عیدتون مبارک

صدای قطار 97 دیگه داره از فاصله‌ی خیلی نزدیکتری میاد.. پس چمدون تجربه‌هامون تو 96 رو برداریم و خودمونو برای سوار قطار 97 شدن آماده کنیم. 

[چمدان‌هایش را برمیدارد و به سمت قطار حرکت میکند] 

۶

به گذر زمان احترام بذاریم :)

نمیدونم دقیق چقدر مونده تا این سال پر از فراز و نشیب تموم بشه. شاید حدود 30 ساعت مونده. مهم نیست دقیق چقدر مونده، مهم اینه که امسال هم داره تموم میشه، مثه تمام سال‌های گذشته که اومدن و رفتن، 96 هم اومد و حالا فقط چند ساعت مونده تا بره. 

شاید بتونم بگم امسال پر اتفاق ترین سالِ زندگیم بود! سال عجیبی بود واقعا.. اتفاقای قشنگ داشت.. اتفاقای بد هم زیاد داشت.. نمیتونم بگم سال خوبی بود یا بگم سال بدی بود، ولی خوبه که داره تموم میشه و یه سال جدید جاش میاد! خوشحالم از این اتفاق.. :) مثه اینکه همیشه از اومدن یه روز جدید خوشحال میشم.. :) چون باعث میشن جریان زندگی رو حس کنم. این تموم شدن و شروع یه چیز جدید ینی زندگی.. ینی جریان.. 

میدونید بولد ترین اتفاق امسال زندگیم چی بود؟ ینی الان که میخوام فکر کنم ببینم چه اتفاقایی افتاد امسال، همش این تو ذهنم میاد که بدترین شکست زندگیم رو خوردم.. جلوی کلی آدم.. ولی از اون بولدتر میدونید چیه؟ اینه که من مثه یه کوه محکم بودم و حتی یه درصد هم نلغزیدم چه برسه به اینکه زمین بخورم. این شکست باعث شد خیلی چیزا یاد بگیرم و خیلی محکم تر از قبل بشم :)) و این بهم حس خوبی میده :))

امسال خیلی تغییر کردم.. خییییلی.. اونایی که از قبل میشناختنم هرکدوم به مرور متوجه این تغییر شدن و شماها هم شاید یه سریتون متوجه شده باشید..

امسال یکمی دور شدم ازت خدا، نذار بیشتر از این شه.. امیدوارم سال جدید برعکس امسال باعث شه بهت نزدیک‌تر شم.. :) 

چیزای زیادی فهمیدم.. آدمای زیادی رو شناختم.. دنیام بزرگتر شد.. 

مهم‌ترین چیزی که فهمیدم و یا بهتر بگم راجبش به یقین رسیدم اینه که زمان قوی‌ترین چیزه و به شدت قدرتمنده! واسه همین به گذشتنش احترام میذارم و نه میگم کاش نگذره و نه میگم کاش زودتر بگذره، چون خود زمان بهتر از من میدونه چجوری بگذره و مسائل رو حل کنه و.. 

تصمیم‌های زیادی دارم برای سال جدید و امیدوارم که بتونم عملیشون کنم؛ ولی از اونجایی که خیلی بدقولم، پس نه قولی میدم به خودم و نه مینویسمشون :/ امید است که عمل کنم بهشون :) :/ 

امیدوارم برعکس امسال که بدترین شکستم رو خوردم، سال جدید بهترین بردم رو تجربه کنم ^___^ من تلاشمو میکنم، اما شماها هم یادتون نره که خیلی خیلی برام دعا کنید و دعا کنید که مدالمون رنگش طلا باشه ^_^ پیش پیش خییییلی مرسی از دعاهاتون ^_^ 

+ امیدوارم برسم یه پست صوتی خوشگل برای سال تحویل براتون بذارم :)) 

++ خوشحالم که شب اخر سال رو قراره زیر آسمون خوشگل خدا بخوابم ^__^ واهاهاهای 

+++ لبخند بزنید ببینمتون :))) ^_^

۱۲

ذوقمند ترینم ^______^

ذوقمند ترین آدم دنیا بودم وقتی که اومدن خونه و باورم نمیشد که دوربین عکاسی برام گرفته باشن ^___^ 

دوربینی که از وقتی تیزهوشان قبول شدم منتظرشم..

دوربینی که با فضول بازیام فهمیده بودم مادرگرام مدلای دوربینا رو میبینه و فکر میکردم قراره برا تولدم سورپریزم کنن ولی اون موقع نمیدونم حالا به هر دلیلی نتونسته بودن و الان تو موقعیتی سورپریز شدم که حتی یه دهم درصد هم فکرشو نمیکردم :)) و از خوشحالی و بیشتر از اون ذوق نمیدونستم چیکار باید بکنم ^___^

جییییییییییییییییییییییییییغ هواااااااااااااااااااااااااااااااررررررر 

عررررررررررررررررررررررر واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای  ^________^ 

۱۳

و من، در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم

قبلنا معتقد بودم کنار هم نبودن باعث دوری و جدایی نمیشه! مخصوصا الان که اینهمه راه ارتباطی هست و میتونیم باهم در ارتباط باشیم حتی اگه فرسنگ‌ها هم دور باشیم از هم. اما الان معتقدم نمیشه! نمیشه شما با کسی تو واقعیت اشنا شی و یه مدت تو واقعیت باهم باشین و بعد یه مدت مجبور شید دوستیتونو توی مجازی ادامه بدید! چون شما آدم واقعیه زندگی اون ادم بودید نه ادم مجازیش! اما خب اگه توی مجازی باهم دوست شده باشید چرا میشه! میشه که فرسنگ‌ها دور باشید ولی باهم! البته که برای هر دو مدل هم استثنا مثه هرچیز دیگه‌ای وجود داره! 

+ بعد سه هفته بیشتر، تلگرام نصب کردم با یه شماره جدید! ولی به هیچ وجه دلم نمیخواد با کسی اونجا حرف بزنم! بجز بهار و بچه‌های کفا که مجبورم صحبت کنم باهاشون بخاطرکارمون. به شخصه حاضرم باز بی تلگرام باشم! ارامش بیشتری داشتم واقعا! و شرمنده که به شماهایی که شماره یا آیدیمو داشتید؛ الان نمیدم. واقعا دلم نمیخواد اونجا زیاد برم. ترجیح میدم زمان خیلی کمی رو اختصاص بدم بهش و اگه حرفی چیزی بود همینجا باهاتون بزنم :) 

++ نمیدونم بیام بد دوستام و رفیقم رو بگم بهتون و از حرفا و رفتاراشون بگم، یا مثه یه بچه مظلوم بیام بگم حق با اوناست من بدم، من بی معرفتم، من نامردم، من نا رفیقم که همیشه پیششون نیستم.. همیشه حالشونو نمیپرسم..اره من دوستی و رفاقت بلد نیستم.. 

+++ چغندرِ قند بی اعصابم :) بیخیالشون داداچ! خودم و خودتو عشق است اصن :) 

++++یادم رفت میخواستم چی بنویسم :|| 

+++++ آدما رو درک کنید.. حتی اگه واقعا هم نمیتونید درک کنید؛ اینقدر نشون ندید که درکشون نمیکنید و نمیفهمید.. 

++++++ حرف زیاده..خیلی.. گِله..شکایت.. غصه.. درد.. ولی میخورمشون :) نوش جونم :))
۵

حسم به درس مثل یه نوترون یا شایدم الکترون میمونه :/

1. امتحانام پشت هم داره گند میخوره و نمرات داغون پشت هم ردیف میشن. برای اولین بار دینی زیر ۱۹.۵ گرفتم! اونم نه مثلا ۱۹ و اینا.. شدم ۱۸! البته که حقمه! چون نخونده بودم! و توجیهاتی از قبیل اینکه امتحانش سخت بود و بالاترین ۱۹ بود و اینا اصلا پذیرفته نیست و تنها دلیل همون درس نخوندنه! مثه نخوندن ریاضی که شدم ۷ از ۱۰ . مثه نخوندن ادبیات که شدم ۱۸.۲۵ که البته بخاطر اول شدنم و درصد بالام تو گزینه۲ ۲۰ شد! و یا نخوندن هندسه و ۵.۷۵ از ۷.۵ شدن! آزمون هفته پیشم رو هم ۲۴ شدم تو مدرسه و این افتضاحه! و خییییلی چیزای دیگه.. از جزوه‌هام که نگم براتون :/ یکی از یکی ناقص تر و داغون‌تر :| ولی اصن مهم نیست برام :/ دلم نمیخواد درس بخونم! زوره مگه؟ -__- نمیییخوااامممم 

2. هفته پیش استاد ق. خواست جزوه‌ها رو ببینه. جزوه من سفیدِ سفید بود غیر از چندتا سوال که سر کلاس حل کرده بود خودش هیچکدوم رو حل نکرده بودم :/ میخواست بندازتم بیرون :| البته میدونید چی این وسط بد بود؟ اینکه این یارو مادرگرام رو دوشنبه‌ها میبینه و اصولا راجب من باهم حرف میزنن و من پیش خودم گفتم الان میره میگه: خانومِ ... از این به بعد دیگه لازم نکرده دخترتون سرکلاسای من بیاد. :/// البته که خداروشکر به خیر گذشت و گویا همو ندیدن.. هووف :/ 

3. در ادامه‌ی شماره یک اینو هم بذارید بگم براتون! امتحان ترم کامپیوتر داشتیم سه‌شنبه؛ بعد من ۴ جلسه اخرشو کلا نبودم :/ دو جلسه‌شو که پنج‌شنبه گذاشته بود که کلاس داشتم نرفتم! دو جلسه بعدشم شنبه بعدش بود که چون کارای کفا مونده بود نرفتم سرش و رفتم برا ارائه خودمو آماده کنم. از شنبه هم به پریناز سپردم که جزوه‌هاشو که تو کانال گذاشته بریزه رو فلش بیاره برام که تهشم با این مواجه شدم که نیاورده و وقتی بهش گفتم چرا و تیکه انداختم برگشت گفت "وظیفه‌م نبوده که!" و منم فقط گفتم "اره وظیفه‌ت نبوده" و رفتم. باید به جاش خیلی حرفا میزدم در جوابش ولی همشو خوردم و فقط توی دفترم نوشتم.. و خب اینکار پریناز باعث شد من تازه ساعت ۸ شب جزوه‌ها بیاد دستم! جزوه‌هایی که هیچی حالیم نمیشد ازشون و در اخر هم ۳ تا سوال ۲ نمره‌ای ننوشتم کلا :// توعمرم نشده بود سوالی رو واقعا هیچیشو بلد نباشم که بخوام سفید بذارم -_- اونم یه سوال دو سوال یه یه نمره نیم نمره نه :/ 6 نمره ننوستم فقط :/// دیگه غلطا و اینام رو حساب نکنم بهتره :/ 

4. نمیخواستم پستم اینقدر راجب درس و نمره باشه ولی حالا که اینقدر راجب درس و نمره شده پس بازم در همین مورد میگم و اتفاقات غیر درسی رو میذارم بعدا مینویسم براتون :)) 

5. میدونید من آدمیم که اگه نخوام درس بخونم، نمیخونم. شده هیچکاری غیر درس خوندن هم نداشته باشم ولی اگه نخوام نمیخونم! مثه این چند وقت که نه تله بود و نه وب؛ ولی من حتی میزان درس خوندنمم اومد پایینتر! پیش خودم میگفتم دلیل درس نخوندنم اینان و حالا که نیستن میشینم میخونم ولی نشد! چون نمیخواستم! چون علاقه‌ای نداشتم!! میشستم پشت میز و به کتاب دفتر بازِ جلوم نگاه میکردم و غرق خیال میشدم :) اون اولاش البته کتاب هم میخوندم. کتاب "عقاید یک دلقک" که خب زود تموم شد و نمیدونم چرا، ولی بعدش نتونستم کتابی رو شروع کنم. دلقک رو هم قبل اون سه‌شنبه شروع کرده بودم که تونستم ادامه بدم وگرنه شاید اونو هم نمیتونستم بخونم.. 

6. اینهمه حس کرختی و بی علاقگی نسبت به درس در من واقعا بی سابقه‌ست و تا حالا نشده بود اینقدر دلم نخواد درس بخونم و از اون بدتر برام هم اهمیت نداشته باشه اگه یه وقت منفی بگیرم و یا کم بشم. هیچ اهمیتی! 

7. جیییییییییییییغ هواااااااااااااار (فقط بخاطر تو زهرا D: )

۱۰

من برگشته‌ام های های D: + ببشخید :((

سلاااااااااااااااامممممممممم جیییییییییییییغ
خوبییییییین؟ جییییییییییغ
واااااااااااااای خداااااااااااا بازم دارم مینویسم تو بیان جیییییییییییییییغ
میدونم خیلیاتون اصن متوجه نبودمم نشدید (بدنگاه میکند) ولی خا من واقعنی در تب نبودتون ینی نبودم سوختم :)
خب کلی حرف دارم واستون پس بگیرید بشینید تا بگم (از این لبخند چپلوکیا)
سه‌شنبه این هفته نه، سه‌شنبه هفته پیش هم نه، سه شنبه هفته پیشش شاید بدترین لحظات عمرمو تجربه کردم.. سر یه بی احتیاطی مزخرف! واقعا مزخرف! به غیر از بهار به کسی نگفتم ولی بذارید به شماها هم بگم! شماهایی که بخش بزرگی از زندگیم هستین و واقعا نبودنتون یا نبودن بینتون میتونه مزخرف‌ترین اتفاق زندگی باشه! اون شب به خودکشی فکر کردم. خیلی خیلی جدی بهش فکر کردم. دفعه اولم نبود؛ ولی دفعه‌های قبل فقط در حد خیال و این حرفا بود! ولی اونشب جدی بود! درِ بازِ بالکن هی قلقلم میداد که برم و تمومش کنم ولی نرفتم. تنها دلیلم هم این بود که حالا که همه‌ی آدمای زندگیمو از دست دادم دیگه خدامو از دست ندم که! اونو حداقل واسه خودم نگه دارم :)
چیز دیگه‌ای که بهش فکر کردم فرار بود! فرار کنم و برم. فکر جذابی بود ولی واقعا کار غیر منطقی‌ای بود چون تهش هیچی نبود و هیچ چیز بهتر نمیشد! پس نه خودکشی نکردم و نه فرار! موندم. موندم و تحمل کردم!
مطمئنا هرکسی جای من بود کلی اشک میریخت و حالش بد میشد! ولی من فقط لرزیدم! فقط و فقط لرزیدم! نه اشکی ریختم و نه حالم خیلی بد شد! برای اولین بار برام مهم نبود اگر فردا کسی بفهمه اتفاقی افتاده و من یه چیزیمه! دیگه برام مهم نبود! حوصله نداشتم خودمو خوب نشون بدم و جوری رفتار کنم که انگار هیچی نشده!
تلگرام حذف! وبلاگ حذف! دیگه چی برام مونده بود؟ دیگه کی برام مونده بود؟
حذف وبلاگ سختترین کاری بود که کردم. خودم با دستای خودم یک سال زندگیمو پاک کردم. کلی دوست از دست دادم.. هعیی..
ولی من آدم محکمی هستم :) شاید بگید چه از خود راضی ولی مهم نیست! میخوام از خودم تعریف کنم :) میخوام بگم بهتون که من چقدر محکمم! من چقدر قوی‌ام!
خیلی وقته گریه نکردم! خیلی وقت! به جا گریه فقط خندیدم :)
میدونید یکی از دلایل اینکه وبلاگ دارم چیه؟ اینه که بتونم فقط عضوی از شما باشم و یه سریتون من رو بشناسید و دوست باشیم :) اصلا اولین دلیل وبلاگ زدنم هم همین بود :) واسه همینه خیلی وقتا پستای چرت و پرت مینوشتم، چون فقط حس میکردم که باید یه چیز بنویسم و بذارم تا یادتون بندازم من اینجام! من هستم! :)
نپرسید چیشد! نپرسید چرا رفتم! نپرسید خوبی الان! به جای پرسیدن، برام حرف بزنید. میخوام حرفاتون رو بشنوم :) میخوام بودنتون رو حس کنم :)) پس برام حرف بزنید :)
پ.ن۱: باید اولش میگفتم ولی یادم رفت :| خیلی خیلی خیلی ازتون معذرت میخوام که بی خبر و یهو از همه جا رفتم و یه سریاتون رو نگران کردم.. به مهربونی و بخشندگی خودتون ببخشید منو..(قیافه مظلومی بسان گربه‌ی شرک به خود میگیرد)
پ.ن۲: قالب وب یحتمل تغییر میکنه با کمک بهار که واقعا این مدت تنها کسی بود که کنارم بود ^___^ مرسی چغندر ترین چغندر دنیا D:
بی ربط نوشت: مسابقات کفا (کاپ فیزیک ایران) به گفته بچه‌ها (میگم بچه‌ها چون خودم مطمئن نیستم و اینا :/ ) از بین 1000 تا تیم تو کشور 30 تا تیم قبول شدن که ماهم جزوشون بودیم ^___^ البته اون یکی تیم مدرسمونم قبول شدن که البته اونم جواب سوال برا خودمون بود! چون مقاله ما رو ارائه دادن :| الانشم کلا دنبال دزدیدن مقاله‌های ما هستن :| 

۱۶
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان