کمی حرف..

اواسط اسفند بود که به دلایل کاملا کاملا شخصی، که هیچ علاقه‌ای به شرحش برای دیگران و مرورش تو ذهنم ندارم، مجبور به ترک فضاهای مجازی ای شدم که توشون حضور داشتم. مثل تلگرام و یا وبلاگ. مدتی گوشی نداشتم و بعد از اون هم نخواستم که تلگرام بریزم و فقط وبلاگ رو دوباره راه انداختم تا بنویسم. چون وابسته‌م به اینجا :)
فک میکنم یه هفته قبل از عید بود که با شماره‌ی جدیدم تلگرام رو نصب کردم؛ اونهم فقط و فقط بخاطر کارای درسی و مدرسه و مسابقه. چون تمام کارها و حرفهامون در اونجا زده میشد و تنها راه تبادل اطلاعات بود. نخواستم غیر درس چیزی باشه و کلا نسبت به تلگرام گارد داشتم. تنها چتی که میکردم با بهار بود و تنها گروهم گروه دوستام _غیر چت‌ها و گروه‌های درسی_ بود. و خب همین باعث دوری از خیلی از دوست‌های مجازی و یه آدم به اصطلاح رفیق شد. اون آدم به اصطلاح رفیق رفت و پشت سرشم نگاه نکرد و خب به درک. دنبال فرصت بود و خوشحالم که بهش این فرصت رو دادم :) دوست‌های دیگه‌ی مجازیم هم ینی بلاگرا واقعا واقعا واقعا کمرنگ شدن. میخواستم که تو همین وب باشه ولی خا نمیشد و یا نمیخواستن. نمیدونم چرا دوستی‌هایی که از همین وب آغاز شدن و بعد رفتن تو شبکه‌های اجتماعی دیگه، نتونستن تو وب ادامه پیدا کنن.
توقع درک شرایط از هیشکی ندارم و به همتون که دوستم بودین یا دوستتون بودم هم حق میدم که بهم بگین بی معرفت و رفیق نیمه راه و از اینجور چیزا... من نمیخواستم اینا باشم، اما شرایط باعث شد که همچین آدمی جلوه کنم و منم نمیتونستم جلوشو بگیرم. ولی با همه‌ی این دونسته‌ها و مقصر بودنم ولی بازم ناراحتم که دیگه اون دوستیا نیستن و الان دوباره تنها شدم و ناراحتم که اینجوری راجبم فکر میکنید.. 

۱۲

..

چند تا نفس عمیق بکش. آروم باش و بگو به درک و بعد برو درستو بخون.

به یک عدد خواهر نیازمندیم!

شدیدا کمبود یه خواهر رو حس میکنم. یه خواهر همسن و یا بزرگتر. یکی که یا اندازه خودم و یا بیشتر از من بدونه و من بتونم باهاش راحت باشم. یکی که بتونم همه چی رو بهش بگم. یکی که بتونم همه جا باهاش برم. باهاش برم سینما، تئاتر، باغ کتاب، کافه علم و و و. یکی که بتونم هرشب تابستون باهاش تا صبح بیدار بمونم و حرف بزنیم و بگیم و بخندیم. یکی که تمام دیوونه بازیام با اون باشه. یکی که کنار هم وایسیم و من ظرفا رو کفی کنم و اون آب بکشه. یکی که کنارش بشینم و درس بخونم و بعد براش توضیح بدم ببینه بلدم یا نه. یکی که وقتای ناراحتیم برم پیشش و راحت گریه کنم. یکی که باهاش بشینم فوتبال ببینم و دوتایی جیغ جیغ کنیم. یکی که هی هر روز بیام همه چی رو براش تعریف کنم و چرت و پرت بگیم. یکی که.. :(

۱۶

من چمه؟ -_-

شدم یه نوترون تو زندگی که نسبت به همه چی خنثام. هم خوشحالم، هم ناراحت. خودمم نمیدونم الان دلم میخواد بخندم یا گریه کنم. نمیدونم الان این حس تو وجودم شادیه یا غمه. این ندونستن خیلی بده.. پووف

اینقدر دلم میخواد گریه کنم و به همون اندازه دلم میخواد که گریه نکنم :/ 

۴

حق توهین ندارید!

1. با مدیر و فائزه (معاون پژوهشمون) صحبت کردیم تا بتونیم سال بعد به عنوان لیدر یا دبیر یا هرچی، به بچه‌هایی که میخوان برن IYPT یا کفا کمک کنیم یا بهتر بگم معلمشون باشیم. یه پوستر مهرا طراحی کرد و امروز هم رفتیم سر کلاسای هشتم و نهم تا براشون توضیح بدیم و جذبشون کنیم. یه کانال هم زدیم تا اطلاعات مورد نیازشون رو اونجا بذاریم. اگه ایشالا بچه‌ها استقبال بکنن از تابستون همونطور که خودمون داریم آماده میشیم، اونا رو هم آماده میکنیم. 

دعا کنید که بچه‌ها استقبال کنن ازمون و شرکت کنن تو کلاسامون :) 

2. شما حق ندارید اگه یه وقت کسی اعتقاداتش با شما فرق میکرد و مخالف شما بود، اون اعتقادات رو به سخره بگیرید و توهین کنید! حق ندارید اگه من خدا رو قبول دارم و شما ندارید توهین کنید و هرچی از دهنتون در میاد بگید! اونم وقتی که من هیچکاری به اعتقادات شما ندارم! همین شماهایی که ادعای آزادیتون میشه و میگید هرکی هرجور دلش میخواد باید زندگی کنه و میتونه هر اعتقادی داشته باشه، همین شماها بدتر از همه‌اید و بیشتر از همه حرفتون رو نقض میکنید و به اعتقادات دیگران توهین میکنید! 

مثال بارزش تو بحث حجابه! کار ندارم حجاب خوبه بده یا چی. کار ندارم تو مملکتمون همه چی زوره و یکیش حجاب. به اینا کار ندارم. ولی به این کار دارم که همین شما که داری گلو جر میدی و خودتو میکشی که حجاب اجباری نباشه و بهتر بگم کلا نباشه، (که خب آفرین بهت که دنبال حقت هستی و واسه آزادیت داری میجنگی و خودمم موافقتونم) همین شما که دنبال حق آزادی تو پوششتون هستید و میگید هرکس باید اونجور که میخواد بگرده و اونجور که میخواد بپوشه، همین شماها اگه یکی چادری باشه یا با حجاب و اینا.. مسخره‌ش میکنید و کلی حرف بهش میزنید! همونطور که اون حق نداره شمارو مسخره کنه یا توهینی بهتون بکنه به خاطر عقاید و نوع پوششتون، پس شما هم این حق رو ندارید! اما خب نمیدونم چرا فکر میکنید فقط اون آدما نباید چیزی بگن و حق دفاع از اعتقاداتشون ندارن  و اگه دفاع کنن میشن متعصب و فلان و فلان و به جاش شما حق دارین به هرکی که محجبه بود هرچی خواستین بگین و به اعتقاداتش توهین کنید! 

بیاید یاد بگیریم و بفهمیم که اعتقادات هرکی به خودش مربوطه و حق توهین نداریم و میتونیم بدون تمسخر اعتقادات هم و با پذیرفتن هم، دوستای خوبی باشیم :) 

پ.ن: دیشب کسی که من حتی یک بار هم چیزی راجع به اعتقاداتش بهش نگفتم و یا حتی نخواستم سر اعتقاداتمون بحثی بکنم، آنچنان توهین هایی به من و اعتقاداتم کرد، که به جای ناراحت شدن از اونهمه کاری که کرده بود، از حرفاش ناراحت شدم. اگه من توهینی کرده بودم به اعتقاداتش آره حق داشت چیزی بگه! ولی به منی که همیشه گفته بودم تو اعتقادات خودتو داری منم اعتقادات خودم و نمیخوام بحثی راجع بهش کنم و این حرفا.. حق نداشت توهین کنه و به سخره بگیره! 

3. وب قبلیم توسط یه فردی داره فعالیت میکنه و این برام خیلی دردناکه :( چیکار میتونم بکنم که دیگه ادرس وب برا اون نباشه و کسی نتونه باهاش فعالیت داشته باشه؟؟ :(  

4. مرسی که یادم دادی به هیچکس اعتماد نکنم :) 

۷

شاید بشه زمان رو نگه داشت تا من فقط یکم استراحت کنم..

الان، توی این روزا که فقط ۵ روز وقت داریم برای انجام دادن کارها نباید اینقدر بی انگیزه و خسته و سست باشم، نبابد! 

اینکه کلی کار هست، اینکه میبینم همه بیدارن دارن کار میکنن، اما من دراز کشیدم رو تختم و فقط دارم تایپ میکنم و نه کارا مسابقه رو انجام میدم و نه کارا مدرسه دلیلش چیزی جز اون سه مورد نیست.. 

حتی حس عذاب وجدان شدیدی هم دارم که همه کار میکنن و من نمیکنم، اما باز هم بلند نمیشم.. انگار مغزم پره و فقط میخوام بنویسم.. فقط بگم و بگم و بگم

بگم از بی اهمیت‌ترین چیزها، از چرت‌ترین چیزها، از رو مخ‌ترین چیزها، از همه چی بگم و از هیچی نگم.. 

کاش یکی بود میشست روبه‌روم و بدون اینکه من حرفی بزنم، حرفایی بزنه که دلم میخواد بشنوم و به شنیدنشون نیاز دارم.. 

۱

بالاخره میاد اون روز

بالاخره یک روز میرسد که از نامردیهایش برای خودش بگویم.. 

بالاخره یک روز میرسد که از نارفیق بودنش برای خودش بگویم.. 

بالاخره یک روز میرسد که از دروغگو بودنش برای خودش بگویم.. 

بالاخره یک روز میرسد که از ساده فرض کردنم برای خودش بگویم.. 

بالاخره یک روز میرسد که از.. که از همه چیز برایش بگویم و خالی شوم.. میدانم که یک روز میرسد که بگویم. شاید یک ماه دیگر، شاید یک سال دیگر و حتی شاید ده سال دیگر! اما مطمئنم که میگویم! یا بهتر بگویم، منفجر میشوم..

۲

من برگشته‌ام های های D: + ببشخید :((

سلاااااااااااااااامممممممممم جیییییییییییییغ
خوبییییییین؟ جییییییییییغ
واااااااااااااای خداااااااااااا بازم دارم مینویسم تو بیان جیییییییییییییییغ
میدونم خیلیاتون اصن متوجه نبودمم نشدید (بدنگاه میکند) ولی خا من واقعنی در تب نبودتون ینی نبودم سوختم :)
خب کلی حرف دارم واستون پس بگیرید بشینید تا بگم (از این لبخند چپلوکیا)
سه‌شنبه این هفته نه، سه‌شنبه هفته پیش هم نه، سه شنبه هفته پیشش شاید بدترین لحظات عمرمو تجربه کردم.. سر یه بی احتیاطی مزخرف! واقعا مزخرف! به غیر از بهار به کسی نگفتم ولی بذارید به شماها هم بگم! شماهایی که بخش بزرگی از زندگیم هستین و واقعا نبودنتون یا نبودن بینتون میتونه مزخرف‌ترین اتفاق زندگی باشه! اون شب به خودکشی فکر کردم. خیلی خیلی جدی بهش فکر کردم. دفعه اولم نبود؛ ولی دفعه‌های قبل فقط در حد خیال و این حرفا بود! ولی اونشب جدی بود! درِ بازِ بالکن هی قلقلم میداد که برم و تمومش کنم ولی نرفتم. تنها دلیلم هم این بود که حالا که همه‌ی آدمای زندگیمو از دست دادم دیگه خدامو از دست ندم که! اونو حداقل واسه خودم نگه دارم :)
چیز دیگه‌ای که بهش فکر کردم فرار بود! فرار کنم و برم. فکر جذابی بود ولی واقعا کار غیر منطقی‌ای بود چون تهش هیچی نبود و هیچ چیز بهتر نمیشد! پس نه خودکشی نکردم و نه فرار! موندم. موندم و تحمل کردم!
مطمئنا هرکسی جای من بود کلی اشک میریخت و حالش بد میشد! ولی من فقط لرزیدم! فقط و فقط لرزیدم! نه اشکی ریختم و نه حالم خیلی بد شد! برای اولین بار برام مهم نبود اگر فردا کسی بفهمه اتفاقی افتاده و من یه چیزیمه! دیگه برام مهم نبود! حوصله نداشتم خودمو خوب نشون بدم و جوری رفتار کنم که انگار هیچی نشده!
تلگرام حذف! وبلاگ حذف! دیگه چی برام مونده بود؟ دیگه کی برام مونده بود؟
حذف وبلاگ سختترین کاری بود که کردم. خودم با دستای خودم یک سال زندگیمو پاک کردم. کلی دوست از دست دادم.. هعیی..
ولی من آدم محکمی هستم :) شاید بگید چه از خود راضی ولی مهم نیست! میخوام از خودم تعریف کنم :) میخوام بگم بهتون که من چقدر محکمم! من چقدر قوی‌ام!
خیلی وقته گریه نکردم! خیلی وقت! به جا گریه فقط خندیدم :)
میدونید یکی از دلایل اینکه وبلاگ دارم چیه؟ اینه که بتونم فقط عضوی از شما باشم و یه سریتون من رو بشناسید و دوست باشیم :) اصلا اولین دلیل وبلاگ زدنم هم همین بود :) واسه همینه خیلی وقتا پستای چرت و پرت مینوشتم، چون فقط حس میکردم که باید یه چیز بنویسم و بذارم تا یادتون بندازم من اینجام! من هستم! :)
نپرسید چیشد! نپرسید چرا رفتم! نپرسید خوبی الان! به جای پرسیدن، برام حرف بزنید. میخوام حرفاتون رو بشنوم :) میخوام بودنتون رو حس کنم :)) پس برام حرف بزنید :)
پ.ن۱: باید اولش میگفتم ولی یادم رفت :| خیلی خیلی خیلی ازتون معذرت میخوام که بی خبر و یهو از همه جا رفتم و یه سریاتون رو نگران کردم.. به مهربونی و بخشندگی خودتون ببخشید منو..(قیافه مظلومی بسان گربه‌ی شرک به خود میگیرد)
پ.ن۲: قالب وب یحتمل تغییر میکنه با کمک بهار که واقعا این مدت تنها کسی بود که کنارم بود ^___^ مرسی چغندر ترین چغندر دنیا D:
بی ربط نوشت: مسابقات کفا (کاپ فیزیک ایران) به گفته بچه‌ها (میگم بچه‌ها چون خودم مطمئن نیستم و اینا :/ ) از بین 1000 تا تیم تو کشور 30 تا تیم قبول شدن که ماهم جزوشون بودیم ^___^ البته اون یکی تیم مدرسمونم قبول شدن که البته اونم جواب سوال برا خودمون بود! چون مقاله ما رو ارائه دادن :| الانشم کلا دنبال دزدیدن مقاله‌های ما هستن :| 

۹
شهر من
در پشت دشت آرزوها نیست
شهر من
در خواب و رویا نیست
گرچه خالی از خیال و آرزو و پر ز نیرنگ است
سینه در آن سخت دلتنگ است
اما شهر من
جای جز اینجا نیست..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان