این روزا من خوشحالترینم ^__^

من شاید بگم اه مهمونی. اه کی حالشو داره. یا بگم وااای خدا مهمون داریم. وای خدا نمیخوام مهمون داشته باشیم. وای خدا من میخوام با خیال راحت تو اتاقم بشینم و نرم بیرون. اما، من واقعا آدم اجتماعی‌ای هستم فقط اینرسی‌م بالاعه یه خورده :دی وگرنه وقتی میریم مهمونی و کلی بازی میکنیم و میخندیم، با یه لبخند گنده تو دلم برمیگردم :) یا وقتی مهمون داریم و خوش میگذره، با لبخند موقع رفتنشون بدرقشون میکنم :) 
برعکس خیلی از خانواده‌ها، خداروشکر، خداروشکر، خداروشکر، خانواده من، چه پدری و چه مادری، هر دو طرف عالین واقعا و میشه باهاشون کلی خوش گذروند و با هیچکدوم هم دعوا نداریم یا قهر نیستیم. شاید یه سری وقتا ازشون ناراحت بشیم ولی هیچوقت در حدی نیست که چشم روی نسبت فامیلی ببندیم و همه باهم خیلی خوبیم :) 
هفته پیش خونه عمو کوچیکم بودیم و من واقعا تنها دلیلم برای رفتن این بود که لباسم رو که نو بود و فرصتش نشده بود بپوشم رو قرار بود بپوشم :دی :/ همینقدر دلیل داغانی :| ترجیح میدادم با شلوار و بلوز گل‌گلی تو خونه ول بچرخم تا برم :||| ( گفتم که اینرسی‌م بالاعه :دی) اما خب رفتم و بعد از ظهر اول پاسور بازی کردیم و بعد هم اسم و فامیل که خدا میدونه چقدر خندیدیم سرش و سر و صدا کردیم ^__^ هی همه میومدن میگفتن چخبره اینجا و چیکار میکنید. در آخر هم که خب با اقتدار خودم بردم ^___^ واهاهاهای 
بعدش رفتیم بیرون و همه باهم دبرنا بازی کردیم و هر دو بار هم آریا برنده شد :| پسره خرشانس :/ 
بعدش هم که تولد و آهنگ و رقص و اینا :)) 
خلاصه که کلی کیف داد و همه از ظهر تا شب کنار هم بودیم ^_^ 
این هفته هم همه خونه ما بودن و خب من واقعا از این بابت ناراحت بودم و اصلا دلم نمیخواست که بیان -_- مخصوصا که میخواستیم بریم شهرمون و همه رفته بودن و مثه عید همه اونجا بودن، به غیر ما :( یعنی فکر کنید مسافرت نرید و تازه کلی هم مهمون داشته باشید '_' 
بعد ناهار فیلمای قدیمی رو گذاشتم. حالا فکر کنید فیلم رو من گرفته بودم و کلی هی تکون تکون داشت و آدم سرش گیج میرفت و اینا بعد مثه گزارشگرا گزارش هم میکردم :دی بعد فکر کنید با یه صدای گرفته داغون و کاملا پسرونه :/ من قبلنا از بس جیغ میزدم همش صدام گرفته بوده ولی خب الان خداروشکر هرچقدم جیغ بزنم صدام نمیگره D: بعد فکر کنید هرکی صدامو تو فیلم میشنید میگفت که این صدا کیه؟ و پشت بندش اسامی پسرای فامیل رو میگفتن :| بعد منم با خنده و ضربه‌ای به پیشونیم میگفتم که منم بابا  :/ D: 
ماشالا، ماشالا اینقدرم تو همه فیلما حرف میزدم و اینا که خدا میدونه :) بعد همه میگفتن، آره یادمونه چقد آنه اجتماعی بود و حرف میزد D: 
بعد رفتم جِنگا رو آوردم و من و احسان (پسرعموم) ن. (دخترِ دخترایی پدرگرام، ۹ ساله) ز. (دختردایی پدرگرام) ح. (همسرِ ز. ) شروع کردیم بازی. ح. گفت که هرکی سه بار باخت باید بستنی بده. دور اول من باختم. دور بعد ن. و بعد هم ز. همه حواسشون به بازی ما بود و خیلی بازی هیجانی و استرسی شده بود. احسان هی اِفه میومد که من عمرا ببازم و اینا و بعد قشنگ دو دور پشت هم باخت و بعد اون هم ح. دو دور باخت و دور بعد خیلی حساس شده بود. همه دیه به ماها نگاه میکردن. برج خیلی کج رفته بود و خیلی سخت میشد برداشت و گذاشت. احسان حدود ۸ دقیقه طول کشید تا برداره و بذاره و منم فیلم میگرفتم و هی یه سری میگفتیم میوفته تا تموم بشه و بستنی بده و یه سری هم امید میدادن بهش. بالاخره بعد ۸ دیقه تونست و نوبت من شده بود. همه میگفتن نفر بعد احسان حتما میبازه. بعد امتحان کردن یکی دو تا سریع یه دونه رو به راحتی برداشتم و گذاشتم و زیر یه دیقه تونستم (آیکون عینک دودی) هی گفتیم نفر بعد میبازه و اینا و هیشکی باورش نمیشد که همه به زور هم که شده تونستن و دوباره نوبت احسان شد که خب بالاخره اینبار باخت و سه شد و باید بستنی میداد. بعد کلی خنده و هیجان و استرس بالاخره تموم شد و رفتیم حاضر شیم تا با ماشین ح. بریم بستنی بخوریم ^_^ ماشین ح. از این ماشیناییه که تو زمان جنگ بودن و خیلی خفن بود ^_^ احسان هم از خونه‌شون رفت خربزه آورد و بعدم که راه افتادیم به سمت سرخه حصار. از اونجایی که شب خونه ما بودن همه و مادرگرام شام درست کرده بود مثلا میخواستیم خیلی هم طول نکشه و زود برگردیم ولی خا با بیخیالی پاشدیم رفتیم اونجا :دی 
اهنگ گذاشته بودیم و مسخره بازی در میاوردیم و ح. هم داغون رانندگی میکرد که مثلا حال بده بعد منم هی میگفتم " واقعا کی به شما گواهینامه داده؟ :/ " 
وسط راه احسان رفت چیپس و بستنی و اینا رو خرید و اومد تو ماشین و ما که نمیدونستیم بستنی هم خریده گفتیم ما رو با چیپس نمیتونی خر کنیا! ما بستنی میخوایم. اونم گفت که " خریدم بابا. تازه مگنوم هم گرفتم، بادومیه." 
همینجوری هی تو سرخه حصار هی میرفتیم بالا و بالاتر و خل بازی در میاوردیم. وسط راه باز وایسادیم تا احسان نوشیدنی بگیره. دلستر گرفت. 

دیدیم که خیلی طول کشید و بهتره بستنیا رو همون تو ماشین بخوریم. باز کردیم که بخوریم بعد هی هرچی نگاه کردیم دیدیم که یه دونه بادومم نداره :| ینی قشنگ کیم بود با قیمت مگنوم :/ کلی اذیتش کردیم که آره کیم به ما دادی و فلان و بهمان :))) بعد احسان هم هی میگفت بابا رو عکسش کلی بادوم بود و اینا.. ولی شما فک کنید حتی یه ذره مزه بادوم هم بده، نمیداد :| ولی خب باعث شد کلی اذیتش کنیم و بخندیم :))))
بالاخره یه جا پیدا کردیم و وایسادیم. فرش انداختیم و نشستیم. یهو اونجا بود که یادمون افتاد که ای بابا پاسور چرا نیاوردیم واقعا؟؟  ینی جون میداد اونجا قشنگ یه حکم بزنیم ولی حیف شد.. 
اول خربزه رو شکستیم. احسان هی از قبل تعریف میکرد که خربزه‌ش فلانه و بهمانه و دستنبو هست و اینا.. بعد یهو تا شکستیم دیدیم که تکه‌های سیاه داره :/ :))) کلی هم سر این اذیتش کردیم :)))) 
بعد چیپسا رو خوردیم و بعد اون هم بقیه دلستر خوردن. عکس و اینا هم گرفتیم کلی و همینجور حرف میزدیم و یه یه ساعتی نشستیم. دیه ساعت یازده بود که برگشتیم. تو راه برگشت هم مثه رفت کلی آهنگ گذاشتیم و حرف زدیم و خل بازی درآوردیم ^__^ 
خلاصه که خیلی خوش گذشت ^__^ 
حالا اینا رو گفتم که چی بگم؟ خواستم بگم من الان شدیدا احساس خوشبختی میکنم واقعا :) ینی واقعا هیچ‌چیزی نیست که مانع داشتن همچین حسی بشه :) شاید یه‌سری وقتا یه سری چیزا باب میلم نباشه، اما الان دیه فهمیدم که این چیزای کوچیک واقعا چیزی نیستن. احساس میکنم دیگه این چیزای کوچیک تو زندگیم که شاید باب میلم نباشن، اذیتم نمیکنن و باعث نمیشن که ناراحت بشم و حس بد داشته باشم :) 
۲
سها .ج
۱۷ شهریور ۲۰:۵۱
همیشه به خوشی^____^

پاسخ :

دیدی میگم خیلی خوبم؟ ^__^ 
مطمئنا تو تنها کسی خواهی بود که کامل خونده :)))))
سها .ج
۱۷ شهریور ۲۳:۲۸
هیچکی ام نخونه مهم نیست بااینکه میخونن. مهم اینه که پستی رو نوشتی و چندسال دیگه که میای میخونیش خودت خوشحال میشی و حکم دفترچه خاطراتتو داره^_^ همین، وبلاگو جذاب کرده:دی

پاسخ :

اصن خیلی وقته که به حکم دفترچه‌م نگاهش نکرده بودم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان