عوض شد و خبری از غول بیابونی نبود و باز من بودم و یگانه و اونی که نمیدونم الان کیه. براشون داشتم تعریف میکردم که چیشد و اینا و اون املاک_کافه رو هم از اینجا یادمه که بهشون گفتم :/ داشتیم سوار یه ون میشدیم همزمان و من به این فکر میکردم که چجوری بیام اینجا و براتون این ماجرا رو تعریف کنم D: بعد فکر کردم بهتره وویس بذارم، چون هم طولانیه هم جذاب‌تر D: خلاصه که تو خوابمم به فکر پست گذاشتنم D: ^_^ 
باز صحنه عوض شد، اما اینبار دیگه خیلی. رفته بودم داخل یه طلا فروشی و اون هم اونجا بود. نمیدونم چیشد که یکی شروع کرد از گذشته حرف زدن و تعریف کردن. اونم شروع کرد های های گریه کردن و من دلداریش میدادم (پوزخند) البته این صحنه خیلی مفصل‌تر بود و حتی قبلی هم فقط یه کلیتی یادمه و مفصل‌تر بود اونم. اما اینقدر سریع از خواب بیدار و از تخت بلند شدم که نصف چیزا از ذهنم پرید و چقدر از این بابت حرص خوردم :/ 
۵
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۳ خرداد ۲۱:۳۶
اینکه از خواب می پری ولی توی یه خواب دیگه ای هم عذاب آوره هم لذت بخش...
امیدوار باش یه همچین چیزی ببینی :)

پاسخ :

تا حالا تجربه نکردم '_' 
ایشالا اینم تجربه کنم :دی 
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۳ خرداد ۲۲:۳۷
خیلی خوبه ها خیلیییی

پاسخ :

ایشالا تجربه‌ش کنم ^_^
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۴ خرداد ۰۲:۱۸
'_'

پاسخ :

این خیلی جذابه مگه نه؟ '_' D: 
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۴ خرداد ۱۹:۳۱
نه😂😂😂😂😂😂

پاسخ :

برو بابا 😒😒 
خیلیم جذابههههه 😒😏
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۴ خرداد ۲۲:۵۵
😂😂😂😂

پاسخ :

نخند :/ برو ایمان بیار به جذابیت بیش از حدش 😋
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان