نمیخوام مدیونش باشم..

تا الان این حس رو نداشتم. اما بعد از خوندن اون پیاما یه لحظه یکی تو ذهنم گفت: آنه، فکر کردی اگه حرفاش راست بوده باشه میخوای چیکار کنی؟ فکر کردی چجوری جوابشو بدی؟ فکر کردی چقدر مدیونش میشی؟ فکر کردی دل یه آدم بیمار رو شکوندن یعنی چی؟ 

درسته که کلی اذیتمون کرده. درسته که کلی حرص خوردیم. درسته که یه جورایی بهمون مدیونه؛ ولی آیا من حق دارم پشت سرش حرف بزنم؟ نه! ندارم و نداشتم. 

نمیگم قضاوتش کردم یا نه، چون نمیدونم. چون از نظر خودم نکردم؛ ولی شاید یکی از بیرون فکر کنه که من قضاوت کردم. من فقط چندتا حرف و اتفاق رو گذاشتم کنار هم و نتیجه‌گیری کردم. نتیجه‌گیریم هرچی که بود باید پیش خودم میموند و من اشتباه کردم که بیانش کردم و همین بیان کردن من باعث شد که بقیه هم بیان کنن و همین باعث شد پشت سرش حرف زده شه. کار به درست و غلط حرفا ندارم! کار به این دارم که ما غیبت کردیم. چه اون حرفا درست بوده باشن و چه نباشن کار ما اشتباه بود. اما تنها راه خالی شدنمون بود که نریم نزنیم تو دهن اون آدم. 

فردا میرم بهش میگم پشت سرش حرف زیاد زدم و حلالم کنه. ترجیح میدم اون باشه که بخاطر کارایی که کرد باهامون بهم مدیون باشه و بسه دیگه هرچقدر گناهاشو شستم و خودمو باهاش برابر کردم. 

واقعا دارم فکر میکنم دیوونه شدم. یه بار میگم بریم حرف بزنیم باهاش، بعد دو دقیقه میگم نه :/ میگم حرفاش راست نیست، بعد میگم اگه راست باشه چی؟ 

نمیدونم واقعا باید این آدم رو چیکار کنم.. این آدمی که کلی اذیتمون کرده و حرص داده و مطمئنم که کلی هم دروغ تا الان بهمون گفته.. نمیدونم قضیه بیماریش دروغه یا نه ولی فرض رو میذارم که راست میگه و حرفشو باور میکنم و سعی میکنم مدیونش نشم دیگه.. تا الان اشتباه کردم. دیگه نمیکنم. 

دوتا اشتباه بزرگ داشتم. شایدم سه تا. یکیش این بود و دومیش اینه که خیلی چیزا رو یگانه الان میدونه که نباید میدونست و اشتباه کردم که گفتم.. نباید وقتی بهش اعتماد ندارم بهش میگفتم.. من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.. دو نفر هم باعث این بی اعتمادی من شدن.. دو نفر که بد از اعتمادم سواستفاده کردن.. :) 

.

حس میکنم روز به روز بیشتر تو خودم فرو میرم و بیشتر دلم تنهایی میخواد و کمتر دلم حرف زدن میخواد.. دیگه حوصله پر حرفی و شیطنت ندارم.. 

باورتون میشه امروز وقتی تو سرویس شیطنتم گل کرده بود و هی روی بچه‌ها کرم میریختم و همه از اول تا آخر میخندیدیم، راننده سرویسمون گفت آنه که بچه آرومیه کلا؟ باورتون میشه به من گفت آروم؟؟ خودمم باورم نشد که کسی به من بگه آروم.. به منی که یه جا بند نمیشم/نمیشدم.. خیلی فکر کردم به حرفش و دیدم که درست میگه و من خیلی آروم شدم. دارم سعی میکنم که اینطور نباشم اما موفق نبودم و رو به انزوا و سکوت دارم میرم..

۵

شاید من :)

گاهی مهربون/ گاهی دلسوز/ گاهی غمخوار/ گاهی سنگدل/ گاهی بی رحم/ گاهی دل نازک/ گاهی درسخون(قبلا بودم)/ بی اراده/ بدقول/ بی اعصاب (جدیدا)/ درونگرا/ در جمع اما تنها/ خل و چل/ خندون/ پر حرف/ پر از شور و شوق/ پر انرژی/ خسته/ خیال‌پرداز/ برای آدما ارزش قائل میشه/ احمق/ پابند به اصولش/ از فحش بدش میاد/ صدای بلند/ گاهی لوس/ محکم و قوی/ شلخته/ فیزیکدان/ سردرگم/ بلاگر/ بلد نیست قهر کنه/ نمیتونه از کسی بدش بیاد/ بی معرفت/ ذوقمند از هرچیز کوچیکی/ عین بچه‌ها/ دیوونه‌ی فوتبال/ بارسایی/ منطقی/ حوصله حرف زدن نداره (جدیدا)/ غرق فضای مجازی/ با هر آدمی میتونه به ظاهر کنار بیاد! حتی اگه از درون کلی حرص بخوره/ بی هدف/ حرف گوش نکن/ ساده/ خیلی خیلی ساده/ در باطن مظلوم/ زودباور/ خنگ تا حدی/ خوش خنده/ فداکار/ اجتماعی/ بخشنده شاید/ یه جا بند نمیشه/ خوش‌بین/ بیش فعال/  آنه‌شرلی :)) و خیلی چیزهای دیگه :))

پ.ن: اگه فکر میکنید صفت دیگه‌ای هم هست که من یادم رفته خوشحال میشم بگید. :)

پ.ن۲: هرچی در لحظه به ذهنم رسید نوشتم و خب ممکنه که کامل‌ترش بکنم اگه چیزی بازم به ذهنم برسه :) 

۵

دوباره درس خوندن شروع شد :)

امروز پر بودم از حس خوب و قشنگ و البته هستم :)) اینقده ذوق داشتم وقتی نشسته بودم سر کلاس ریاضی و هندسه که خدا میدونه :)) 

اینقدر ذوقمند بودم که وقتی زنگ آخر سر دفاعی نرفتیم، با یگانه نشستیم تمرینای ریاضی رو که برای خونه داده بود حل کردیم :)) و من در تمام مدت داشتم لذت میبردم :)) شاید از اول سال اینطور که الان لذت بردم از حل سوالا، لذت نبرده بودم :) 

خوشحالم از اینکه دیگه فشار خاصی روم نیست و فقط تنها کاری که باید بکنم اینه که درس بخونم و امتحان بدم و این بین با خیال راحت میتونم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم :)) درسته اونموقع هم لذت خودش رو داشت و با تمام فشارها و استرس‌ها بازم میشد لذت برد و خوش گذروند ولی احساس میکنم لازمه که یه مدت هم بی استرس و ذهن مشغولی زندگی کنم حتی شده یه هفته :) 

البته الان یکاری کردم که ممکنه این آرامشم رو ازم بگیرم. تصمیمی بود که بازم طبق معمول یهویی گرفتم. با اینکه تمامی عواقبش رو میدونم بازم اونکار رو کردم :) اما خب اشکالی نداره! اگه یه وقت دیدم خیلی دیگه اوضاع داره خراب میشه میتونم تصمیمم رو عوض کنم و همه چی رو به حالت قبل برگردونم! 

البته این تصمیم الانم چندان تصمیم مهمی نیست! ینی چیزه، هم میتونه مهم و مُخّل آرامشم باشه و هم میتونه نباشه! اما تصمیمی که شب قراره عملیش کنم، قطعا میتونه استرس و حال بد و این چیزا رو برام بدنبال داشته باشه! اما بالاخره باید عملی شه و منم مرض دارم و میخوام اَلد الان که همه چی آرومه و آرومم اینکارو انجام بدم :|| 

۸

هنوز فردا نشده :))

ساعت چهار و سی و هشت دقیقه‌ی صبحه و به قول بچه‌ها اینجا هنوز فردا نشده، چون هنوز نخوابیدیم :)) 

البته الان یه سری دارن میخوابن و چند نفریم که بیداریم :))) 

فکری که تمام مدت تو ذهنم بود این بود که؛ بالاخره یه شب خوابم نمیبره و کاری هم ندارم و موقعیتش هست بهش پیام میدم و حرف میزنم باهاش و شاید دعوا کنم و شاید گریه‌ هم کنم و شاید برای اولین بار هم تمام حرفامو به به نفر میگم :)) 

+ یادش بخیر چقدر ذوق میکردم که زودتر من بگم فردا شد :))) 

۲

بهم بریزم همه چی رو؟

دلم میخواهد بشینم و تمام تنظیمات وبلاگ را بهم بریزم.. 

اسمم را عوض کنم.. عنوان را پاک کنم.. با پست‌ها بازی کنم و یکی در میان پست ثابت بکنمشان.. آن کنار یک عکس مزخرف و متن مزخرف تر بذارم و هی عوض و پاکش کنم.. و خیلی کارهای دیگر 

کلا خیلی دلم میخواهد که اینجا را بهم بریزم تا شاید بهتر شوم.. 

۱

خوبه که مثل اون نبودم :)

هرموقع برمیگردم و یاد اونروز میوفتم که اون مرد به اصطلاح محترم (هه :/ ) که فک میکرد علامه دهره و بخاطر جنسیتش از منِ دختر بهتر و سر تره و میتونه هرچی دلش میخواد بهم بگه، به خودم میگم چه خوب شد که اونجا براش قاطی نکردم و نپریدم بهش و جواب چرت و پرتاشو ندادم و یا نگفتم خفه شو! اینکه سکوت کردم و فقط گاهی خیلی مودبانه جواب خودش و گروه بدتر از خودش رو دادم خیلی بهتر بود و یه جورایی نشون دادم که من مثل اون نیستم و برخلاف اون که فک میکنه بزرگه ولی نیست، من عاقل‌تر و بزرگترم! 

شاید دو سه روز اول ناراحت بودم و حرص میخوردم که چرا جوابشو ندادم؛ اما الان خوشحالم که اونطور که در شان من هست رفتار کردم و مثل اون آدم نبودم! 

همین هم باعث شد که بقیه افرادی که اونجا بودن همه برای اون مرد و گروهش متاسف باشن و پشت من در بیان :) 

۲

مهربان یا سنگدل؟

شاید آدم مهربانی باشم _قبلا که بودم حالا نمیدونم هنوزم هستم یا نه_ اما به وقتش اینقدر سنگدل میشوم که نتوانید باور کنید که این همان آنه‌ی مهربان است! 

اینکه با کسی مهربان باشم یا برایم پشیزی ارزش نداشته باشد؛ فقط و فقط به رفتار آن شخص بستگی دارد! من در ابتدا با همه خوب و مهربان هستم حتی اگر آن آدم را هیچکس قبول نداشته باشد و بگویند فلان و بهمان است و آدم خوبی نیست! من با آن مهربان خواهم بود و به او محبت خواهم کرد! بی آنکه خود متوجه محبت من شود _همانطور که هیچوقت هیچکس متوجه نشد_ . اما اگر آن فرد نامردی کند و دروغ بگوید _دفعه اول و دوم ایرادی ندارد‌، میتوانم ببخشم. اما اگر خیلی تکرار کند نه_ دیگر مهربان نخواهم بود. دیگر آنقدر نسبت به آن فرد سنگدل میشوم که برایم پشیزی ارزش نداشته باشد! البته که این حس کاملا گذراست و من باز هم مثل یک انسان ساده لوح، به آن فرد محبت میکنم و با او مهربان خواهم بود. که اگر گذرا نبود باید نسبت به خیلی ها سنگدل میبودم!! 

۱

بیاید ببینمتون ^_^

سلااااااااااام ^____^ 

1. روزهای ۲۹ و ۳۰ فروردین توی مدرسمون یه نمایشگاهی هست که بازدیدش برای عموم یه جورایی آزاده و خب منم میخوام از این موقعیت استفاده کنم و اگه بشه یه سریاتون رو ببینم ^_^

هر کدومتون که دوست داره و میتونه که بیاد و باهم دیگه ملاقات داشته باشیم بهم بگه که رمز این عکس [کلیک] رو بهش بدم تا زمان و آدرس دقیق رو داشته باشه :) 

فقط نکته‌ای که هست اینه که مرد تنها راه نمیدن متاسفانه و خب نمیتونم دعوتتون کنم و بهتون رمز رو بدم. البته اگه دانش‌آموز مدرسه حلی هستید میتونید با سرپرست بیاید. 

بهار، حریر، فاطمه، آندرومدا، زهرا، گلاویژ و محمد و بقیه‌تون که تهران هستید، خوشحال میشم بیاید ببینمتون ^_^

2. اینقدر ناز نکنید و ادا در نیارید واقعا -_- همه نازکش شما نیستن به خدا -___- 

یه وقت میبینید یکی مثل آنه پیدا میشه نه تنها نازتون رو نمیکشه، بلکه همچین میزنه ضایعتون میکنه که یادتون بره ناز رو با چه "ز"ای مینویسن!!! 

3. خوشحالم که یهو برگشت و حرفامونو شنید! البته که شایدم نشنید ولی در هر صورت حتی اگر هم میشنید، نمیتونست چیزی بگه! چون حق با من بود و چیزی برای دفاع نداشت! هی ما هرجا رفتیم یا موندیم مدرسه یا نیومد یا ناز کرد نموند :| هی ما دنبال حل سوال بودیم، اون دنبال برنامه‌ریزی برا خوندن درساش بود :|| 

تازه امروزم نمیدونم چرا یهو ناز کرد تو کتابخونه و رفت خونه :| صبحم که هی بهونه میاورد نیاد :/ فقط الکی خودشو نگران نشون میده :/// 

واقعا یه سری وقتا فازشو نمیفهمم -_- جدا وات دِ فاز؟؟؟؟ ://// 

4. بازم مدرسه شروع شد و بازم مسابقه داریم و بازم تا ۸ شب مدرسه بودن شروع شد ^_^ میدونم حالتون بد شد از بس گفتم دعا کنید؛ ولی خا شما دعا کنید طلا بگیریم:دی 

5. خدا میدونه چقدر حرف دارم یا بهتره بگم داشتم! ولی همشو خوردم و الان گیر کردن تو گلوم که نه میرن پایین و فراموش میشن و نه میان بالا و گفته میشن..

6. میگذره آنه.. تموم میشه.. همه چی درست میشه.. پس بخند :)) 

۱۰

به گذر زمان احترام بذاریم :)

نمیدونم دقیق چقدر مونده تا این سال پر از فراز و نشیب تموم بشه. شاید حدود 30 ساعت مونده. مهم نیست دقیق چقدر مونده، مهم اینه که امسال هم داره تموم میشه، مثه تمام سال‌های گذشته که اومدن و رفتن، 96 هم اومد و حالا فقط چند ساعت مونده تا بره. 

شاید بتونم بگم امسال پر اتفاق ترین سالِ زندگیم بود! سال عجیبی بود واقعا.. اتفاقای قشنگ داشت.. اتفاقای بد هم زیاد داشت.. نمیتونم بگم سال خوبی بود یا بگم سال بدی بود، ولی خوبه که داره تموم میشه و یه سال جدید جاش میاد! خوشحالم از این اتفاق.. :) مثه اینکه همیشه از اومدن یه روز جدید خوشحال میشم.. :) چون باعث میشن جریان زندگی رو حس کنم. این تموم شدن و شروع یه چیز جدید ینی زندگی.. ینی جریان.. 

میدونید بولد ترین اتفاق امسال زندگیم چی بود؟ ینی الان که میخوام فکر کنم ببینم چه اتفاقایی افتاد امسال، همش این تو ذهنم میاد که بدترین شکست زندگیم رو خوردم.. جلوی کلی آدم.. ولی از اون بولدتر میدونید چیه؟ اینه که من مثه یه کوه محکم بودم و حتی یه درصد هم نلغزیدم چه برسه به اینکه زمین بخورم. این شکست باعث شد خیلی چیزا یاد بگیرم و خیلی محکم تر از قبل بشم :)) و این بهم حس خوبی میده :))

امسال خیلی تغییر کردم.. خییییلی.. اونایی که از قبل میشناختنم هرکدوم به مرور متوجه این تغییر شدن و شماها هم شاید یه سریتون متوجه شده باشید..

امسال یکمی دور شدم ازت خدا، نذار بیشتر از این شه.. امیدوارم سال جدید برعکس امسال باعث شه بهت نزدیک‌تر شم.. :) 

چیزای زیادی فهمیدم.. آدمای زیادی رو شناختم.. دنیام بزرگتر شد.. 

مهم‌ترین چیزی که فهمیدم و یا بهتر بگم راجبش به یقین رسیدم اینه که زمان قوی‌ترین چیزه و به شدت قدرتمنده! واسه همین به گذشتنش احترام میذارم و نه میگم کاش نگذره و نه میگم کاش زودتر بگذره، چون خود زمان بهتر از من میدونه چجوری بگذره و مسائل رو حل کنه و.. 

تصمیم‌های زیادی دارم برای سال جدید و امیدوارم که بتونم عملیشون کنم؛ ولی از اونجایی که خیلی بدقولم، پس نه قولی میدم به خودم و نه مینویسمشون :/ امید است که عمل کنم بهشون :) :/ 

امیدوارم برعکس امسال که بدترین شکستم رو خوردم، سال جدید بهترین بردم رو تجربه کنم ^___^ من تلاشمو میکنم، اما شماها هم یادتون نره که خیلی خیلی برام دعا کنید و دعا کنید که مدالمون رنگش طلا باشه ^_^ پیش پیش خییییلی مرسی از دعاهاتون ^_^ 

+ امیدوارم برسم یه پست صوتی خوشگل برای سال تحویل براتون بذارم :)) 

++ خوشحالم که شب اخر سال رو قراره زیر آسمون خوشگل خدا بخوابم ^__^ واهاهاهای 

+++ لبخند بزنید ببینمتون :))) ^_^

۱۲
شهر من
در پشت دشت آرزوها نیست
شهر من
در خواب و رویا نیست
گرچه خالی از خیال و آرزو و پر ز نیرنگ است
سینه در آن سخت دلتنگ است
اما شهر من
جای جز اینجا نیست..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان