حسش رفت دیه '_'

میخواستم امروز که تولد ثناعه، براش کیک و اینا درست کنم و برم خونشون براش تولد بگیرم ^_^ اما وقتی به مادرگرام زنگ زدم که برای بیرون رفتن اجازه بگیرم، گفت که الان سر ظهره نمیشه :/ ساعت ۵ برو. 

ساعت ۵ اینطورا بود که دیدم اصن حسش نیست و اینا.. با اینکه حتی فکر کردم دیه کنار کیک چیا باشه و تزیینش چجوری باشه و اینا، ولی خا میبینید که ساعت ۶ عه و منم اینجام :| 

میخوام بگم وقتی من میخوام کاری رو بکنم، بذارید همون موقع انجام بدم، وگرنه ممکنه کلا بیخیالش شم :/ 

۲

مسیح علینژاد

نظرتون کلا درباره‌ش چیه؟ چقدر قبولش دارید؟ فکر میکنید مجانی داره اینکارا رو میکنه و دلش به حال ما سوخته یا واس خاطر پولیه که میگیره؟ فک میکنید واقعا حامی حقوق زنانه؟ فک نمیکنید زنان حقوق مهم‌تری هم دارن که ازش حرفی زده نمیشه؟ فک میکنید همش یه شوآفه یا واقعیت داره؟ فک میکنید واقعا طرفدار آزادیه؟ فک میکنید واقعا برای آدمای چادری احترام قائله؟ 

۹

واسه هر بی‌لیاقتی ارزش قائل نشید! مرسی اه :|

1. پنجشبه ساعت سه و چهار راه افتادیم و رفتیم شمال ^__^ میدونید، ما تابستون کلا مسافرت نرفتیم از بس مادرگرام کار داشت و خونه نبود '_' این شد که هفته اول مهر رفتیم. اول رفتیم چالوس و دریا و بعدم رفتیم ویلای یکی از فامیلامون که باهاشون بودیم توی یه روستای خیلی جذاب ^__^ کلی هم جمعه تو ترافیک بودیم و بالاخره ساعت ده رسیدیم خونه! آخرای راه هم یه فلان فلان شده‌ای مالید به ماشینمونو و داغونش کرد :(( تو کل مسافرتم از گوشی دور بودم و نخواستم که ذهنم درگیر هیچ‌چیز جز تفریح و خوشگذرونی بشه ^_^ فقط یکم تو ترافیکا دیه اومدم تو نت گشتم. حیف الان ذهنم درگیر چیز دیه‌ایه و اعصابم خرده، وگرنه براتون عکسای خوشگلم رو میذاشتم و دقیق و با جزئیات تعریف میکردم :) فعلا به همون عکس گوشه وب قانع باشید :دی :))) 

2. قبل اینکه برنامه‌ها بیاد، کلی دعا دعا میکردم که کلاس ما سه‌شنبه‌ها زنگ آخر ورزشی چیزی داشته باشه که بتونم بیام بیرون از مدرسه و برم مدرسه مادرگرام سر یه کلاسی. شیدا رو هم ببینم ^_^ از شانس داغونم :/ اون یکی کلاسیا ورزش داشتن و ما هندسه :/ ینی اگه اون کلاس بودم راحت میتونستم نرم سر کلاس. مادرگرام گفت عوض کن خب کلاستو اما من گفتم که نمیشه چون همه بچه‌های iypt باید یه‌جا باشیم که پسفردا خواستیم بریم بیرون از کلاسی بتونیم. به بچه‌ها هم اتفاقا گفتم و ه. هم گفت آره باید حتما تو یه کلاس باشیم! حتی توی اولین لیست کلاسا که تابستون دادن، من و م. توی اون یکی کلاس بودیم که خا ه. کلی چیز کرد که نه ما باید حتما باهم باشیم و زنگ زد مدرسه و مارو برد تو کلاس ۲۰۲. حالا همه‌ی اینا رو داشته باشید تا اینو بگم! 

م. و پ. خیلی باهم مشکل دارن! حدود یه سالی هست که ما همش درگیر دعواهای این دوتاییم. ه. هم به شدت دم م. عه و همش دنبال اونه و توسری خوره درواقع :/// البته لازم به ذکره که م. و پ. اولای سال خیلیم باهم خوب بودن و ما که باهم تو یه گروه بودیم من همش بیکار بودم و اون دوتا باهم اینور اونور میرفتن و حرف میزدن! بعد حالا الان -_- 

دیشب م. با پ. سر کتاب زبانش که یه سالی هست دست پ. عه و نمیده دعواش شده بوده و صبح هم اومد برا من تعریف کرد و گفت دیگه نمیخواد ریختشو ببینه و اصن کلاسشو عوص میکنه و اینا! و خا خیلی شیک دو دیقه بعد کیفشو برداشت برد اون کلاس و بعدا تو صف هم دیدیم که عه! ه. هم که رفته اون کلاس (پوزخند) البته جز این هم توقع نمیرفت (پوزخند) بالاخره دم م. عه دیه (پوزخند) 

بعد الان کلا دیه هیچ زنگی نمیشه بریم و وقتی هم میگی میگن اشکال نداره هرکی هرزنگی تونست بره بیرون کار کنه :/ بعد اون موقع که پ. میگفت من خودم کار میکنم میگفتن نه ما یه گروهیم نمیشه -___- وااای رو مخا -__- به قول ی. اگه ما دوتا بودیم که اینکارو میکردیم، الان بیچاره‌مون میکردن -_- 

خلاصه که الان خیلی حرصم دراومده و خیلی حرص خوردم که منه احمق براشون ارزش قائل شدم و نرفتم اون کلاس، بعد اون دوتا اینجوری کردن -___- نمیفهمم چرا آدما لیاقت ندارن براشون ارزش قائل شی؟؟ -_- و احمق‌ترم چون که هیچوقت نتونستم وقتی از یکی ناراحتم بهش بگم -_- وگرنه کلی حرف میتونستم به این‌دوتا بزنم -___- واااای خداااا هی میگم ولش کن دیه ارزشش رو نداره و اینا ولی چیزی که هست اینه که کارشونو رفتنشون به‌درک! این حس حماقتی که هرچندوقت یکبار احساسش میکنم رو اعصابمه واقعا -_- 

3. یه دختر دهم امروز به سرویسمون اصافه شد، بعد این خیلی درشت و قد بلند و ایناست، بعد یه کیفم داره این هوا (دستاشو به اندازه این هوا باز میکند :دی ) بعد امروز اومد نشست عقب پیش من. کیفشو عین بچه دبستانیا در نیاورد و من همش منتظر بودم که خا در بیار دیه اون کیفو :/ بعد به اندازه دو نفر جا گرفته بود :/ امدوارم روزای دیه بره جلو، وگرنه که سه نفر اون عقب عمرا جا بشه :| 

۷

عجیبه که..

من به کسایی که بیشتر از من درس میخونن یا مدرسه میمونن برای درس و تست، و به کسایی که پر مشغله‌تر از من هستن، به شدت حسودی میکنم؟ -_- 

۶

تخلیه ذهن

روی تختم دراز کشیدم و پای چپم روی پای راستمه و با دودستم گوشی رو گرفتم و با انگشت شصتم در حال تایپم و تق تق ناخنم صدا میده وقتی میخوره به صفحه. منتظرم بیدارشن تا بریم خونه مادرجون. مثلا قرار بود بیایم بالا و فقط لباس برداریم و بریم، ولی حالا یه ساعت بیشتره که اومدیم و نرفتیم '_' 

امروز امتحان جامع داشتیم و همگی باهم گند زدیم :| مادرگرام هم به عنوان معاون مدرسه به ناخونام و لاکشون گیر داد D: بعد گفت من الان استون ندارم ولی دیه تکرار نشه! که یهو یه دختره دیه که اونم لاک داشت گفت من دارم و مادرگرام هم گفت خوبه پس بده بهشون و منم پوکر نگاش کردم که خا میمردی نگی واقعا؟؟؟ :||| 

عربی هر جلسه کلمه میپرسه بعد این جلسه من و آندرو نخونده بودیم و فقط همون تو مدرسه یکم خوندیم و از شانس خیلی خوبمون :| این جلسه وقت اضافه آورد و شروع کرد پرسیدن! قبل اینکه بپرسه من برگشتم گفتم که یه‌سری تست داده بوده و حل نکرده و فلان بعد خودمم خنده‌م گرفته بود از بس ضایع گفتم :)))) اونم خندید گفت این کلکا دیه قدیمی شده و اینا.. منم از بعد اون گفتم مطمئن باش الان از هردوتامون میپرسه '_' حتی وقتی حضور غیاب هم کرد و اسمامون رو پشت هم خوند گفتم مطمئن باش میپرسه :// (رفتم ظرفای ماشین رو خالی کردم. پدرگرام داره ظرف میشوره و مادرگرام هم رفت حموم و منم دیه درازکش نیستم و گوشی رو گذاشتم رو تخت و خودم دوزانو نشستم و دولا شدم و با انگشت اشاره در حال تایپ هستم!) طبق یه خرافه مسخره‌ای که از دوره اول داشتیم، روی یه برگه استم استاد رو نوشتم و گذاشتم تو کفشم. و خب تهش از آندرو پرسید و از من نپرسید :دی ولی صادقانه بگم، وقتی اونو صدا کرد من جوری استرس گرفتم که انگار خودمو صدا کرده! کلی گفتم نترس و تو میتونی و از این حرفا :)) و خداروشکر هم از بین بقیه فقط به اون گفت افرین خیلی خوبه و نمره کامل رو گرفت ^__^ 

یه هفته‌ست میخوام راجب آندرو یه پست بذارم و براتون بگم چه باحاله با یه بلاگر که فقط تو مجازی میشناختینش حالا بغل‌دستی بشین ^_^ 

وبلاگ صبا رو دو هفته‌ست آپ نکردم و حس عذاب وجدان مزخرفی دارم :/ ولی واقعا وقتشو نداشتم که برگه بذارم جلوم و تایپ کنم و پست کنم خا.. 

و من هنوزم دچار خود درگیری هستم و نمیدونم با IYPT چه کنم -_- خدایا یه‌کاری کن زودتر بتونم تصمیممو بگیرم و از این برزخ درام :( 

خب حالا یکم ریلکس کنیم تا وقتی بریم :) 

شاد باشید [لبخند چپلوک]

۶

سخنان کارشناس آنه حولِ مد :دی

یادتونه یه زمانی همه‌ی لباسا اینقدر تنگ بودن که کاملا میچسبیدن به بدن ادم و در کل یه‌جوری بودن؟ شلوارا که اینقدر تنگ بودن که به زور از پا بالا میرفتن :| اون زمان پیدا کردن یه لباس معقول که تمام بدن آدم رو نشون نده و شلواری که به اون سختی پای آدم نره و در کل لباسی که خُلق آدم رو تنگ نکنه، خیلی سخت بود! خیلی! بعد همه چی علاوه بر تنگ بودن کوتاه هم بودن :/ یه سری مانتوها بودن که اینقدر کوتاه و تنگ بودن که آدم با بلوز میگشت سنگین‌تر بود :||| خداروشکر خداروشکر اون دوران گذاشته و الان لباسای گشاد و راحت و بلند و گاهی کوتاه مد شده و به شخصه خیلی حال میکنم با این مانتوها که تو تن آدم زار میزنن D: یه حس آزادی خاصی به آدم میدن ^_^ یا مثلا شلوار ها که همه گشاد و راحتن ^_^ در کل که این مد جدید خوبه لطفا برنگردید به لباسای تنگ :/ آدم خفه میشد :| 


این شلوار پاره‌ها رو دیدید؟؟ قشنگ انگار انداختی جلو سگ پاره‌ش کرده بهت تحویل داده :| نمیفهمم اون زانو رو نشون دادن چه زیبایی‌ای داره؟ :// میخوای بگی زانو داری؟؟ خا منم دارم :// بعد تازه دویست تومنم پول شلوار پاره میدن :/ به قول پدرگرام چرا بره آدم بخره، یه قیچی میندازی خودت زانو و بقیه جاهاشو پاره میکنی دیه :/// والا من یادمه یه‌بار بچه که بودم وسط دنبال بازی افتادم بعد زانوی شلوار نوعم سوراخ شد. بعد اینقده گریه کردم :/ تازه رفتیم کلی پول خیاط دادیم طرح داد بهش درستش کرد :| الان اگه بود، مد بود، میشد بپوشم '_' خلاصه کلام اینکه خیلی زشتن از نظر من این شلوار پاره‌ها :| ضایع‌ست خدایی :/// هیچ خفنیتیم نداره :/ 


چیز دیگه‌ای که تقریبا مد شده پوشیدن لباسای رنگی رنگیه که من با این هم خیلی حال میکنم D: تازه تو فکرشم برم لباسا مامانبزرگم رو بگیرم :دی مد شده الان D: یا مد دیگه، پوشیدن کفش اسپورت و بیشتر آل‌استار با دامنه و این عااااالیهههه ^__^ چون من از کفش پاشنه بلند بدم میاد و به راحتی مادرگرام رو راضی کردم که برای دامنم آل‌استار بگیرم D: البته که کلی فوامیل‌گرام گفتن این چیه میپوشی با دامن و فلان و بهمان :/ ولی خا مهم نیست ^_^ و از نظر من خیلیم جذابه ^_^ 


مد بعدی شلوارهای کوتاه هست! به نظرم تا یه حدیش خوب و قشنگه و خودمم به شخصه استفاده میکنم ولی انصافا اینایی که من امروز تو مغازه دیدم شلوارک بودن نه شلوار :| شاید یکم فقط زیر زانو بودن! نمیدونم چرا ولی به نظرم این پسرا و مردا که شلوار کوتاه میپوشن خیلی خنده‌دارن :دی :)))) 


اممم فعلا همینا تو ذهنم بود. اینا هم همش از تاثیرات بعد عمری برای خرید بیرون رفتنه :/ 


بی‌ربط‌نوشت: خیلی حرص داره وقتی سه ساعت بشینی سوالای فیزیک رو حل کنیو عددای عجق وجق دراری و بعد تهش تازه بفهمی که عه! این واحدا هکتو نیستن و میکرو هستن :| نمیفهمم چرا باید میکرو رو اینقدر شبیه اچ بنویسه -_- حسشم نیست برم دوباره حل کنم :/ ایشالا سر کلاس از پاتخته درستشو مینویسم :دی

۵

فولادی آهنین در برابر بیماری‌ها، آنه شرلی D:

از موفقیت‌هام توی این تابستون میتونم به مقاوم شدن در برابر بیماری‌ها و دردهای جسمی اشاره کنم :| ینی دیگه اینقدر هی دارم مریض میشم که وقتی پنجشنبه با سرگیجه از خواب بیدار شدم، نه گریه کردم و نه هیچ کولی بازیه دیگه :/ بلکه دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم و سعی کردم به خودم تلقین کنم که نه من سرگیجه ندارم.نه من سرگیجه ندارم. ولی خب تلقین هم جواب نداد و وقتی باز بیدار شدم همون وضع بود. اما خب همونطور که گفتم برعکس دفعه‌های قبل که تا یه‌چیزیم میشد گریه میکردم :/ گریه نکردم ^_^ و خب با کمال تعجب با وجود سرگیجه فراوان اصلا ولو نشدم روی لعنتی‌ترین بخش مبل و به کارام رسیدم و حتی شب هم رفتیم بیرون و امروز هم سر هر سه زنگ کلاسم نشستم و حتی الانم توانایی تایپ کردن رو دارم و خلاصه که همون که اول گفتم، در برابر بیماری‌ها مقاوم شدم و این خیلی خوبه :)) حالا هم بزنید اون دست قشنگه رو به افتخااااااارممممممم D: گیلیلیلی گیلیلیییلی 
یکیتونم پاشه اسفند دود کنه چش نخورم :/ چهارتاتونم دعا کنید خوب شم و مریض نشم باز تا بتونم رکورد سه سال مریض نشدنم رو بشکونم! :دی (فکر کنم جبران اون سه سال مریض نشدنم الان هی رگباری مریض میشم پشت هم :||| )
۱

بیایم باور کنیم همه در حال قضاوت کردن ما نیستن!!

اومدم شروع کردم وبلاگ‌ها رو خوندن و یه چیز‌هایی خوندم که حس میکنم اگه الان نیام ننویسم میترکم! 

چرا فکر میکنید شما خیلی خوبید و از همه بهترید و همه فقط در حال قضاوت کردن شما هستن؟؟؟ فکر میکنید همه اینقدر بیکارن که بشینن فقط شما رو بخونن و قضاوتتون کنن؟؟ و شماهم تهش بگی تو جای من نبودی و اون روزای فلان رو نداشتی و لاب لاب لاب؟؟ بابا جمع کنید خودتونو دیه.. فکر میکنید هرکی هرچی میگه داره شما رو قضاوت میکنه؟؟ اما خب باید بگم اتفاقا برعکس! این شمایید که الان دارید اونو قضاوت میکنید!! یه چیز یاد گرفتیم همه هی هرکی هرچی میگه میگیم قضاوت نکن، قضاوت نکن! اصن باشه شما از همه بدبخت‌تر و سختی کشیده‌تر :// ماهم که از ازل تا به ابد لا پرقوییم :| کروکودیل هم پرواز میکنه :| زرافه هم سینه‌خیز میره :| 

پ.ن: بابا من بیخیال تو شدم؛ تو نمیتونی بیخیال ما بشی حاجی؟ بس کن دیه توهم '_' 

۹

[لبخند چپلوک]

یکی از فانتزیام، خیالاتم، رویاهام، آرزوهام یا نمیدونم چی، اینه که مثل یه فرشته نامرئی باشم و آدم‌هایی که تو زندگی درد زیاد کشیدن و تنهان و هیچوقت همدمی نداشتن و کسی نبوده که باهاش حرف بزنن رو پیدا کنم و بشم همدمشون و بهشون کمک کنم و باهاشون حرف بزنم و وقتی دیگه تنها نبودن و خوب بودن برم سراغ نفر بعدی.. [لبخند چپلوک] 

یه دکتر که همیشه تنها بوده.. نشستم روی میزش و پامو انداختم روی پام.. بیمارش که یه بچه هست و وضعیت مساعدی نداره میاد.. بعد ویزیتش و رفتن بیمارش، از خستگی آهی میکشه و عینکشو برمیداره و سرشو روی دستش که روی میز بود میذاره.. حالا نوبت منه.. دستمو میذارم روی شونه‌ش و سعی میکنم آرومش کنم.. حرفاشو بشنوم.. باهاش حرف بزنم.. خوبش کنم.. کاری که هیچوقت هیچکس براش نکرده.. [لبخند چپلوک] 

گاهی فکر میکنم شاید هدف خلقت من این بوده که بیام و بخشی از بار غم و خستگی آدمها رو از دوششون بردارم و به دوش بکشم، نمیدونم.. [لبخند چپلوک]

۱۳

نمیخوام مدیونش باشم..

تا الان این حس رو نداشتم. اما بعد از خوندن اون پیاما یه لحظه یکی تو ذهنم گفت: آنه، فکر کردی اگه حرفاش راست بوده باشه میخوای چیکار کنی؟ فکر کردی چجوری جوابشو بدی؟ فکر کردی چقدر مدیونش میشی؟ فکر کردی دل یه آدم بیمار رو شکوندن یعنی چی؟ 

درسته که کلی اذیتمون کرده. درسته که کلی حرص خوردیم. درسته که یه جورایی بهمون مدیونه؛ ولی آیا من حق دارم پشت سرش حرف بزنم؟ نه! ندارم و نداشتم. 

نمیگم قضاوتش کردم یا نه، چون نمیدونم. چون از نظر خودم نکردم؛ ولی شاید یکی از بیرون فکر کنه که من قضاوت کردم. من فقط چندتا حرف و اتفاق رو گذاشتم کنار هم و نتیجه‌گیری کردم. نتیجه‌گیریم هرچی که بود باید پیش خودم میموند و من اشتباه کردم که بیانش کردم و همین بیان کردن من باعث شد که بقیه هم بیان کنن و همین باعث شد پشت سرش حرف زده شه. کار به درست و غلط حرفا ندارم! کار به این دارم که ما غیبت کردیم. چه اون حرفا درست بوده باشن و چه نباشن کار ما اشتباه بود. اما تنها راه خالی شدنمون بود که نریم نزنیم تو دهن اون آدم. 

فردا میرم بهش میگم پشت سرش حرف زیاد زدم و حلالم کنه. ترجیح میدم اون باشه که بخاطر کارایی که کرد باهامون بهم مدیون باشه و بسه دیگه هرچقدر گناهاشو شستم و خودمو باهاش برابر کردم. 

واقعا دارم فکر میکنم دیوونه شدم. یه بار میگم بریم حرف بزنیم باهاش، بعد دو دقیقه میگم نه :/ میگم حرفاش راست نیست، بعد میگم اگه راست باشه چی؟ 

نمیدونم واقعا باید این آدم رو چیکار کنم.. این آدمی که کلی اذیتمون کرده و حرص داده و مطمئنم که کلی هم دروغ تا الان بهمون گفته.. نمیدونم قضیه بیماریش دروغه یا نه ولی فرض رو میذارم که راست میگه و حرفشو باور میکنم و سعی میکنم مدیونش نشم دیگه.. تا الان اشتباه کردم. دیگه نمیکنم. 

دوتا اشتباه بزرگ داشتم. شایدم سه تا. یکیش این بود و دومیش اینه که خیلی چیزا رو یگانه الان میدونه که نباید میدونست و اشتباه کردم که گفتم.. نباید وقتی بهش اعتماد ندارم بهش میگفتم.. من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.. دو نفر هم باعث این بی اعتمادی من شدن.. دو نفر که بد از اعتمادم سواستفاده کردن.. :) 

.

حس میکنم روز به روز بیشتر تو خودم فرو میرم و بیشتر دلم تنهایی میخواد و کمتر دلم حرف زدن میخواد.. دیگه حوصله پر حرفی و شیطنت ندارم.. 

باورتون میشه امروز وقتی تو سرویس شیطنتم گل کرده بود و هی روی بچه‌ها کرم میریختم و همه از اول تا آخر میخندیدیم، راننده سرویسمون گفت آنه که بچه آرومیه کلا؟ باورتون میشه به من گفت آروم؟؟ خودمم باورم نشد که کسی به من بگه آروم.. به منی که یه جا بند نمیشم/نمیشدم.. خیلی فکر کردم به حرفش و دیدم که درست میگه و من خیلی آروم شدم. دارم سعی میکنم که اینطور نباشم اما موفق نبودم و رو به انزوا و سکوت دارم میرم..

۵
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان