چند روزی که گذشت

1. شبی که موندیم مدرسه تا صبح هم کار کردیم هم آهنگ خوندیم هم زدیم و رقصیدیم و همه کاری کردیم خلاصه :دی اولش نشستیم همه، حتی معاونای پژوهشمون و اینا، و آهنگ خوندیم و مسخره بازی درآوردیم :))) بعدش کار کردیم و اینا.. ساعتای ۳ هم رفتیم پیتزا و سیب زمینی یخ آوردیم خوردیم همه :)) هیشکی گشنه‌ش نبودا، ولی همه خوردیم D: بعد یکم رفتیم دور و بر و جمع و جور کردیم و جارو زدیم و اینا و بعد رفتیم تو کلاسمون و آهنگ گذاشتیم و زدیم و رقصیدیم :)) و بعدش چند تا پوستر زدیم و اینا.. همه رفتن که بخوابن. رفتم لب حوض، وسط حیاط، نشستم و توی تاریکی شب و سکوت شب به خیلی چیزا فکر کردم :) شاید بهترین بخش اون شب همین خلوت کردنم با خودم بود :) 

ساعتای ۵ دیه همه توی همون اتاق پژوهش گرفتن خوابیدن. من و نگار بیدار بودیم. خوابم میومد ولی نمیتونستم بخوابم واقعا -_-  با نگار پاور درست کردیم. ساعتای ۵ و نیم رفتم تو نمازخونه تا اونجا بخوابم. چون دیگه رو زمین جا نبود برام. دو تا چادر زیر سرم و دو تا چادر روم انداختم. هوا واقعا سرد بود. ساعتای ۶ اینطورا بود که نگار اومد بیدارم کرد و رفتیم تو همون اتاق پژوهش. خواب بودم هنوز و یه جا رو همون فرش پیدا کردم و خوابیدم. ساعت یه ربع به هفت با صدای سارا (معاون پژوهش‌مون) بیدار شدم. چشام باز نشده بود هنوز واقعا و وقتی یهو باز شدن، دیدم که کلی بچه بالا سرمونه -_- و ما با قیافه‌های نابود بعد خواب بودیم :| خیلی وضعیت بدی بود جدا :/ کلی هم ازمون عکس گرفته بودن -_- 

2. روز اول که خیلی حوصله سر بر بود -_- اینقدر که رفتیم یه جا گرفتیم خوابیدیم یه ساعت :/ 

3. ساعت نزدیکا چهار بود که پسرعموم ینی "ط" زنگ زد گفت داره میاد و اینا.. بهش گفتم نیا نمیرسین ولی گوش نداد :/ تا زنگ مدرسه خورد اونا هم رسیدن دم در :| و خب ضایع شدن همشون :دی پسره‌ی بی فکر :/ وقتی میگم نیا ینی نیا دیه :/ 

4. تو اتاق بودیم که یهو یه نوری زد. فکر کردیم یکی ازمون عکس گرفت و دنبال عکاس بودیم که یهو پنجره‌ها شروع کرد لرزیدن :/ :)))) خیلی هوای خفنی بود جدا اون روز D: 

5. نشسته بودیم داشتیم برگ و تیغ گل رز‌ها رو میکندیم که یهو یگانه گفت آنه دوستت اومده. منم سریع از جام بلند شدم و به سمت سارا دوییدم ^_^ بعد از اون هم شکیب و پری اومدن ^_^ سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم خیلی پیششون باشم :/ ولی گویا به اون سه تا که خیلی خوش گذشت :| خیر سرشونم اومده بودن منو ببینن، بعد یه دونه عکس چارتایی نگرفتیم :| همش خودشون گرفتن و تنها عکس چهارتاییمون اینه :| 

6. روز دوم کارگاه کلییی کار داشتیم و همش در حال این ور اونور رفتن بودیم. چون تو گروه اختتامیه بودیم اینقدر سرمون شلوغ بود! در این حد شلوغ بود که یادم رفت از بچه‌ها خدافظی کنم حتی :| 

با هر زوری بود بالاخره تونستیم کار ها رو برا اختتامیه آماده کنیم :) فک کنید مدیر داره سخنرانی میکنه و من در همون حین داشتم کلیپ درست میکردم :/ یا اون یکی کلیپ رو که تو پله‌ها درست کردم و یه چند تا سوتی هم توش دادم :دی عکس تکراری داشت :دی :/ 

بعد موقع مراسم ما پشت صحنه بودیم و اینقدر مسخره بازی درآوردیم که خدا میدونه D: اندازه کل سالن ما دست میزدیم و هو میکشیدیم D: :))))

7. آهنگ کلیپ دوم یکمی غمگین بود و چون ته مراسم هم بود باعث شد خیلیا گریه‌شون بگیره.. چون سال آخری بود که پژوهش و کارگاه علوم داشتن! هنوزم حس عذاب وجدان دارم که اون آهنگ رو گذاشتم براش و باعث شدم گریه‌شون بگیره :(( 

بعد مراسم همه رفتیم وسط حیاط حلقه درست کردیم و آهنگ میخوندیم و خیلیا هم همونطور که میخوندن گریه میکردن.. 

8. با پریناز و یگانه در تلاش بودیم که گریه نگار رو بند بیاریم بعد شروع کردیم با صدای بلند (فریاد) و مسخره "گریه کن. گریه قشنگه. گریه مال دل تنگه" رو خوندن و هی تکرارش میکردیم. بعد از پشت درختا اومدیم بیرون دیدیم آقای ب. داره نگاهمون میکنه :دییی رسما آبرومون رفت :/ :)))) 

9. روز دوم باز دوباره "ط" با دوستاش اومد. رفتم پیششون و سلام و اینا.. ولی چون کار داشتم نموندم پیششون! بعد نیم ساعت رسیدن سمت غرفه‌مون و ما هم بنا به دلایلی اونجا بودیم. بعد من و پریناز با یکی از دوستاش دعوامون شد :دی البته دعوا که نه! کل کل کردیم :دی و تهشم برا اینکه پسره رو بفرستیم بره پریناز بلند به لیدرشون گفت که اشکالی نداره اینا با ما حرف میزنن؟ و پسره هم رفت ولی گفت به حسابت میرسم :دی (بشین تا برسی -_^) 

10. ینی جدا خدا این ورق رو از ما نگیره که هرجا دور هم جمع میشیم شروع میکنیم بازی کردن :/ حتی دیشب وقتی از ورق خسته شدیم و خواستیم یه بازی دیه کنیم و چشمک رو انتخاب کرده بودیم، به جا اینکه رو کاغذ بنویسیم از همون ورق استفاده کردیم :دی :/ 

11. یکی نیس بهم بگه تو که نه چشمک زدن بلدی و نه میفهمی کی کِی بهت چشمک زده یا نه چرا پیشنهاد این بازی رو میدی؟ :| خدا میدونه چقدر سوتی دادم سر بازی :دی 

12. بچه‌ها میگفتن دوستاتم مثه خودت خلن D:

13. اینقده درس نخونده زیاده که نمیدونم از کجا شروع کنم -___- 

باید یه برنامه درست حسابی بریزم و از فردا شروع کنم عقب موندگیامو جبران کنم :) 

۵

هنوز فردا نشده :))

ساعت چهار و سی و هشت دقیقه‌ی صبحه و به قول بچه‌ها اینجا هنوز فردا نشده، چون هنوز نخوابیدیم :)) 

البته الان یه سری دارن میخوابن و چند نفریم که بیداریم :))) 

فکری که تمام مدت تو ذهنم بود این بود که؛ بالاخره یه شب خوابم نمیبره و کاری هم ندارم و موقعیتش هست بهش پیام میدم و حرف میزنم باهاش و شاید دعوا کنم و شاید گریه‌ هم کنم و شاید برای اولین بار هم تمام حرفامو به به نفر میگم :)) 

+ یادش بخیر چقدر ذوق میکردم که زودتر من بگم فردا شد :))) 

۲

اولین و آخرین کارگاه علوم من :)

ساعت صفر بامداده و ما هنوز مدرسه‌ایم ^_^ کلی کار انجام دادیم و کلی کار داریم که انجام بدیم و کلی همه خسته‌ایم اما خب باید بیدار باشیم :) 

از صبح لوگوها رو رنگ کردیم.. دعوا و گریه و قهر و آشتی داشتیم.. سر در غرفه بریدیم.. غرفه‌مونو آماده کردیم.. کلی بالا پایین رفتیم.. و و و 

شب هم همه دور هم آتیش درست کردیم و سیب زمینی آتیشی خوردیم ^_^ 

۶

حتما بیاید :))

سلااااااااااام ^____^ 

1. روزهای ۲۹ و ۳۰ فروردین توی مدرسمون یه نمایشگاهی هست که بازدیدش برای عموم یه جورایی آزاده و خب منم میخوام از این موقعیت استفاده کنم و اگه بشه یه سریاتون رو ببینم ^_^

هر کدومتون که دوست داره و میتونه که بیاد و باهم دیگه ملاقات داشته باشیم بهم بگه که رمز این عکس [کلیک] رو بهش بدم تا زمان و آدرس دقیق رو داشته باشه :) 

فقط نکته‌ای که هست اینه که مرد تنها راه نمیدن متاسفانه و خب نمیتونم دعوتتون کنم و بهتون رمز رو بدم. البته اگه دانش‌آموز مدرسه حلی هستید میتونید با سرپرست بیاید. 

بهار، حریر، فاطمه، آندرومدا، زهرا، گلاویژ و محمد و بقیه‌تون که تهران هستید، خوشحال میشم بیاید ببینمتون ^_^

۶

صندلی جیلیز ویلیز (همون داغ خودمون! همیشه خواستم خاص باشم :دی )

و اینک رسیدیم به اوج مسابقه (مسابقه‌ست اسمش؟) صندلی دااااااغ، ینی جایی که آنه شرلی روی صندلی میشینه و پاسخگوی شما خواهد بود D: 

پس هرچه میخواهد دل تنگتان بپرسید که فقط همین امروز پاسخگویم :دی :))

۱۷

جدا چشماش آبی بود؟ o__O

امروز داشتیم مرور خاطرات میکردیم بعد راجب یکی از داورا به اسم زرکش یا شایدم زرینی میگفتیم که چقدر خوب بود و کمکمون کرد و کلا خیلی خوب بود و این حرفا.. :) بعد بچه‌ها گفتن چشماش هم آبی بوده و گویا خیلی خوشرنگ بوده. چرا میگم گویا؟ چون من اصن ندیدم چشماشو :| نه اینکه اصن طرفش نرفتم و اینا.. نه اتفاقا کلی هم باهاش حرف زدم سر یه موضوعاتی اما با این وجود وقتی گفتن چشماش آبی بوده دهنم باز موند که واقعا چجوری من متوجه چشماش نشدم :/ o__O 
خلاصه که خواستم دلیل مستند برای اون پستم تو وب قبلیم که گفته بودم به چهره آدما مخصوصا چشماشون توجه نمیکنم، بیارم :دی 
۴

مدال گرفتیم چه مدالی *__*

بالاخره نتیجه داد اونهمه تلاش و تا شب مدرسه موندن و از همه چیمون زدن ^__^ بالاخره نتیجه داد دعاهاتون و دعاهامون ^___^ 

درسته طلا نشد و رنگش نقره‌ست، اما اینو هم میذاریم پا اینکه بقیه کلی استاد راهنمای خفن داشتن و ما تک و تنها تمام این راه و رفتیم! هرکی اونجا میفهمید که هیچ استادی نداشتیم کلی تعجب میکرد و کلی بهمون میگفتن که واقعا افرین و واقعا کارتون قابل ستایشه و از این حرفا.. :) همینا باعث شد اونقدر ناراحت نشیم که طلا نشد! 

فعلا این عکس رو داشته باشید از مدالمون ^_^ بعدا میام براتون کلی حرف میزنم ^_^ 

+ راستیه منم و اون یکی یگانه‌ست! اون گلا رو زمین رو هم مهرا داد بهمون ^_^

۱۷

روز اول مسابقه+ به علاوه دیدن یک بلاگر

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصد تا سلام D: 

بیاین بشینید براتون از مسابقه بگم ^_^ 

از قبلش که راجب تلاش‌ها و فشارها و اینجور چیزا چیزی براتون نمیگم و میذاریمشون کنار تا بعد! فقط بدونید با یه گروه تلاشگر طرفید همین D: 

صبح جزو تیم‌های اول بودیم که رسیدیم و بقیه بعد ما اومدن و همین فرصتی شد تا بتونیم همه رو خب بررسی کنیم و ببینیم کی، چی داره و سوالاشون چیه :دی 

دبیر فیزیکمون قرار بود به عنوان همراه بیاد. اومد بعد دید زیاد کاری نداره و از اونجایی که حامله‌ست (*___*) گفت میره خونه مامانش و هر وقت شروع شد میاد! 

رفتیم کف زمین یه جا ته راهرو پهن شدیم و کار انجام میدادیم. چند تا جعبه و خردِ ریز داشتیم و به قول بچه‌ها خودش یه تضعیف روحیه برای حرف بود :دی اونا رو که اینقدر زیاد بود میدیدن میگرخیدن خود به خود D: 

نشسته بودیم کار میکردیم که بچه‌های مفید، که مشخص بود خیلی تو کف ما هستن که ببینن ما چیکار کردیم، هی جفت جفت میومدن تا ته راهرو و به ما که میرسیدن دور میزدن برمیگشتن :/ خیلی ضایع بودن و مثلا میخواستن ببینن اوضاعمون چطوره :/ دفعه های اول یه چارتا تیکه انداختیم بهشون بلکه بهشون بربخوره دیگه نیان ولی خا انگار نه انگار :| 

یکمی با یگانه رفتیم دور و بر چرخ زدیم و یه دو هم یگانه برام ارایه داد و بعدشم زمان افتتاحیه شد و چون جاش فرق میکرد و وسایل زیاد بود؛ اونا رفتن و من و یگانه موندیم. یگانه که بیشتر چون حالش خوب نبود میرفت تو هوا آزاد تا بهتر شه و من کنار وسایل بودم. محمد قرار بود که بیاد اونجا. پیام داد و جا رو بهش گفتم و اومد. البته یکم دیر رسید و نشد زیاد صحبت کنیم. رفتم دم در که پیداش کنم و نشونی خودمو دادم با اینکه همون اول حدس زدم باید اون پسره محمد باشه ولی خا چون هم مطمئن نبودم صد در صد و هم نمیدونستم چی باید بگم ترجیح دادم اون اول بیاد جلو :| :دی دیگه یکم سلام علیک کردیم و حرف زدیم و هنو زیاد چیزی نگفته بودیم که مهرا زنگ زد. مجبور شدم جوابشو بدم. دبیر فیزیکمون اس داده بود که حالش بده و اینا.. و اینکه خانوم ف. کلی چرت و پرت گفته و اعصابشونو بهم ریخته -_- دیگه سه ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم و من خیلی شرمنده محمد شدم که مجبور شدم با تلفن حرف بزنم. تا تلفنم هم تموم شد بچه ها اومدن. داشتم با محمد حرف میزدم و بچه‌ها هم متعجب بودن که این کیه من باهاش حرف میزنم :))) دیگه چون مسابقه داشت شروع میشد خدافظی کردم و رفتم‌. 

وسایلو برداشتیم و رفتیم تو PFمون نشستیم. یه تیم دیگه هم بودن که گویا هفتم بودن :| بنده خداها گرخیده بودن ما رو که دیدن :/ :))) 

نگار هم باهامون اومد و پیشمون بود. صبح خودش ارائه برا هوا فضا داشت و بعدم اومد پیش ما که بهمون روحیه بده :) 

توی استیج اول rew بودیم و تنها ترسمون این بود سوالی باشه که بلد نباشیم-_- 

اما خب خداروشکر سوالی افتاد که خودمون مثه چی بلد بودیم! هانا به عنوان rew رفت و ما هم نکات و اینا رو مینوشتیم! توقع نمره ۱۰ و ۹ داشتیم ولی ۷ گرفتیم. خوب بود ولی توقعمون بیشتر بود! 

برعکس IYPT بین استیج‌ها استراحت بود و بچه‌ها رفتن ناهار خوردن. من هم همون موقع افتتاحیه یه نصف ساندویچ خوردم همش که اونم به زور از گلوم پایین رفت :/ واقعا نمیشد ادم چیزی بخوره -_- 

استیج بعدی oppبودیم. سه تا سوالی که گفتیم رو ریجکت کردن و اخر سر هم سوالی رو گفتیم که زیاد مطمئن نبودیم بهش! 

پسره رفت ارایه بده. بدون به نام خدا و معرفی شروع کرد و کلا دوتا اسلاید داشت و هنو ۴ دیقه هم نشد که گفت تمومه. رسما هیچی راجبش نگفت! خوب opp کردیم و بازم به نسبت خوب گرفتیم امتیاز! 

بعد استراحت استیج ۳ قرار بود rep باشیم و ارائه بدیم! تا قبلش که اصلا فکر نمیکردم خودم باشه ولی قبل شروع کامل استیج گفتم بچه‌ها منم! و همون موقع سوال منو گفت و منم رفتم اماده شدم برا ارائه! اولش یکم استرس داشتم_ ولی به نسبت ارائه قبلیم خیلی کمتر بود! چون فشار روم نبود! _ بعدش به مرور اروم و اروم تر شدم. خودم که نظری ندارم؛ ولی بچه‌ها گفتن عالی بود ^_^

سوال و جواب و اینا هم تموم شد و نمره ها رو دادن که البته یه داور خیلی کم داد :/ و یگانه عصبی شده بود از دستش. 

وسایل رو جمع کردیم و دو ساعت وقت داشتیم واس خودمون بگردیم. رفتیم یه جا وسایل رو گذاشتیم و من از بچه‌ها جدا شدم تا برم پیش محمد. برعکس دفه اول که راحت پیدا کردیم همو، اینبار سه ساعت دنبال هم بودیم. بالاخره پیداش کردم و یکم راجب مسابقه و اینا حرف زدیم. توی دانشگاه همینجوری قدم میزدیم. صادقانه بگم یکم معذب بودم و نمیدونستم باید چی بگم و راجب چی حرف بزنیم :/ تنها چیزی که به ذهنم میرسید اون موقع همون مسابقه بود :| البته شایدم یکم بخاطر دوستشم بود که خب معذب‌تر بودم و ترجیح دادم عقب وایسم و اون دو تا باهم باشن! ایندفه حرف زیادی رد و بدل نشد و منم زود رفتم پیش بچه‌ها. 

یگانه آبمیوه گرفته بود و من و پریناز از اون بالا که وسایل بود از سراشیبیش مثه خلا اومدیم پایین و حمله گویان به سمت ابمیوه‌ها هجوم بردیم D: بعد که خل بازیمون تموم شد دیدیم که بعله :/ بابای هانا اونور وایساده و ما رو دید :/ :دی ینی رسما ابرو نموند برامون:دی 

ابمیوه‌ها رو خوردیم و بعد ۵ تایی رفتیم بگردیم. تا رفتیم بستنی خریدیم و اینا یهو خبر دادن که بیاین که سرویس راه میخواد بیفته بریم مدرسه. 

رفتیم دم جایی که باید میرفتیم و یکم رو چمنا نشستیم و عکس گرفتیم و اینا.. بعد رفتیم پیش بقیه و سه ساعت منتظر بودیم که بچه‌ها همه جمع شن. دیگه شش و بیست دقیقه اینا بود که حرکت کردیم و ماها هم همه رفتیم ته اتوبوس و همه رو هم ولو شدیم و خوابیدیم :دی 

اولاش خوابم نمیبرد ولی اخراش فک کنم یه نیم ساعت اینا خوابم برد و واقعا همون نیم ساعت انرژیمو تامین کرد! 

دم مدرسه بود که بیدار شدم و با اونهمه کیف و لپتاپ و وسایل سنگین و خواب آلود و خسته کلا له رفتم پایین از اتوبوس :/ 

رفتیم تو مدرسه و قرار بود بمونیم ولی یهو پریناز رفت و نموند _طبق معمول همیشه‌ش که نمیمونه(پوزخند) _ من که نمیتونستم هضم کنم چرا وقتی گفت میمونه پاشد رفت :| حتی بعد یه ربع وقتی با مهرا رفتیم آب بخوریم گفتم: مهرا یه سوال! مهرا: چی؟ من: این واقعا رفت؟! (با تعجب فراوان) 

یکم کار کردیم و مهرا سوالشو ارائه داد و یکمم حرف زدیم. یکمم رفتیم پیش سارا (معاون پژوهشیمون) و آقای ب. و براشون گفتیم که چه خوب بود :) 

ساعتای ۸ و ربع اینا بود که فهمیدیم رتبه‌مون ۵ شده! درسته زیاد خوب نیست ولی به نسبت دفعه قبل و اینکه ما استادی نداشتیم تا کمکمون کنه، خوب بود و ما کلی ذوقمند شدیم ^___^ دوییدیم رفتیم پیش سارا و بهش گفتم و جیغ و قر و این حرفا D: 

اون یکی تیم مدرسمون که استاد هم دارن و کلی ادعا دارن و کلی هم با ما لج هستن و یه سره جاسوسیمونو میکنن، امتیاز بالایی نگرفتن پایین شدن (پوزخند) 

بعد دیگه رفتیم خونه و تو ماشینم آهنگ قر دار مسخره گذاشتم و قر میدادم و تعریف میکردم برا بابام که چخبر بود :) 

در کل که به نظرم روز خیلی خوبی بود و امیدوارم که واقعا تا اخرش همینجوری پیش بریم، و حتی بهتر، که بتونیم طلا بگیریم ^___^ 

خدایا، امروز خیلی خفن بهمون نگاه کردی و پشتمون بودی و به شخصه خودم نوکرتم :))) خدایا، تا تهش همینجوری خفن نگامون کنی و پشتمون باش ^_^ 

هنوز چیزی نشده و هنوز به دعاهاتون نیاز داریم :) 

+ یکم بیشتر راجب دیدار با محمد بگم‌. راستش چندان نمیشه به نظرم اسمشو دیدار وبلاگی گذاشت چون اصلا نشد و امکانش نبود که با ارامش و یه جا بشینیم صحبت کنیم باهم و بیشتر انگار دوتا آدم بودیم تو مسابقه که همو میشناسیم و راجبش حرف میزنیم! و اینکه خود محمد هم خب دقیقا به نظرم همون خود وبلاگشه و تصورم هم بهش نزدیک بود خیلی :)) 

درسته سر جمع شاید نیم ساعت هم نشد، ولی خوشحالم که یه بلاگر رو از نزدیک دیدم و اون هم محمد بود ^_^ (البته غیر بهار که اکثرا میبینمش :/ )

۰

دعامون کنید لطفا :)

فردا و پس فردا و پسون فردا مسابقه داریم! و خب این مسابقه خیلی مهم و حیاتی هست واقعا! یه جورایی حکم مرگ و زندگی رو داره! چون هیچکدوم نمیخوایم دوباره شکست بخوریم. 

تلاشمون واقعا چندین برابر شد از دفعه قبل و واقعا توقع مدال طلا رو داریم از خودمون و امیدوارم به دستش بیاریم ^_^ 


۱۲

برید بخوابید تموم شد :)

پست شماره 20 وبلاگ و شماره‌ی 7 در این یک ساعت :) 

امشب خواستم از هرچی که در لحظه تو ذهنمه بنویسم و شاید ده درصد موفق بودم. هیچوقت نتونستم اون چیزی که تو ذهنمه رو بگم و خالی شم! هیچوقت! حتی یک بار هم نشده.. 

هرچقدر هم اینجا، یعنی وبلاگ، جای خوبی برای خالی شدن و نوشتن حرف‌ها باشد برای من فایده‌ای ندارد! چون من آدمش نیستم.. 

الان که دارم فکر میکنم یه لحظه به این نتیجه رسیدم که چرا اینقدر چرت میگویم و چرا جوری وانمود میکنم که حالم خوب نیست؟ کی گفته من حالم خوب نیست؟ اتفاقا خیلی هم حالم خوب است :) 

به این پست‌ها توجه نکنید! زاده‌ی ذهن بیمار نویسنده‌ست! 

۴
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان