تخلیه ذهن

روی تختم دراز کشیدم و پای چپم روی پای راستمه و با دودستم گوشی رو گرفتم و با انگشت شصتم در حال تایپم و تق تق ناخنم صدا میده وقتی میخوره به صفحه. منتظرم بیدارشن تا بریم خونه مادرجون. مثلا قرار بود بیایم بالا و فقط لباس برداریم و بریم، ولی حالا یه ساعت بیشتره که اومدیم و نرفتیم '_' 

امروز امتحان جامع داشتیم و همگی باهم گند زدیم :| مادرگرام هم به عنوان معاون مدرسه به ناخونام و لاکشون گیر داد D: بعد گفت من الان استون ندارم ولی دیه تکرار نشه! که یهو یه دختره دیه که اونم لاک داشت گفت من دارم و مادرگرام هم گفت خوبه پس بده بهشون و منم پوکر نگاش کردم که خا میمردی نگی واقعا؟؟؟ :||| 

عربی هر جلسه کلمه میپرسه بعد این جلسه من و آندرو نخونده بودیم و فقط همون تو مدرسه یکم خوندیم و از شانس خیلی خوبمون :| این جلسه وقت اضافه آورد و شروع کرد پرسیدن! قبل اینکه بپرسه من برگشتم گفتم که یه‌سری تست داده بوده و حل نکرده و فلان بعد خودمم خنده‌م گرفته بود از بس ضایع گفتم :)))) اونم خندید گفت این کلکا دیه قدیمی شده و اینا.. منم از بعد اون گفتم مطمئن باش الان از هردوتامون میپرسه '_' حتی وقتی حضور غیاب هم کرد و اسمامون رو پشت هم خوند گفتم مطمئن باش میپرسه :// (رفتم ظرفای ماشین رو خالی کردم. پدرگرام داره ظرف میشوره و مادرگرام هم رفت حموم و منم دیه درازکش نیستم و گوشی رو گذاشتم رو تخت و خودم دوزانو نشستم و دولا شدم و با انگشت اشاره در حال تایپ هستم!) طبق یه خرافه مسخره‌ای که از دوره اول داشتیم، روی یه برگه استم استاد رو نوشتم و گذاشتم تو کفشم. و خب تهش از آندرو پرسید و از من نپرسید :دی ولی صادقانه بگم، وقتی اونو صدا کرد من جوری استرس گرفتم که انگار خودمو صدا کرده! کلی گفتم نترس و تو میتونی و از این حرفا :)) و خداروشکر هم از بین بقیه فقط به اون گفت افرین خیلی خوبه و نمره کامل رو گرفت ^__^ 

یه هفته‌ست میخوام راجب آندرو یه پست بذارم و براتون بگم چه باحاله با یه بلاگر که فقط تو مجازی میشناختینش حالا بغل‌دستی بشین ^_^ 

وبلاگ صبا رو دو هفته‌ست آپ نکردم و حس عذاب وجدان مزخرفی دارم :/ ولی واقعا وقتشو نداشتم که برگه بذارم جلوم و تایپ کنم و پست کنم خا.. 

و من هنوزم دچار خود درگیری هستم و نمیدونم با IYPT چه کنم -_- خدایا یه‌کاری کن زودتر بتونم تصمیممو بگیرم و از این برزخ درام :( 

خب حالا یکم ریلکس کنیم تا وقتی بریم :) 

شاد باشید [لبخند چپلوک]

۶

سخنان کارشناس آنه حولِ مد :دی

یادتونه یه زمانی همه‌ی لباسا اینقدر تنگ بودن که کاملا میچسبیدن به بدن ادم و در کل یه‌جوری بودن؟ شلوارا که اینقدر تنگ بودن که به زور از پا بالا میرفتن :| اون زمان پیدا کردن یه لباس معقول که تمام بدن آدم رو نشون نده و شلواری که به اون سختی پای آدم نره و در کل لباسی که خُلق آدم رو تنگ نکنه، خیلی سخت بود! خیلی! بعد همه چی علاوه بر تنگ بودن کوتاه هم بودن :/ یه سری مانتوها بودن که اینقدر کوتاه و تنگ بودن که آدم با بلوز میگشت سنگین‌تر بود :||| خداروشکر خداروشکر اون دوران گذاشته و الان لباسای گشاد و راحت و بلند و گاهی کوتاه مد شده و به شخصه خیلی حال میکنم با این مانتوها که تو تن آدم زار میزنن D: یه حس آزادی خاصی به آدم میدن ^_^ یا مثلا شلوار ها که همه گشاد و راحتن ^_^ در کل که این مد جدید خوبه لطفا برنگردید به لباسای تنگ :/ آدم خفه میشد :| 


این شلوار پاره‌ها رو دیدید؟؟ قشنگ انگار انداختی جلو سگ پاره‌ش کرده بهت تحویل داده :| نمیفهمم اون زانو رو نشون دادن چه زیبایی‌ای داره؟ :// میخوای بگی زانو داری؟؟ خا منم دارم :// بعد تازه دویست تومنم پول شلوار پاره میدن :/ به قول پدرگرام چرا بره آدم بخره، یه قیچی میندازی خودت زانو و بقیه جاهاشو پاره میکنی دیه :/// والا من یادمه یه‌بار بچه که بودم وسط دنبال بازی افتادم بعد زانوی شلوار نوعم سوراخ شد. بعد اینقده گریه کردم :/ تازه رفتیم کلی پول خیاط دادیم طرح داد بهش درستش کرد :| الان اگه بود، مد بود، میشد بپوشم '_' خلاصه کلام اینکه خیلی زشتن از نظر من این شلوار پاره‌ها :| ضایع‌ست خدایی :/// هیچ خفنیتیم نداره :/ 


چیز دیگه‌ای که تقریبا مد شده پوشیدن لباسای رنگی رنگیه که من با این هم خیلی حال میکنم D: تازه تو فکرشم برم لباسا مامانبزرگم رو بگیرم :دی مد شده الان D: یا مد دیگه، پوشیدن کفش اسپورت و بیشتر آل‌استار با دامنه و این عااااالیهههه ^__^ چون من از کفش پاشنه بلند بدم میاد و به راحتی مادرگرام رو راضی کردم که برای دامنم آل‌استار بگیرم D: البته که کلی فوامیل‌گرام گفتن این چیه میپوشی با دامن و فلان و بهمان :/ ولی خا مهم نیست ^_^ و از نظر من خیلیم جذابه ^_^ 


مد بعدی شلوارهای کوتاه هست! به نظرم تا یه حدیش خوب و قشنگه و خودمم به شخصه استفاده میکنم ولی انصافا اینایی که من امروز تو مغازه دیدم شلوارک بودن نه شلوار :| شاید یکم فقط زیر زانو بودن! نمیدونم چرا ولی به نظرم این پسرا و مردا که شلوار کوتاه میپوشن خیلی خنده‌دارن :دی :)))) 


اممم فعلا همینا تو ذهنم بود. اینا هم همش از تاثیرات بعد عمری برای خرید بیرون رفتنه :/ 


بی‌ربط‌نوشت: خیلی حرص داره وقتی سه ساعت بشینی سوالای فیزیک رو حل کنیو عددای عجق وجق دراری و بعد تهش تازه بفهمی که عه! این واحدا هکتو نیستن و میکرو هستن :| نمیفهمم چرا باید میکرو رو اینقدر شبیه اچ بنویسه -_- حسشم نیست برم دوباره حل کنم :/ ایشالا سر کلاس از پاتخته درستشو مینویسم :دی

۵

فولادی آهنین در برابر بیماری‌ها، آنه شرلی D:

از موفقیت‌هام توی این تابستون میتونم به مقاوم شدن در برابر بیماری‌ها و دردهای جسمی اشاره کنم :| ینی دیگه اینقدر هی دارم مریض میشم که وقتی پنجشنبه با سرگیجه از خواب بیدار شدم، نه گریه کردم و نه هیچ کولی بازیه دیگه :/ بلکه دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم و سعی کردم به خودم تلقین کنم که نه من سرگیجه ندارم.نه من سرگیجه ندارم. ولی خب تلقین هم جواب نداد و وقتی باز بیدار شدم همون وضع بود. اما خب همونطور که گفتم برعکس دفعه‌های قبل که تا یه‌چیزیم میشد گریه میکردم :/ گریه نکردم ^_^ و خب با کمال تعجب با وجود سرگیجه فراوان اصلا ولو نشدم روی لعنتی‌ترین بخش مبل و به کارام رسیدم و حتی شب هم رفتیم بیرون و امروز هم سر هر سه زنگ کلاسم نشستم و حتی الانم توانایی تایپ کردن رو دارم و خلاصه که همون که اول گفتم، در برابر بیماری‌ها مقاوم شدم و این خیلی خوبه :)) حالا هم بزنید اون دست قشنگه رو به افتخااااااارممممممم D: گیلیلیلی گیلیلیییلی 
یکیتونم پاشه اسفند دود کنه چش نخورم :/ چهارتاتونم دعا کنید خوب شم و مریض نشم باز تا بتونم رکورد سه سال مریض نشدنم رو بشکونم! :دی (فکر کنم جبران اون سه سال مریض نشدنم الان هی رگباری مریض میشم پشت هم :||| )
۱

بیایم باور کنیم همه در حال قضاوت کردن ما نیستن!!

اومدم شروع کردم وبلاگ‌ها رو خوندن و یه چیز‌هایی خوندم که حس میکنم اگه الان نیام ننویسم میترکم! 

چرا فکر میکنید شما خیلی خوبید و از همه بهترید و همه فقط در حال قضاوت کردن شما هستن؟؟؟ فکر میکنید همه اینقدر بیکارن که بشینن فقط شما رو بخونن و قضاوتتون کنن؟؟ و شماهم تهش بگی تو جای من نبودی و اون روزای فلان رو نداشتی و لاب لاب لاب؟؟ بابا جمع کنید خودتونو دیه.. فکر میکنید هرکی هرچی میگه داره شما رو قضاوت میکنه؟؟ اما خب باید بگم اتفاقا برعکس! این شمایید که الان دارید اونو قضاوت میکنید!! یه چیز یاد گرفتیم همه هی هرکی هرچی میگه میگیم قضاوت نکن، قضاوت نکن! اصن باشه شما از همه بدبخت‌تر و سختی کشیده‌تر :// ماهم که از ازل تا به ابد لا پرقوییم :| کروکودیل هم پرواز میکنه :| زرافه هم سینه‌خیز میره :| 

پ.ن: بابا من بیخیال تو شدم؛ تو نمیتونی بیخیال ما بشی حاجی؟ بس کن دیه توهم '_' 

۹

[لبخند چپلوک]

یکی از فانتزیام، خیالاتم، رویاهام، آرزوهام یا نمیدونم چی، اینه که مثل یه فرشته نامرئی باشم و آدم‌هایی که تو زندگی درد زیاد کشیدن و تنهان و هیچوقت همدمی نداشتن و کسی نبوده که باهاش حرف بزنن رو پیدا کنم و بشم همدمشون و بهشون کمک کنم و باهاشون حرف بزنم و وقتی دیگه تنها نبودن و خوب بودن برم سراغ نفر بعدی.. [لبخند چپلوک] 

یه دکتر که همیشه تنها بوده.. نشستم روی میزش و پامو انداختم روی پام.. بیمارش که یه بچه هست و وضعیت مساعدی نداره میاد.. بعد ویزیتش و رفتن بیمارش، از خستگی آهی میکشه و عینکشو برمیداره و سرشو روی دستش که روی میز بود میذاره.. حالا نوبت منه.. دستمو میذارم روی شونه‌ش و سعی میکنم آرومش کنم.. حرفاشو بشنوم.. باهاش حرف بزنم.. خوبش کنم.. کاری که هیچوقت هیچکس براش نکرده.. [لبخند چپلوک] 

گاهی فکر میکنم شاید هدف خلقت من این بوده که بیام و بخشی از بار غم و خستگی آدمها رو از دوششون بردارم و به دوش بکشم، نمیدونم.. [لبخند چپلوک]

۱۳

نمیخوام مدیونش باشم..

تا الان این حس رو نداشتم. اما بعد از خوندن اون پیاما یه لحظه یکی تو ذهنم گفت: آنه، فکر کردی اگه حرفاش راست بوده باشه میخوای چیکار کنی؟ فکر کردی چجوری جوابشو بدی؟ فکر کردی چقدر مدیونش میشی؟ فکر کردی دل یه آدم بیمار رو شکوندن یعنی چی؟ 

درسته که کلی اذیتمون کرده. درسته که کلی حرص خوردیم. درسته که یه جورایی بهمون مدیونه؛ ولی آیا من حق دارم پشت سرش حرف بزنم؟ نه! ندارم و نداشتم. 

نمیگم قضاوتش کردم یا نه، چون نمیدونم. چون از نظر خودم نکردم؛ ولی شاید یکی از بیرون فکر کنه که من قضاوت کردم. من فقط چندتا حرف و اتفاق رو گذاشتم کنار هم و نتیجه‌گیری کردم. نتیجه‌گیریم هرچی که بود باید پیش خودم میموند و من اشتباه کردم که بیانش کردم و همین بیان کردن من باعث شد که بقیه هم بیان کنن و همین باعث شد پشت سرش حرف زده شه. کار به درست و غلط حرفا ندارم! کار به این دارم که ما غیبت کردیم. چه اون حرفا درست بوده باشن و چه نباشن کار ما اشتباه بود. اما تنها راه خالی شدنمون بود که نریم نزنیم تو دهن اون آدم. 

فردا میرم بهش میگم پشت سرش حرف زیاد زدم و حلالم کنه. ترجیح میدم اون باشه که بخاطر کارایی که کرد باهامون بهم مدیون باشه و بسه دیگه هرچقدر گناهاشو شستم و خودمو باهاش برابر کردم. 

واقعا دارم فکر میکنم دیوونه شدم. یه بار میگم بریم حرف بزنیم باهاش، بعد دو دقیقه میگم نه :/ میگم حرفاش راست نیست، بعد میگم اگه راست باشه چی؟ 

نمیدونم واقعا باید این آدم رو چیکار کنم.. این آدمی که کلی اذیتمون کرده و حرص داده و مطمئنم که کلی هم دروغ تا الان بهمون گفته.. نمیدونم قضیه بیماریش دروغه یا نه ولی فرض رو میذارم که راست میگه و حرفشو باور میکنم و سعی میکنم مدیونش نشم دیگه.. تا الان اشتباه کردم. دیگه نمیکنم. 

دوتا اشتباه بزرگ داشتم. شایدم سه تا. یکیش این بود و دومیش اینه که خیلی چیزا رو یگانه الان میدونه که نباید میدونست و اشتباه کردم که گفتم.. نباید وقتی بهش اعتماد ندارم بهش میگفتم.. من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.. دو نفر هم باعث این بی اعتمادی من شدن.. دو نفر که بد از اعتمادم سواستفاده کردن.. :) 

.

حس میکنم روز به روز بیشتر تو خودم فرو میرم و بیشتر دلم تنهایی میخواد و کمتر دلم حرف زدن میخواد.. دیگه حوصله پر حرفی و شیطنت ندارم.. 

باورتون میشه امروز وقتی تو سرویس شیطنتم گل کرده بود و هی روی بچه‌ها کرم میریختم و همه از اول تا آخر میخندیدیم، راننده سرویسمون گفت آنه که بچه آرومیه کلا؟ باورتون میشه به من گفت آروم؟؟ خودمم باورم نشد که کسی به من بگه آروم.. به منی که یه جا بند نمیشم/نمیشدم.. خیلی فکر کردم به حرفش و دیدم که درست میگه و من خیلی آروم شدم. دارم سعی میکنم که اینطور نباشم اما موفق نبودم و رو به انزوا و سکوت دارم میرم..

۵

شاید من :)

گاهی مهربون/ گاهی دلسوز/ گاهی غمخوار/ گاهی سنگدل/ گاهی بی رحم/ گاهی دل نازک/ گاهی درسخون(قبلا بودم)/ بی اراده/ بدقول/ بی اعصاب (جدیدا)/ درونگرا/ در جمع اما تنها/ خل و چل/ خندون/ پر حرف/ پر از شور و شوق/ پر انرژی/ خسته/ خیال‌پرداز/ برای آدما ارزش قائل میشه/ احمق/ پابند به اصولش/ از فحش بدش میاد/ صدای بلند/ گاهی لوس/ محکم و قوی/ شلخته/ فیزیکدان/ سردرگم/ بلاگر/ بلد نیست قهر کنه/ نمیتونه از کسی بدش بیاد/ بی معرفت/ ذوقمند از هرچیز کوچیکی/ عین بچه‌ها/ دیوونه‌ی فوتبال/ بارسایی/ منطقی/ حوصله حرف زدن نداره (جدیدا)/ غرق فضای مجازی/ با هر آدمی میتونه به ظاهر کنار بیاد! حتی اگه از درون کلی حرص بخوره/ بی هدف/ حرف گوش نکن/ ساده/ خیلی خیلی ساده/ در باطن مظلوم/ زودباور/ خنگ تا حدی/ خوش خنده/ فداکار/ اجتماعی/ بخشنده شاید/ یه جا بند نمیشه/ خوش‌بین/ بیش فعال/  آنه‌شرلی :)) و خیلی چیزهای دیگه :))

پ.ن: اگه فکر میکنید صفت دیگه‌ای هم هست که من یادم رفته خوشحال میشم بگید. :)

پ.ن۲: هرچی در لحظه به ذهنم رسید نوشتم و خب ممکنه که کامل‌ترش بکنم اگه چیزی بازم به ذهنم برسه :) 

۵

دوباره درس خوندن شروع شد :)

امروز پر بودم از حس خوب و قشنگ و البته هستم :)) اینقده ذوق داشتم وقتی نشسته بودم سر کلاس ریاضی و هندسه که خدا میدونه :)) 

اینقدر ذوقمند بودم که وقتی زنگ آخر سر دفاعی نرفتیم، با یگانه نشستیم تمرینای ریاضی رو که برای خونه داده بود حل کردیم :)) و من در تمام مدت داشتم لذت میبردم :)) شاید از اول سال اینطور که الان لذت بردم از حل سوالا، لذت نبرده بودم :) 

خوشحالم از اینکه دیگه فشار خاصی روم نیست و فقط تنها کاری که باید بکنم اینه که درس بخونم و امتحان بدم و این بین با خیال راحت میتونم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم :)) درسته اونموقع هم لذت خودش رو داشت و با تمام فشارها و استرس‌ها بازم میشد لذت برد و خوش گذروند ولی احساس میکنم لازمه که یه مدت هم بی استرس و ذهن مشغولی زندگی کنم حتی شده یه هفته :) 

البته الان یکاری کردم که ممکنه این آرامشم رو ازم بگیرم. تصمیمی بود که بازم طبق معمول یهویی گرفتم. با اینکه تمامی عواقبش رو میدونم بازم اونکار رو کردم :) اما خب اشکالی نداره! اگه یه وقت دیدم خیلی دیگه اوضاع داره خراب میشه میتونم تصمیمم رو عوض کنم و همه چی رو به حالت قبل برگردونم! 

البته این تصمیم الانم چندان تصمیم مهمی نیست! ینی چیزه، هم میتونه مهم و مُخّل آرامشم باشه و هم میتونه نباشه! اما تصمیمی که شب قراره عملیش کنم، قطعا میتونه استرس و حال بد و این چیزا رو برام بدنبال داشته باشه! اما بالاخره باید عملی شه و منم مرض دارم و میخوام اَلد الان که همه چی آرومه و آرومم اینکارو انجام بدم :|| 

۸

هنوز فردا نشده :))

ساعت چهار و سی و هشت دقیقه‌ی صبحه و به قول بچه‌ها اینجا هنوز فردا نشده، چون هنوز نخوابیدیم :)) 

البته الان یه سری دارن میخوابن و چند نفریم که بیداریم :))) 

فکری که تمام مدت تو ذهنم بود این بود که؛ بالاخره یه شب خوابم نمیبره و کاری هم ندارم و موقعیتش هست بهش پیام میدم و حرف میزنم باهاش و شاید دعوا کنم و شاید گریه‌ هم کنم و شاید برای اولین بار هم تمام حرفامو به به نفر میگم :)) 

+ یادش بخیر چقدر ذوق میکردم که زودتر من بگم فردا شد :))) 

۲

بهم بریزم همه چی رو؟

دلم میخواهد بشینم و تمام تنظیمات وبلاگ را بهم بریزم.. 

اسمم را عوض کنم.. عنوان را پاک کنم.. با پست‌ها بازی کنم و یکی در میان پست ثابت بکنمشان.. آن کنار یک عکس مزخرف و متن مزخرف تر بذارم و هی عوض و پاکش کنم.. و خیلی کارهای دیگر 

کلا خیلی دلم میخواهد که اینجا را بهم بریزم تا شاید بهتر شوم.. 

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان