درسته باید توکل کرد به خدا؛ اما همون خدا میگه «انّ الله لا یُغیِّرُ ما بقوم حتّی یغیّرو ما بانفسهم»

چقدر داریم بدبخت میشیم همه.. چقدر دارن آرزوهامون دور میشن.. چقدر مظلوم و ساکتیم همه.. عین بچه‌های بی‌دفاع وایسادیم و فقط نگاه می‌کنیم.. از کی تا حالا مردم ایران اینقدر ساکت شدن؟ مایی که اینهمه اهل تظاهرات و انقلاب بودیم و تا یه چیزی دو تومن گروه میشد اعتراض میکردیم؛ چرا حالا نشستیم تو خونه‌هامون و فقط از تو گوشیامون اخبار رو میخونیم و آه میکشیم؟ 

۹

یک عدد آنه با لب و لوچه آویزون :(


این پست قرار بود درباره یه‌چیز دیه باشه، ولی از وقتی این پیام‌ها رو دیدم دلم داره مثه سیر و سرکه میجوشه و دلشوره دارم. 

من تابستون مدرسه نرفتم به هوای اینکه خودم میخونم و میخوام تست بزنم. نه خوندم و نه تست زدم :/ فقط دو روز در هفته میرفتم مدرسه‌ی مادرگرام و یه‌سری درس‌ها رو داشتیم. 

جزوه‌ها رو خرد خرد خواستم بگیرم ولی خا دیر به دیر میشد و منم چون کارای مدرسه‌ی مادرگرام بود و مهمون از شهرستان هم داشتیم و اینا، نرسیدم بخونم و بنویسم و این شد که موند تا الان. یه‌سری از جزوه‌ها رو هم مثه ادبیات تازه الان کاملشون بدستم رسیده. نوشتن اینهمه جزوه یه طرف، یادگرفتنشون یه طرف دیه. این‌روزا هم که سرم شلوغه و اصن نمیرسم. فکر میکردم حله و بلدم. چون وقتی جزوه‌ها رو نگاه کردم، غیر شیمی، که خب از پارسال کلا میلنگیدم توش، بقیه‌شون حله و بلدم و چیز خاصی نیست که خا واقعا هم همینطوره. بحث شیمی و خنگ بودن فراوان توش رو که بذاریم کنار میرسیم به این بحث که الان ممکنه من جزوه‌ای رو نداشته باشم! ینی شاید بلد باشم اینایی که الان دارم رو، اما یهو میبینی یه چیزایی این وسط رو ندارم و این ینی افتضاح. شیمی رو هم ‌که امروز مینوشتم واقعا هیچی از مسئله‌هاش بلد نبودم! هیچی هیچی :( 

متنفرم از اینکه بخوام اول مهر برم و ببینم هیچی حالیم نیست. 

حالا الان یه عدد آنه هستم که اینقدر استرس دارم و حالم بده که میخوام گریه کنم :( ولی خا از اونجایی که ارزشش رو نداره و به اندازه کافی گریه کردم این‌روزا، جلوی خودم رو گرفتم و دارم فقط غصه میخورم :( 

۶

خلاصه که خیلی بهم برخورد!

خواهر سحر (اسم مستعارشه!) حدود سه سال از من و چهار سال از سحر بزرگتره. از وقتی یادمه هیچوقت رابطه مسالمت‌آمیزی باهاش نداشتم و خود سحر هم نداشته. همیشه بهش زور میگفت. خیلی وقتا مامانش میذاشت خیلی کارا رو بکنه اما اون نمیذاشت :| و نمیدونم به چه دلیل مامان یا باباش جلوش واینمیستادن و چیزی نمیگفتن :| حتی الانم همینه! خیلی جاها نمیذاره بیاد و خیلی کارا نمیذاره بکنه! مثلا مامانش اجازه داده بیاد خونه ما، بعد خواهرش میگه نه نمیشه و در نهایت سحر نمیاد '_' یا حتی الان تبلت یا گوشیشو میگیره و بهش نمیده و باز هم نمیدونم چرا کسی چیزی بهش نمیگه :/ 

قرار گذاشتیم فردا باهم با فاطمه بریم باغ کتاب. مامان سحر اجازه داد. اما یهو آخر شب خواهرش برگشت گفت نه نمیشه بری :/ منم که نمیتونم حرف زور بشنوم برگشتم گفتم عه خا چیکارش داری؟ مامانش گذاشته! یادم نمیاد چی گفت ولی کلیتش این بود که هی گفت پررو نشو و منم گفتم دلم میخواد و مثه خودت و از این چیزا و اونم با بی‌تربیتی تمام برگشت گفت مگه خانواده سحر مثه خوانواده توعن که بذارن هرجا بره و من پوکرفیس بروبابایی نثارش کردم و متعجب موندم که چی میگی واس خودت داداچ؟؟ همچین میگه انگار دختر خیابونی و هرجاییم ://// خوبه حالا خانواده من از اون خانواده‌ها هستن که به راحتی نمیذارن جایی برم و اصولا تنهایی جایی نمیرم :/ واقعا نفهمیدم چرا همچین چیزی بلغور کرد :/ اما میدونم بهم برخورد و این حرف رو نه یکبار بلکه دوبار تکرار کرد و گفت و حتی بعدشم گفت اصلا نباید بذارم باهات رفت و آمد کنه :| و منم گفتم نذار :/// بعد تو اتاق که بودم صداش میومد که داشت بد من و خوبیه ف‌. دوست دبستانی صبا رو میگفت! که از قضا این ف. همکلاسی منه و منم خوب میدونم کیه و چیکارست و چیا میگه! (فیک اسمایل) فکر میکنه چون حالا این ف. چادریه و حزب‌الهی و فلان و فلان خیلی دختر خوبیه و اصن ماهه! در صورتی که همین ف. حرفایی میزنه که من از زدنش خجالت میکشم! و با کسایی دوسته که همه مدرسه میدونن چیکارن! 

واقعا خواهر سحر رو درک نمیکنم که چرا اینقدر بهش الکی سخت میگیره ://// 

خوشش میاد سحر تحت سلطه‌ش باشه انگار :| 

حالا این وسط آریا و احسان گیر دادن تعریف کن چیشد که دعوا شد و بعدا هم میگن چه باحال میشن دخترا موقع دعوا :| 

درسته من شوخ و شنگم و باهمه شوخی میکنم و راحتم و فلان و بهمان.. اما هیچ‌چیزی دلیل نمیشه انگ هرجایی بودن بهم زده بشه.‌. حتی اگه یه درصد هم واقعا اینطور باشم.‌. :( 

پ.ن: حیف این شماره پست به این خوشگلی که توش همچین چیزی نوشته شد.. :( 

۳

این اشک‌ها رو کی میخواد گردن بگیره؟

باید میومدم الان کلی با شوق و ذوق از تموم شدن امتحانا میگفتم ولی هیچ ذوقی ندارم و خوشحال نیستم، چون بدجور ضایع شدم.. بدجور خراب شدم.. 

درسته گفتم دلم نمیخواد برم و کاش جور نشه اما نه اینکه همه برن و من نه! مسئله اصلا نرفتنه نیست! مسئله ضایع شدنه‌ست.. خدا نیاره برای هیچکدومتون که اینجوری ضایع بشید و مجبور باشید حرف بشنوید و هیچی نداشته باشید که بگید.. فکر کنم خیلی باید طول بکشه تا بخاطر حرف‌هایی که شنیدم بتونم ببخشمشون..

پ.ن: عنوان بخشی از یه آهنگ (نمیدونم کدوم) از یاس

۱۰

اینقدر همه چی رو به گند نکشید!! مرسی اه -_-

نمیفهمم چطور میتونید دقیقا همون حرفایی رو که به نفر قبلی زدید، حالا الان به نفر بعدی بزنید؟؟ چطور میتونید همونا رو بگید؟؟ یعنی وقتی بهش اونا رو میگید یاد نفر قبل نمیفتید؟؟ چجوری چند ماه به چند ماه عاشق میشید؟؟ چجوری همه بهترین رفیقتونن؟؟ بعد ادعاتونم میشه اسم عشق رو به گند کشیدن؟؟ اسم رفاقت رو به گند کشیدن؟ د لعنتیا، همین شماهایید که هرچی عشق و رفاقته رو به گند کشیدید! همین شماها!!! بسهه.. بس کنید این کثافت بازیا رو.. 

۱۰

دروغ

یکی از بهترین روش‌ها برای دروغ گفتن و تاثیرگذاری هرچه بیشتر دروغ‌ها اینه که دروغ رو قاطی واقعیت بگید! یعنی همه‌ی حرفاتون دروغ نباشه و این بین چهار تا چیز واقعی و راست هم جا بدید! اینجوری تاثیر بیشتری توی باور فرد مقابل داره! میدونید چرا؟ چون میبینه که عه این دو تا حرف‌ها راسته، پس حتما بقیه‌ش هم راسته! 

راه دومی که برای دروغ گفتن هست اینه که دروغ‌های بزرگ بگید! یادم نمیاد کی ولی فکر میکنم هیتلر میگه که مردم دروغ‌های بزرگ رو راحتتر از دروغ‌های کوچک باور میکنن! پس بهتره ریز ریز دروغ نگید چون مردم میفهمن! اما دروغ‌های بزرگ فهمیدنش سختتره! 

حالا چرا اومدم بهتون روش برای دروغ گفتن یاد میدم؟ برای این نگفتم که از این روش‌ها استفاده کنید و دروغ بگید؛ بلکه گفتم تا حواستون رو جمع کنید و زودتر بفهمید که یه نفر همش بهتون دروغ گفته! 

من آدم به شدت ساده‌ایم. در این حد که اگه وسط بیابون وایساده باشیم و بهم بگید وای پنگوئن رو، من برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم تا اون پنگوئن رو ببینم :| در همین حد ساده و نابود :| ولی خا شما سعی کنید مثل من نباشید!!

۲

کمی حرف..

اواسط اسفند بود که به دلایل کاملا کاملا شخصی، که هیچ علاقه‌ای به شرحش برای دیگران و مرورش تو ذهنم ندارم، مجبور به ترک فضاهای مجازی ای شدم که توشون حضور داشتم. مثل تلگرام و یا وبلاگ. مدتی گوشی نداشتم و بعد از اون هم نخواستم که تلگرام بریزم و فقط وبلاگ رو دوباره راه انداختم تا بنویسم. چون وابسته‌م به اینجا :) 
فک میکنم یه هفته قبل از عید بود که با شماره‌ی جدیدم تلگرام رو نصب کردم؛ اونهم فقط و فقط بخاطر کارای درسی و مدرسه و مسابقه. چون تمام کارها و حرفهامون در اونجا زده میشد و تنها راه تبادل اطلاعات بود. نخواستم غیر درس چیزی باشه و کلا نسبت به تلگرام گارد داشتم. تنها چتی که میکردم با بهار بود و تنها گروهم گروه دوستام _غیر چت‌ها و گروه‌های درسی_ بود. و خب همین باعث دوری از خیلی از دوست‌های مجازی و یه آدم به اصطلاح رفیق شد. اون آدم به اصطلاح رفیق رفت و پشت سرشم نگاه نکرد و خب به درک. دنبال فرصت بود و خوشحالم که بهش این فرصت رو دادم :) دوست‌های دیگه‌ی مجازیم هم ینی بلاگرا واقعا واقعا واقعا کمرنگ شدن. میخواستم که تو همین وب باشه ولی خا نمیشد و یا نمیخواستن. نمیدونم چرا دوستی‌هایی که از همین وب آغاز شدن و بعد رفتن تو شبکه‌های اجتماعی دیگه، نتونستن تو وب ادامه پیدا کنن.
توقع درک شرایط از هیشکی ندارم و به همتون که دوستم بودین یا دوستتون بودم هم حق میدم که بهم بگین بی معرفت و رفیق نیمه راه و از اینجور چیزا... من نمیخواستم اینا باشم، اما شرایط باعث شد که همچین آدمی جلوه کنم و منم نمیتونستم جلوشو بگیرم. ولی با همه‌ی این دونسته‌ها و مقصر بودنم ولی بازم ناراحتم که دیگه اون دوستیا نیستن و الان دوباره تنها شدم و ناراحتم که اینجوری راجبم فکر میکنید.. 
۱۲

..

چند تا نفس عمیق بکش. آروم باش و بگو به درک و بعد برو درستو بخون.

به یک عدد خواهر نیازمندیم!

شدیدا کمبود یه خواهر رو حس میکنم. یه خواهر همسن و یا بزرگتر. یکی که یا اندازه خودم و یا بیشتر از من بدونه و من بتونم باهاش راحت باشم. یکی که بتونم همه چی رو بهش بگم. یکی که بتونم همه جا باهاش برم. باهاش برم سینما، تئاتر، باغ کتاب، کافه علم و و و. یکی که بتونم هرشب تابستون باهاش تا صبح بیدار بمونم و حرف بزنیم و بگیم و بخندیم. یکی که تمام دیوونه بازیام با اون باشه. یکی که کنار هم وایسیم و من ظرفا رو کفی کنم و اون آب بکشه. یکی که کنارش بشینم و درس بخونم و بعد براش توضیح بدم ببینه بلدم یا نه. یکی که وقتای ناراحتیم برم پیشش و راحت گریه کنم. یکی که باهاش بشینم فوتبال ببینم و دوتایی جیغ جیغ کنیم. یکی که هی هر روز بیام همه چی رو براش تعریف کنم و چرت و پرت بگیم. یکی که.. :(

۱۶

من چمه؟ -_-

شدم یه نوترون تو زندگی که نسبت به همه چی خنثام. هم خوشحالم، هم ناراحت. خودمم نمیدونم الان دلم میخواد بخندم یا گریه کنم. نمیدونم الان این حس تو وجودم شادیه یا غمه. این ندونستن خیلی بده.. پووف

اینقدر دلم میخواد گریه کنم و به همون اندازه دلم میخواد که گریه نکنم :/ 

۴
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان