اگه امروز دانشگاه تهران بودین و یه گروه دختر دبیرستانی دیدین، بدونید که ماها بودیم و اونی هم که نیشش باز بود و عین بچه‌ها بود هم، من بودم D:


+ هرجا میخواستیم عکس بگیریم، من رو زمین میشستیم :دی :)) میخواستم خاک‌گیر بشم D: (مجاز از نمک‌گیر) 

++ دانشجوها خیلی متعجب بهمون نگاه میکردن. بنده‌خداها مونده بودن که ما اونجا چیکار میکنیم :)) بعد من به اونایی که خیلی نگاهمون میکردن، لبخند میزدم و بعدم با همون نیش باز براشون دست تکون میدادم و سلام میکردم D: 

+++ کلا خیلی سرخوش بودم و شاد میزدم :دی بعد هلیا هی میگفت نکن آنه؛ همینه فک میکنن بچه‌ایم دیه :/ :))) میگفت مثه این بچه کوچیکا میمونی که تو پارک دنبال دوستن :| :))))) خا دلم میخواست به همه لبخند بزنم و انرژی بدم بهشون ^_^ به من اگه بود تو خیابونم با نیش باز راه میرفتم ولی خب حیف که یه‌سری مریضن واقعا :/

++++ داشتیم وارد کتابخونه میشدیم بعد چند تا دختر باهم داشتن میگفتن که اول راهنمایین؟ بعد من برگشتم گفتم سووومممم دبیییرستانیم :/ 
یه‌جای دیه هم یه آقاهه بود پرسید چندمین حالا؟ گفتم سوم دبیرستان. بعد برگشت گفت: پس چرا اینقدر کوچولویین؟ :/ خیلی بچه‌این که. بعد بچه‌ها گفتن این دانشجوها که از ما کوچیک‌ترن که. منم اضافه کردم، معلومه با مانتو و مقنعه مدرسه بچه میزنیم :/ بعد گفت: پس شما همون شاخای ایستایین؟ :)))) بچه‌ها هم گفتن که آره چندتایی داریم. بعد منم زیر لب گفتم که باید عکس‌های پروفایلشونو ببینی، اونوقت میبینی اصلا بچه نمیزنن :/ 

+++++ چرا اینقدر پسر موفرفری زیاد بود واقعا؟؟؟ یه‌سری واقعا موهاشون جذاب بود D:  ولی خدایی اینهمه موفرفری که اونجا دیدم رو بیرون ندیده‌بودم اصلا :/ 

++++++ دم دانشکده فنی بودیم، بعد پسرا هرکی پاشو میذاشت بیرون، زرتی سیگار روشن میکرد :/ ینی خفه شدیم اینقدر همه سیگار میکشیدن -_- بالای ۸۰ درصد پسرا سیگاری بودن '_' 

+++++++ تصورم از دانشگاه این بود که همه باید با یه مانتو معقول و حدودا بلند و مقنعه باشن و اینا.. ولی کاملا غلط بود و کویتی بود واس خودش :| هرتیپی اونجا بود و همه راحت با هرلباسی که میخواستن بودن. شلوار کوتاه، مانتوی جلو باز، شال، روسری و پسرا هم شلوار تنگ و تیشرت و کلا همه راحت بودن و این خوب بود که آزاد بودن. حراستی چیزی هم ندیدم که بیاد به دختر پسرا گیر بده. البته من خودم نمیپسندم که بخوام همون لباس بیرون و خرید و مهمونیمو، دانشگاه هم بپوشم و چون جای رسمی و آموزشی هستش باید یکم معقول‌تر لباس بپوشم! بالاخره باید یه فرقی بین لباس دانشگاه و لباس مهمونیم باشه :| 

++++++++ بهتون قول میدم دوسال دیگه اینموقع به عنوان دانشجوی دانشگاه تهران واردش بشم [لبخند چپلوک]
۲۲

دیدار وبلاگی + بعد یه سال همه باهم رفتیم بیرون + رفتیم مدرسه ضایع شدیم، برگشتیم :/

÷ سه‌شنبه رفتم مدرسه مادرگرام. روی پله‌های حیاط تنها نشسته بودم و هر لحظه منتظر بودم یکی بزنه رو شونه‌م و بگه آنه تویی؟ و من جیغ بزنم از ذوق و بگم آره D: ^_^ 

سر کلاس پیش هم نشستیم و من همش یاد بهار می‌افتادم که کنار هم بودیم. خداروشکر آندرو بچه خوبی و بود و به توصیه‌هام توجه کرد و نذاشت تنها بمونم :دی ینی واقعا از اینکه تنها بمونم و اون با دوستاش بره میترسیدم :| دیدن آندرو و کنارش بودن بهترین بخشش بود و بدترین بخشش سوالایی که می‌پرسیدن و من مجبور بودم چرت و پرت جواب بدم :/ مثلا میگفتن خب چرا از فرزانگان پاشدی اومدی اینجا؟ بعد منم میگفتم چون استادا رو میشناختم و اینا :' آره جون خودم :| تهش فقط فامیلیاشونو اگه شنیده بوم :/ 

از کنار مادرگرام که رد میشدم خنده‌م میگرفت :)))) هی تجسم میکردم که باید بگم خانوم فلانی و نه مامان! :)))) 

با شیدا که میخواستیم حرف بزنیم، مثلا میومدم یه چیزی رو تعریف کنم، بعد میدیدم خب اینو که تو وبلاگ گفتم و میدونه :/ خلاصه که ۸۰ درصد حرفامو میدونست '_' 

% فک میکنم دوشنبه یا سه‌شنبه بود که تو گروه گفتم که پاشیم بریم بیرون و اینا و بعد از برنامه‌ریزی‌های سخت (آخه هرکسی یه روزی کلاس داشت) قرار شد پنج‌شنبه بریم پارک بانوان. البته من قطعی نبودم ولی خداروشکر جور شد و رفتیم ^__^ دیه از صبح رفتیم اونجا و کلی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و قر دادیم و دیوونه بازی درآوردیم D: درباره‌ همه‌چی هم حرف زدیم. آب بازی هم کردیم. یکم اون‌طرف‌تر ما یه شیر آبی بود که گویا خراب بود و وقتی بازش کرده بودن تا به درختا قطره‌ای آب بدن از اون کلی آب میپاچید بیرون و هدر میرفت. ماهم برای اینکه خنک شیم میرفتیم جلوش و سر تا پامون قشنگ خیس میشد D: هنوزم باورم نمیشه که یه‌دونه عکس هم نگرفتیم :/// نه به اون دفعه که کلیییی عکس گرفتیم و الان کلی عکس دارم، نه به این دفعه که هیچی عکس نگرفتیم :\ فقط یه دوتا عکس از سفره صبونه دارم، همین '_' 

= بچه.ها قرار گذاشتن که شنبه، ینی امروز، بریم مدرسه و کلاسی که قراره بهمون بدن رو مرتب کنیم و این بساطا. عین احمقا با وجود کارام گفتم باشه میام و رفتم دیدم هیچ کاری نداریم و کلاسم فعلا نداریم و رسما بیکار بودیم و نشسته بودیم تو اون خرماپزون حرف میزدیم :| میخواستن تا دو‌ و نیم بمونن، ولی من که گفتم عمرا بمونم :/ و خب ۱۲ ظهر برگشتم خونه :/ تازه میخواستم زودتر برم حتی، ولی دیدم خب خیلی ضایع‌ست :| خلاصه که رفتیم مدرسه ایسگاه شدیم برگشتیم '_' 

۱۲

بالاخره یه اتفاق هم افتاد که باعث شه شاد بشیم :))

نشستیم دور هم همه باهم. یه رو فرشی پهن کردیم و آشغال تخمه‌ها رو میریختیم رو زمین. خیلی کیف داد این تخمه رو زمین ریختنا D: 
دوربینو گذاشتم رو یه میزی که فیلم بگیره. کلیییی جیغ و داد میکردیم سر موقعیت‌ها ^_^ آریا و احسان، پسرعموهام که یه سال همش از من بزرگترن، یه سره به من و پدرگرام و عموهام گیر میدادن که چقدر داد و بیداد میکنید :| گفتم شماها که گیر میدید پ اینا چی باید بگن؟ :/ آریا هم که یکسره گیر داده بود و انرژی منفی میداد :/ توقع داشت بازی در حد الکلاسیکو باشه :/ بابا ما که بارسا نیستیم! همین حد هم خوب بودیم واقعا!!! کلی باهاش هی بحثم شد '_' 
باتری دوربینم تموم شد و نمیدونم چقدر جیغ و ویغامون ضبط شد :/ 
خلاصه که کلی کیف کردیم سر دیدن بازی D: 
دقیقه ۸۹ رفتم دوربینو روشن کنم یهو میز افتاد و دوربینم افتاد و شیشه میز شکست و من هنگ مونده بودم و جرئت نداشتم که دوربینو بردارم. واقعا شانس آوردم چیزیش نشد '_' چند دقیقه بعد در حالی که هنوز منگ دوربین بودم یهو گل شد و ما همه رو هواا بودیم و عموم قر میداد و ماها همه دست و جیغ و اینا.. ^___^ 
رفتیم بیرون و کلییییی حس خوب و قشنگ گرفتم از این حس شادی همگانی ^___^ 
صادقانه‌ نوشت: واقعا شماهایی که میگید بد بودیم و حقمون برد نبود و با گل به خودی بردن شادی نداره و از این قبیل چیزها خیلی رو نِروید '_' 
۶

#عای_عم_لوک‌‌خوش‌شانس

بهتون گفته بودم من چقدددرررررر آدم خوش شانسی هستم؟ 

بذارید براتون یه مثال بزنم تا به خوش شانسی من ایمان بیارید! 

پس از مدت‌ها امروز، زنگ آخر، نشستیم تو حیاط. روی یکی از نیمکت‌ها با پریناز و یگانه نشسته بودیم و هانا هم وایساده بود. من وسط بودم و تازه، بعد از بازی با یه پسربچه سمج، نشسته بودم. چهار زانو و دست به سینه نشسته بودم و سرگرم اصرار پسر و انکار یگانه برای دادن مسابقه دو بودیم که یهو.. به نظرت یهو چیشد؟ هیچی! چیز خاصی نشد اصن :| (اینجا رو با دقت بخونید حتما! چون اینجا اوج ماجرا و بخشیه که شما متوجه اوج خوش شانسیه من میشید!) یهو یه پرنده خیلی خوشگل (البته ندیدمش ولی خا :/ ) از روی درخت بالا سرم که ارتفاعش اندازه ساختمون سه طبقه بود، گند زد بهم :|| مانتو و آستینم رسما به فنا رفت و من مونده بودم بخندم یا گریه کنم :| البته که از درون واقعا دلم میخواست گریه کنم، ولی خا پوکر شدم و خندیدم. 

حالا فهمیدید من چقدر خوش شانسم یا بیشتر براتون توضیح بدم؟ :| 

۳

اولین و آخرین کارگاه علوم من :)

ساعت صفر بامداده و ما هنوز مدرسه‌ایم ^_^ کلی کار انجام دادیم و کلی کار داریم که انجام بدیم و کلی همه خسته‌ایم اما خب باید بیدار باشیم :) 

از صبح لوگوها رو رنگ کردیم.. دعوا و گریه و قهر و آشتی داشتیم.. سر در غرفه بریدیم.. غرفه‌مونو آماده کردیم.. کلی بالا پایین رفتیم.. و و و 

شب هم همه دور هم آتیش درست کردیم و سیب زمینی آتیشی خوردیم ^_^ 

۶

جدا چشماش آبی بود؟ o__O

امروز داشتیم مرور خاطرات میکردیم بعد راجب یکی از داورا به اسم زرکش یا شایدم زرینی میگفتیم که چقدر خوب بود و کمکمون کرد و کلا خیلی خوب بود و این حرفا.. :) بعد بچه‌ها گفتن چشماش هم آبی بوده و گویا خیلی خوشرنگ بوده. چرا میگم گویا؟ چون من اصن ندیدم چشماشو :| نه اینکه اصن طرفش نرفتم و اینا.. نه اتفاقا کلی هم باهاش حرف زدم سر یه موضوعاتی اما با این وجود وقتی گفتن چشماش آبی بوده دهنم باز موند که واقعا چجوری من متوجه چشماش نشدم :/ o__O 
خلاصه که خواستم دلیل مستند برای اون پستم تو وب قبلیم که گفته بودم به چهره آدما مخصوصا چشماشون توجه نمیکنم، بیارم :دی 
۴

روز اول مسابقه+ به علاوه دیدن یک بلاگر

سلام سلام صدتا سلام هزار و سیصد تا سلام D: 

بیاین بشینید براتون از مسابقه بگم ^_^ 

از قبلش که راجب تلاش‌ها و فشارها و اینجور چیزا چیزی براتون نمیگم و میذاریمشون کنار تا بعد! فقط بدونید با یه گروه تلاشگر طرفید همین D: 

صبح جزو تیم‌های اول بودیم که رسیدیم و بقیه بعد ما اومدن و همین فرصتی شد تا بتونیم همه رو خب بررسی کنیم و ببینیم کی، چی داره و سوالاشون چیه :دی 

دبیر فیزیکمون قرار بود به عنوان همراه بیاد. اومد بعد دید زیاد کاری نداره و از اونجایی که حامله‌ست (*___*) گفت میره خونه مامانش و هر وقت شروع شد میاد! 

رفتیم کف زمین یه جا ته راهرو پهن شدیم و کار انجام میدادیم. چند تا جعبه و خردِ ریز داشتیم و به قول بچه‌ها خودش یه تضعیف روحیه برای حرف بود :دی اونا رو که اینقدر زیاد بود میدیدن میگرخیدن خود به خود D: 

نشسته بودیم کار میکردیم که بچه‌های مفید، که مشخص بود خیلی تو کف ما هستن که ببینن ما چیکار کردیم، هی جفت جفت میومدن تا ته راهرو و به ما که میرسیدن دور میزدن برمیگشتن :/ خیلی ضایع بودن و مثلا میخواستن ببینن اوضاعمون چطوره :/ دفعه های اول یه چارتا تیکه انداختیم بهشون بلکه بهشون بربخوره دیگه نیان ولی خا انگار نه انگار :| 

یکمی با یگانه رفتیم دور و بر چرخ زدیم و یه دو هم یگانه برام ارایه داد و بعدشم زمان افتتاحیه شد و چون جاش فرق میکرد و وسایل زیاد بود؛ اونا رفتن و من و یگانه موندیم. یگانه که بیشتر چون حالش خوب نبود میرفت تو هوا آزاد تا بهتر شه و من کنار وسایل بودم. محمد قرار بود که بیاد اونجا. پیام داد و جا رو بهش گفتم و اومد. البته یکم دیر رسید و نشد زیاد صحبت کنیم. رفتم دم در که پیداش کنم و نشونی خودمو دادم با اینکه همون اول حدس زدم باید اون پسره محمد باشه ولی خا چون هم مطمئن نبودم صد در صد و هم نمیدونستم چی باید بگم ترجیح دادم اون اول بیاد جلو :| :دی دیگه یکم سلام علیک کردیم و حرف زدیم و هنو زیاد چیزی نگفته بودیم که مهرا زنگ زد. مجبور شدم جوابشو بدم. دبیر فیزیکمون اس داده بود که حالش بده و اینا.. و اینکه خانوم ف. کلی چرت و پرت گفته و اعصابشونو بهم ریخته -_- دیگه سه ساعت داشتیم باهم حرف میزدیم و من خیلی شرمنده محمد شدم که مجبور شدم با تلفن حرف بزنم. تا تلفنم هم تموم شد بچه ها اومدن. داشتم با محمد حرف میزدم و بچه‌ها هم متعجب بودن که این کیه من باهاش حرف میزنم :))) دیگه چون مسابقه داشت شروع میشد خدافظی کردم و رفتم‌. 

وسایلو برداشتیم و رفتیم تو PFمون نشستیم. یه تیم دیگه هم بودن که گویا هفتم بودن :| بنده خداها گرخیده بودن ما رو که دیدن :/ :))) 

نگار هم باهامون اومد و پیشمون بود. صبح خودش ارائه برا هوا فضا داشت و بعدم اومد پیش ما که بهمون روحیه بده :) 

توی استیج اول rew بودیم و تنها ترسمون این بود سوالی باشه که بلد نباشیم-_- 

اما خب خداروشکر سوالی افتاد که خودمون مثه چی بلد بودیم! هانا به عنوان rew رفت و ما هم نکات و اینا رو مینوشتیم! توقع نمره ۱۰ و ۹ داشتیم ولی ۷ گرفتیم. خوب بود ولی توقعمون بیشتر بود! 

برعکس IYPT بین استیج‌ها استراحت بود و بچه‌ها رفتن ناهار خوردن. من هم همون موقع افتتاحیه یه نصف ساندویچ خوردم همش که اونم به زور از گلوم پایین رفت :/ واقعا نمیشد ادم چیزی بخوره -_- 

استیج بعدی oppبودیم. سه تا سوالی که گفتیم رو ریجکت کردن و اخر سر هم سوالی رو گفتیم که زیاد مطمئن نبودیم بهش! 

پسره رفت ارایه بده. بدون به نام خدا و معرفی شروع کرد و کلا دوتا اسلاید داشت و هنو ۴ دیقه هم نشد که گفت تمومه. رسما هیچی راجبش نگفت! خوب opp کردیم و بازم به نسبت خوب گرفتیم امتیاز! 

بعد استراحت استیج ۳ قرار بود rep باشیم و ارائه بدیم! تا قبلش که اصلا فکر نمیکردم خودم باشه ولی قبل شروع کامل استیج گفتم بچه‌ها منم! و همون موقع سوال منو گفت و منم رفتم اماده شدم برا ارائه! اولش یکم استرس داشتم_ ولی به نسبت ارائه قبلیم خیلی کمتر بود! چون فشار روم نبود! _ بعدش به مرور اروم و اروم تر شدم. خودم که نظری ندارم؛ ولی بچه‌ها گفتن عالی بود ^_^

سوال و جواب و اینا هم تموم شد و نمره ها رو دادن که البته یه داور خیلی کم داد :/ و یگانه عصبی شده بود از دستش. 

وسایل رو جمع کردیم و دو ساعت وقت داشتیم واس خودمون بگردیم. رفتیم یه جا وسایل رو گذاشتیم و من از بچه‌ها جدا شدم تا برم پیش محمد. برعکس دفه اول که راحت پیدا کردیم همو، اینبار سه ساعت دنبال هم بودیم. بالاخره پیداش کردم و یکم راجب مسابقه و اینا حرف زدیم. توی دانشگاه همینجوری قدم میزدیم. صادقانه بگم یکم معذب بودم و نمیدونستم باید چی بگم و راجب چی حرف بزنیم :/ تنها چیزی که به ذهنم میرسید اون موقع همون مسابقه بود :| البته شایدم یکم بخاطر دوستشم بود که خب معذب‌تر بودم و ترجیح دادم عقب وایسم و اون دو تا باهم باشن! ایندفه حرف زیادی رد و بدل نشد و منم زود رفتم پیش بچه‌ها. 

یگانه آبمیوه گرفته بود و من و پریناز از اون بالا که وسایل بود از سراشیبیش مثه خلا اومدیم پایین و حمله گویان به سمت ابمیوه‌ها هجوم بردیم D: بعد که خل بازیمون تموم شد دیدیم که بعله :/ بابای هانا اونور وایساده و ما رو دید :/ :دی ینی رسما ابرو نموند برامون:دی 

ابمیوه‌ها رو خوردیم و بعد ۵ تایی رفتیم بگردیم. تا رفتیم بستنی خریدیم و اینا یهو خبر دادن که بیاین که سرویس راه میخواد بیفته بریم مدرسه. 

رفتیم دم جایی که باید میرفتیم و یکم رو چمنا نشستیم و عکس گرفتیم و اینا.. بعد رفتیم پیش بقیه و سه ساعت منتظر بودیم که بچه‌ها همه جمع شن. دیگه شش و بیست دقیقه اینا بود که حرکت کردیم و ماها هم همه رفتیم ته اتوبوس و همه رو هم ولو شدیم و خوابیدیم :دی 

اولاش خوابم نمیبرد ولی اخراش فک کنم یه نیم ساعت اینا خوابم برد و واقعا همون نیم ساعت انرژیمو تامین کرد! 

دم مدرسه بود که بیدار شدم و با اونهمه کیف و لپتاپ و وسایل سنگین و خواب آلود و خسته کلا له رفتم پایین از اتوبوس :/ 

رفتیم تو مدرسه و قرار بود بمونیم ولی یهو پریناز رفت و نموند _طبق معمول همیشه‌ش که نمیمونه(پوزخند) _ من که نمیتونستم هضم کنم چرا وقتی گفت میمونه پاشد رفت :| حتی بعد یه ربع وقتی با مهرا رفتیم آب بخوریم گفتم: مهرا یه سوال! مهرا: چی؟ من: این واقعا رفت؟! (با تعجب فراوان) 

یکم کار کردیم و مهرا سوالشو ارائه داد و یکمم حرف زدیم. یکمم رفتیم پیش سارا (معاون پژوهشیمون) و آقای ب. و براشون گفتیم که چه خوب بود :) 

ساعتای ۸ و ربع اینا بود که فهمیدیم رتبه‌مون ۵ شده! درسته زیاد خوب نیست ولی به نسبت دفعه قبل و اینکه ما استادی نداشتیم تا کمکمون کنه، خوب بود و ما کلی ذوقمند شدیم ^___^ دوییدیم رفتیم پیش سارا و بهش گفتم و جیغ و قر و این حرفا D: 

اون یکی تیم مدرسمون که استاد هم دارن و کلی ادعا دارن و کلی هم با ما لج هستن و یه سره جاسوسیمونو میکنن، امتیاز بالایی نگرفتن پایین شدن (پوزخند) 

بعد دیگه رفتیم خونه و تو ماشینم آهنگ قر دار مسخره گذاشتم و قر میدادم و تعریف میکردم برا بابام که چخبر بود :) 

در کل که به نظرم روز خیلی خوبی بود و امیدوارم که واقعا تا اخرش همینجوری پیش بریم، و حتی بهتر، که بتونیم طلا بگیریم ^___^ 

خدایا، امروز خیلی خفن بهمون نگاه کردی و پشتمون بودی و به شخصه خودم نوکرتم :))) خدایا، تا تهش همینجوری خفن نگامون کنی و پشتمون باش ^_^ 

هنوز چیزی نشده و هنوز به دعاهاتون نیاز داریم :) 

+ یکم بیشتر راجب دیدار با محمد بگم‌. راستش چندان نمیشه به نظرم اسمشو دیدار وبلاگی گذاشت چون اصلا نشد و امکانش نبود که با ارامش و یه جا بشینیم صحبت کنیم باهم و بیشتر انگار دوتا آدم بودیم تو مسابقه که همو میشناسیم و راجبش حرف میزنیم! و اینکه خود محمد هم خب دقیقا به نظرم همون خود وبلاگشه و تصورم هم بهش نزدیک بود خیلی :)) 

درسته سر جمع شاید نیم ساعت هم نشد، ولی خوشحالم که یه بلاگر رو از نزدیک دیدم و اون هم محمد بود ^_^ (البته غیر بهار که اکثرا میبینمش :/ )

۰
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان