بعضیا وجودشون لازمه برای راحت‌تر شدن این زندگی

صبح‌ها قبل کلاس یا غر میزنیم راجع به درس و امتحان و دبیرا، یا داریم درس میخونیم. 

زنگ تفریح‌ها همش راجع به درس و نمره و امتحان و این چیزا حرف میزنیم. 

دیگه دارم دیوونه میشم. منم آدم غرغروایم ولی دیگه نه در این حد. اینجوری فقط هی حال آدم بدتر میشه. 

به خدا دلم میخواد فقط یه زنگ تفریح دیگه، یه صبح دیگه، با بهی و پری و همتا و سارا و الی و شکیب بشینیم دور هم و از خودمون بگیم. از زندگی بگیم. از فامیلامون. از اتفاقاتی که برامون افتاد. باهم حرف بزنیم و به چرت و پرتامون بخندیم. اونقدری بخندیم که من در حالی که دلمو گرفتم و عینهو اسب آبی دهنم بازه و دارم میخندم، برگردم بگم بسه تروخدا مردم دلم درد گرفت و باز بخندم.. 

فقط یه‌بار دیه صبح بعد بازی بارسا و من نیکی از دو طرف حیاط جیغ زنان بریم سمت هم و از خوشحالی ندونیم چه کنیم و با آب و تاب برای هم از صحنه‌های مختلف بازی بگیم.. 

یه‌بار دیه بشینیم وسط راهرو و من خامه‌شکلاتی رو بذارم لا نون تست و بدم بهشون و باهم صبحونه بخوریم..

یه‌بار دیه بپریم تو حرف همو نذاریم کسی حرف بزنه..

یه‌بار دیه روز تولدم کیک ببرم مدرسه و دور هم بخوریم.. 

یه‌بار دیه فارغ از درس و امتحان کنار آدمایی که بهشون میگم دوست بشینم و یادم بره که زنگ بعد امتحان دارم یا زنگ قبلش امتحانمو گند زدم.. 

این‌روزا بیشتر از همیشه به بودنشون کنارم نیاز دارم.. به بودنشون که باعث بشه این روزا قابل تحمل بشن.. به بودنشون که انگیزه بده بهم برای رفتن به مدرسه.. برای ادامه دادن راهم.. برای خندیدن از ته دل.. داره یادم میره کم‌کم چجوری میشه که آدم دلش از خنده درد میگرفت..

۱۰
سها .ج
۱۷ آذر ۲۱:۰۸
کاش می‌شد آنه
کاش یه‌بار دیگه یه‌ربع زنگ‌تفریح داشته باشیم فقط برای تجدیدقوا.

پاسخ :

همین یه ربع زنگ تفریح قطعا میتونه اونقدری سازگار (کارساز منظورم بوده :دی :/ ) باشه توی این شرایط بغرنج که تا ته سال رو با قدرت بریم جلو..
آزاد ...
۱۷ آذر ۲۲:۰۹
دلم واسه سیب خوردنای زنگ تفریح تنگ شده! از فردا پس فردا فک کنم روزی یه سیب باید با خودم ببرم سر کلاسا :دی

پاسخ :

حتی نارنگی ببر بعد بوش درار همه بگردن دنبال منبع بو D: 
آندرومدا :)
۱۷ آذر ۲۳:۵۹
:( ♥

پاسخ :

:(
جناب قدح
۱۸ آذر ۱۰:۰۳
سلام :)
نه بابا راست میگفتی وبت فعاله :)

پاسخ :

سلام
بله بله D: 
ابوالفضل ...
۱۸ آذر ۱۵:۵۷
خب همونجوری باشید که گفتی! 😶

پاسخ :

خا نیستن که بخوایم اینکارا رو بکنیم. هر کی یه‌وریه. تو این مدرسه هم که همه به اصطلاح دوستن.‌.
ابوالفضل ...
۱۸ آذر ۱۶:۳۹
آهان...

پاسخ :

:)
the_ emperor
۱۹ آذر ۱۸:۵۰
من هنوزم دلم برا دبستانمون تنگ میشه و میرم نگاش میکنم بچه کوچولوها هم ک عاااااالی....چ برسه راهنمایی و دبیرستان.
الانم برا اون امپ دانشگاهمون تنگ شده  ک فک نکنم به این زودیا جمع شن یا سربازن مث من یا خارجن یا دانشجو ی شهر دور :(
یادش بخیرررررررر

پاسخ :

این کلاس اولیا که فینگیلین بعد یه کیف دوبرابر خودشون رو پشتشونه عالین ^__^ 
الان که خیلی بده. همه دانشجو میرن. تابستون برای دفاع داییم رفته بودم بعد همه دوستاش و اینا داشتن راجع به اپلای و خارج حرف میزدن و میخواستن برن. ادم دلش میگیری میبینه همه رفتن :(
the_ emperor
۱۹ آذر ۱۹:۳۹
خخ آره والا یکیش خواهرزاده خودم .
همه ی زندگی بهتر میخان اونم با این اوضاع گرونی و اینا...
همه که مث من بیخیال نیستن :|

پاسخ :

واااییییی ^___^ 
آره حتی هم‌سن و سالای منم خیلیاشون رفتن '_' 
منم فک کنم بی خیالم :/ نمیدونم چی میخوام از زندگی اصن. یه‌بار میگم منم میرم، یه‌بار میگم نه میمونم ایران :/ 
serek Khatoon
۲۱ آذر ۱۶:۲۳
توی این روزا و این سن فقط باید شاد باشی نذار چیزایی مثل درس حس و حالتو خراب کنه. دوستایی پیدا کن که عین خودت باشن نذار آدمای مصنوعی و حوصله سربر وقتتو پر کنن.

پاسخ :

سعیم هم همینه اما گاهی وقتا نمیشه. 
خیلی گشتم اینجا ولی نبود کسی.. 
the_ emperor
۲۳ آذر ۲۳:۲۳
اگه رفتی اونور مارو فراموش نکنیا :دی
اینور هم موندی بازم فراموش نکن :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان