خلاصه که خیلی بهم برخورد!

خواهر سحر (اسم مستعارشه!) حدود سه سال از من و چهار سال از سحر بزرگتره. از وقتی یادمه هیچوقت رابطه مسالمت‌آمیزی باهاش نداشتم و خود سحر هم نداشته. همیشه بهش زور میگفت. خیلی وقتا مامانش میذاشت خیلی کارا رو بکنه اما اون نمیذاشت :| و نمیدونم به چه دلیل مامان یا باباش جلوش واینمیستادن و چیزی نمیگفتن :| حتی الانم همینه! خیلی جاها نمیذاره بیاد و خیلی کارا نمیذاره بکنه! مثلا مامانش اجازه داده بیاد خونه ما، بعد خواهرش میگه نه نمیشه و در نهایت سحر نمیاد '_' یا حتی الان تبلت یا گوشیشو میگیره و بهش نمیده و باز هم نمیدونم چرا کسی چیزی بهش نمیگه :/ 

قرار گذاشتیم فردا باهم با فاطمه بریم باغ کتاب. مامان سحر اجازه داد. اما یهو آخر شب خواهرش برگشت گفت نه نمیشه بری :/ منم که نمیتونم حرف زور بشنوم برگشتم گفتم عه خا چیکارش داری؟ مامانش گذاشته! یادم نمیاد چی گفت ولی کلیتش این بود که هی گفت پررو نشو و منم گفتم دلم میخواد و مثه خودت و از این چیزا و اونم با بی‌تربیتی تمام برگشت گفت مگه خانواده سحر مثه خوانواده توعن که بذارن هرجا بره و من پوکرفیس بروبابایی نثارش کردم و متعجب موندم که چی میگی واس خودت داداچ؟؟ همچین میگه انگار دختر خیابونی و هرجاییم ://// خوبه حالا خانواده من از اون خانواده‌ها هستن که به راحتی نمیذارن جایی برم و اصولا تنهایی جایی نمیرم :/ واقعا نفهمیدم چرا همچین چیزی بلغور کرد :/ اما میدونم بهم برخورد و این حرف رو نه یکبار بلکه دوبار تکرار کرد و گفت و حتی بعدشم گفت اصلا نباید بذارم باهات رفت و آمد کنه :| و منم گفتم نذار :/// بعد تو اتاق که بودم صداش میومد که داشت بد من و خوبیه ف‌. دوست دبستانی صبا رو میگفت! که از قضا این ف. همکلاسی منه و منم خوب میدونم کیه و چیکارست و چیا میگه! (فیک اسمایل) فکر میکنه چون حالا این ف. چادریه و حزب‌الهی و فلان و فلان خیلی دختر خوبیه و اصن ماهه! در صورتی که همین ف. حرفایی میزنه که من از زدنش خجالت میکشم! و با کسایی دوسته که همه مدرسه میدونن چیکارن! 

واقعا خواهر سحر رو درک نمیکنم که چرا اینقدر بهش الکی سخت میگیره ://// 

خوشش میاد سحر تحت سلطه‌ش باشه انگار :| 

حالا این وسط آریا و احسان گیر دادن تعریف کن چیشد که دعوا شد و بعدا هم میگن چه باحال میشن دخترا موقع دعوا :| 

درسته من شوخ و شنگم و باهمه شوخی میکنم و راحتم و فلان و بهمان.. اما هیچ‌چیزی دلیل نمیشه انگ هرجایی بودن بهم زده بشه.‌. حتی اگه یه درصد هم واقعا اینطور باشم.‌. :( 

پ.ن: حیف این شماره پست به این خوشگلی که توش همچین چیزی نوشته شد.. :( 

۳
Dark. MH
۲۷ مرداد ۰۱:۵۸
بزن دهن مهمشو مهر و موم کن :/

پاسخ :

این آدم اینقدر وقیحه که من که هیچ مامانشم نتونسته دهنشو ببنده! 
نیلی ‌
۲۸ مرداد ۱۴:۱۸
عقده‌ی خود بزرگ بینی D:

پاسخ :

واقعاااااا -_- 
serek Khatoon
۳۱ مرداد ۱۵:۳۹
چقدر زشششتتت...😐😐😐😐
اتفاقا به نظرم رسید چه خونه‌ی بی سر و صاحابی دارن که به جای پدر و مادر این یه الف بچه براشون تصمیم می‌گیره

پاسخ :

مثلا تو خونه ما، برادرم حق نداره در مورد هیچ‌چیز من نظر بده و هر موقع هم بخواد دخالت کنه مادرگرام جلوشو میگیره! 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان