هدف؟! هدف؟!! آره هدف! :|

در حال‌حاضر مهم‌ترین هدف بلند مدت من آوردن یه رتبه خوب توی کنکوره و باید اینو بدونم که با این وضع درس خوندن الان من به این هدف نخواهم رسید. پس باید بیشتر بخونم و بیشتر تست بزنم اگه رتبه عالی میخوام! 

مهم‌ترین هدف کوتاه مدتم هم آوردن مدال حداقل نقره توی IYPT و مدال طلا توی مسابقات کفا هستش! البته که این هدف به خیلی نفرات دیگه هم بستگی داره و من بخش کوچیکی ازش هستم، اما در هر صورت باید تلاشم رو از این هم بیشتر بکنم. 

هدف بلندمدت‌تر از رتبه کنکور میشه رشته‌ای که میخوام برم. دبستان دلم میخواست جراح بشم. میگفتم جراح قلب میخوام بشم چون خون توش بیشتره :| اما از روزی که تشریح قلب داشتیم فهمیدم که من مال اینکار نیستم! یا شایدم از روزی که با دبیر زیست دعوامون شد و همه‌مون تا پای اخراج رفتیم، دیگه دلم نخواست دکتر بشم. من از اونام که دبیر خیلی رو درسشون تاثیر میذاره و اگه از یکی خوششون بیاد نمره‌هاشون ۲۰ میشه و اگه بدشون بیاد دیه به‌زور اون درس رو میخونن. مثل الان که برعکس پارسال، از زنگ‌های فیزیک بیزارم و نمره‌هامم به شدت افت کرده، چون دبیرش رو مخمه :// بگذریم. از بحث اصلی دور شدیم. بعد اینکه قید دکتری رو زدم رفتم تو فاز روانشناس شدن. دوستامم خیلی تشویقم میکردن و خودمم دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم :) کلی هم رفتم گشتم ببینم راهی هست که از رشته ریاضی برم روانشناسی یا نه. اخه به نظرم من برای رشته انسانی نبودم و نیستم. خانواده رو به‌زور راضی کردم که آقا من میخوام برم روانشناس شم. بعد وقتی که راضی شده بودن به این نتیجه رسیدم که نه من نمیتونم :/ شاید روانشناس خوبی باشم اما قطعا دانشجوی روانشناسی خوبی نیستم با وجود اون حجم از درس حفظی! 

بیخیال روانشناسی شدم و یه دوسالی میشه که بی‌هدف دارم میرم جلو. البته اون ته مهای ذهنم به فیزیک و مکانیک و اینا فکر کردم و میکنم اما خب میگم بعدا شغلش چی؟ من میخوام که حتما درآمد داشته باشم! 

دوتا راه جلومه! یا برم یه رشته معمولی توی یکی از همین دانشگاه‌های تهران و تهشم یه شغل معمولی داشته باشم و دنبال کارهای مددجویانه و خیریه و اینا باشم، یا هم برم زنجان و دکتری پیوسته فیزیک بخونم! که به شدت رشته سختیه و ۷ سال هم طول میکشه و فقط هم دانشگاه زنجان داره! اما خب تهش خانوم دکتر میشم :دی :))) و اینکه برای اپلای هم خوبه! 

حالا موندم کدومو انتخاب کنم. یه زندگی آروم و رسیدن به هدفم که انجام کارای خیر و کمک به دیگرانه یا یه زندگی سخت و پر از درس توی یه شهر غریب.

۱۶

فقط بگذرن برن این روزای دبیرستان..

× فهمیدم کجای کار میلنگه! اینجاش که من تمرکزم سرکلاس خیلی اومده پایین و خب من از اون دست آدمام که سرکلاس خوب یاد میگیرن و اگه خوب یادبگیرن دیگه نیاز ندارن که تو خونه خیلی بخونن و زمان بذارن. 

امسال شیطون‌تر شدم و مثل پارسال که غیر از برای پرسیدن سوال صدام در نمیومد، نیستم. علاوه‌بر خودم، توی کلاس به شدت شلوغ‌تری هستم و همش یه عده ۳، ۴ نفری اون پشت کلاس حرف میزنن و کلاس رو میریزن بهم و باعث میشن که تمرکز نتونیم بکنیم و کلا جو خوبی نباشه! 

حالا الان به این نتیجه رسیدم که باز بشم مثل پارسال و هیچ حرفی غیر از سوالای درسی نزنم و سعی کنم تمرکز کنم روی صحبت‌های دبیر. 

+ دیروز که پیش مشاورمون بودم میگفت آنه ذهنت آشفته‌ست چرا؟ گفتم: "خودمم اینو فهمیدم ولی واقعا هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا باید ذهنم آشفته باشه. حتی پیش خودم گفتم نکنه عاشق شدم :/ ولی واقعا هیچکی نیست که عاشقش شده باشم! بعدشم اصن اهل این چیزا نیستم." همونطور که در اتاقشو داشت قفل میکرد، گفت: " امیدوارم فقط از این آشفتگی پسر نزنه بیرون." داشت میرفت سمت پله‌ها؛ برگشتم گفتم: " نه‌بابا پسر کجا بود. از این بابت مطمئنِ مطمئن باشید که اصلا تو این وادی‌ها نیستم!" 

÷ من تا الان هر دبیر فیزیکی که داشتم واقعا خوب و حتی محشر بوده و خداروشکر تا قبل امسال هم هیچ مشکلی با این درس نداشتم و اصولا نمره بالای کلاس بودم. مثلا پارسال تنها نمره ۲۰ ترم اول من بودم یا کلی امتحانای دیگه که من بالاترین نمره پایه بودم. اما امسال نمرات بسیار جذابی :| از این درس گرفتم. اولیشو شدم 13.5 از 18 و امتحان دومش رو هم شدم 14.25 از 20. کار ندارم به اینکه این امتحاناش سخت بوده واقعا و همه همینن و حتی کار ندارم به اینکه کوییزاش رو یا کامل شدم و یا حداکثر یک نمره کم آوردم. میخوام بگم برای اولین بار من به شدت با دبیر فیزیکمون مشکل دارم. نه که آدم بدی باشه و اینا، نه! مسئله اینه که واقعا دبیر خوبی نیست و یا حداقل برای من دبیر خوبی نیست. فکر میکنه اینجا دانشگاه هست و ماهم دانشجو. سوالا رو عموما حل نمیکنه و جواب آخر رو میگه و تک و توک اگه حل کنه. توقع هم داره ما همه‌چی رو فول فول بلد باشیم. مثلا امروز یه سوال رو ازش خواستم که حل بکنه. جوابم درست بود ولی از راه اون که تانژانت بود نرفته بودم و گفتم الان پسفردا تو امتحان بده اینجوری بنویسم میگه مثه من ننوشتی نمره نمیدم :| بعد برگشته میگه که چیشو مشکل داری؟ میگم راهم فرق میکنه، میخوام مدل حل شما رو ببینم. بعد گفت پ هیچی نمیخواد :/ بعد بقیه بچه‌ها هم ازش سوال پرسیدن از این سوالِ و خب اونم با یه حالت انزجار و اجباری رفت ماژیک برداشت و همونطور که به جون ما غر میزد شروع کرد حل کردن و در این بین هی میگفت که آخه اینم باید حل کنم؟ از اول پس شروع کنیم. من میگفتم اون مدرسه ضعیفن ولی نه اصن اینجوری نیست اونا خیلی هم خوبن. هی از اینجور حرفا زد. خب که چی آخه؟؟ اگه سوالِ چرت و راحتی بوده، پس چرا توی تمرینات دادی؟؟؟ 

بعد علاوه‌بر اینا، این خانوم نمیدونم چرا، ولی با من به شدن لجه '_' کلا از من فک کنم خوشش نمیاد '_' (به درک نیاد :/ ) مثلا شنبه یه سوال بود گفت گروهی حل کنید. من و پرنیا (بغل‌دستیم) باهم حل کردیم و عین هم نوشته بودیم. فقط تفاوتمون این بود که پرنیا نمودارشو رسم کرده بود و من هنوز فقط نقطه‌هاش رو گذاشته بودم. پرنیا نشون داد بهش که ببینه درسته یا نه. داشت نگاه میکرد و نمیدوست مثلا H چند شده و من برگه‌مو نشونش دادم و گفتم خانوم من بالا سرشون مقدارشونو نوشتم میخواید ببینید. بعد برگشته میگه: "این چیه آنه؟ خیلی داری کم‌ کاری میکنی. بی‌تفاوت شدی اصلا." و من همینجور پوکر مونده بودم که چی داری میگی تو بابا؟ :/ فازت چیه اصن؟ :| 

امروزم که همچین عصبانی و اینا اومد سر کلاس و گفت مشقا رو میبینم و اینا. آخه اون کلاسی‌ها ننوشته بودن و این باعث شده‌بود قاطی کنه. همه رو کامل نوشته بودم، بعد خانوم گیر داده به چارتا دونه فلش جریان که اصن مهم نبودن و فقط برای خودمون باید میذاشتیم. میگه چرا نذاشتی؟ میگم خب تو ذهنم بود. میگه نقص تکلیف. منم مستمرتو تو ذهنم میدم. آخه فازت چیه تو؟ :||||| مشکلت چیه واقعا با من؟؟ گیر چارتا دونه فلشی؟؟؟ ۲۰ تا دونه سوال با اون همه راه‌حل زیاد حل کردم برات مهم نبوده، الد چارتا دونه فلش که بود و نبودش فرقی نداره اینقدر مهمه؟ :||| 

۳

فردا میخوام برم دانشگاه شباهنگ‌اینا D:

+ چهارشنبه‌ها زنگ آخر نمیریم کلا سر کلاس (یه هفته درمیون تاریخ و محیط زیست داریم.) چون ساعت کلاس IYPT اون موقع‌ست. زنگای زمین رو هم نمیریم چون چیز خاصی نمیگه :/ 

++ سه‌شنبه هفته پیش موندیم مدرسه و چقدر خوشحال بودم که باز دوباره مثل پارسال تا شب موندیم مدرسه ^_^ ایشالا از این به بعد دیه شروع میشه موندنامون ^_^ 

+++ یکشنبه کلا سرکلاسا نرفتیم و فقط زنگ اخر رفتیم امتحان جبر دادیم و بقیه روز رو داشتیم مقاله‌هامونو کامل میکردیم تا بفرستیم. ایشالا که این مرحله رو قبول میشیم :)) 

++++ همونطور که تو عنوان گفتم قراره برم دانشگاه شباهنگ‌اینا ^__^ و بی‌نهایت از این‌بابت ذوقمرگم ^__^ همینجوری الکی :دی 

قراره فردا یاسمن با دوتا از بچه‌های نهم و مربیمون برن که آزمایشاشون رو اونجا انجام بدن و منم خیلی شیک خودمو چسبوندم بهشون و میخوام برم D: 

+++++ نمیدونم دقیقا قضیه چیه و چرا اینکارو میکنن ولی مربیمون دیشب گفتش که قراره آقای سالاری چهارشنبه بیاد و از کارامون بازدید کنه و باید آماده باشیم که جواب سوال بدیم و اینا.. و چیزی که جالب توجه هست اینه که درسته ایشون داور هستن، ولی از طرفی خودشون مربی یکی از تیمان و خا اینجوری قشنگ هرکار خفنی که ما کردیم و اینکه وضعیتمون چطوره و اینا رو میفهمن :| 

۴

ذهن من

توی یکی از قسمت‌های بیگ‌بنگ امی و شلدون داشتن روی یه موضوعی کار میکردن و فهمیدن که وقتی دعوا میکنن، راه‌حل‌های بهتری به ذهنشون میرسه و بهتر میتونن مسئله‌ها رو حل کنن. و توی قسمت دیگه هم وقتی امی داشت مغز شلدون و کارکردش رو بررسی میکرد دید که وقتی شلدون عصبانیه کارکرد مغزش بهتر میشه. 

حالا اینا رو گفتم تا برسم به اینکه بگم فک کنم منم یه‌جورایی اینجوریم. فقط با این تفاوت که وقتی استرس داشته باشم برعکس خیلیا ذهنم بهتر کار میکنه. حالا چطور به این نتیجه رسیدم؟ اینجوری که وقتایی که خیلی برای امتحان خوندم و با آرامش کامل میرم سر جلسه و استرس ندارم، مغزم کمتر روی سوالا وایمیسته و فکر میکنه و سریع میگذرم و این باعث میشه که نمره‌م کمتر بشه! اما وقتایی که زیاد نخوندم و استرس دارم، ذهنم روی هر سوال تمرکز بیشتری داره و زمان بیشتری میذاره و همه‌چی رو با دقت بررسی میکنه، چون به خودم اطمینان ندارم و الکی فکر نمیکنم که بلدم. همین باعث میشه بهتر اون امتحان رو بدم. 

.

معدلم شد 16.1 و ازمون گزینه۲ رو هم گند زدم :)) تاریخ‌سازی دارم میکنم قشنگ و رکورد میشکونم هی :))))

۱۴

دعا کنید برام

دعا کنید فردا آزمون رو خوب بدم. تنها امید و چیزی که برام مونده همین آزمونه.. اگه اینم خراب بشه دیه خیلی سخت میشه خودمو بتونم جمع و جور کنم.. 

دعا کنید فردا عصری با اسکرین شات جذاب بیام براتون پست بذارم و بگم که چقدر خوشحالم و دعاهاتون مستجاب شد و من آزمونمو خوب نه، عالی دادم [لبخند چپلوک]

۱۱

تا حالا شده هی تلاش کنید، هی به خودتون انرژی مثبت بدید و کلا هرکاری از دستتون برمیاد بکنید و باز هم نتیجه نگیرید؟؟

من الان تو این وضعیتم! برعکس پارسال درس میخونم؛ تست میزنم؛ و حتی تکلیفامو همه‌رو خودم به موقع انجام میدم؛ استرسم هم واقعا کم شده؛ اما یه نمره‌هایی گرفتم امسال که خودمم نمیتونم باور کنم که اینا نمره‌های منه واقعا.. 

فک کنید ته اینهمه تلاش، نمره‌تون بشه 13.5 , 16.5 و از این دست نمره‌ها.. 

حالا پارسال نه سر کلاس میشستم و نه درس میخوندم و نه تکلیف مینوشتم و نه حتی وقتی سر کلاس بودم گوش میدادم! اما نمره‌هام خیییلی بهتر بود واقعا.‌.. 

نمیدونم واقعا باید چیکار کنم.. به شدت بی دقت شدم و محاسباتم اشتباهه یا سوال رو یه چیز دیگه میخونم کلا.. 

بدتر از نمره‌هام و اینا، اینه که وقتی کارنامه‌م بیاد خانواده‌گرام فکر میکنن که من پا گوشیمم و درس نمیخونم و بهشون دروغ گفتم.. ولی واقعا واقعا اینطور نبوده و من امسال خیییلی کمتر اومدم پای گوشیم و به‌جاش درس خوندم.. 

تنها امیدم به آزمون گزینه۲ آخر هفته‌ست که خوب بدم و رتبه بیارم تا بشوره ببره هرچی نمره بد گرفتم.. [لبخند چپلوک] 

برام دعا کنید که آزمونم رو خیلی خوب بودم و زیر ۵رتبه برتر مدرسه باشم حداقل.. [لبخند چپلوک]

۶

این‌روزهای من ^_^

1. دبیر دینیمون رو یادتونه براتون گفتم چجوریه؟ (کلیک، زنگ دوم) 

اون روزی نمیدونم چی گفتم که برگشت به بغل دستیم گفت یکی بزن تو دهنش و اینا.. بعدش گفت، شوخی میکنم منظورم همون ناز کردن و ایناست. بعد پرنیا، بغل‌دستیم، برگشت گفت که خانوم این راضی‌تره که بزننش تا نازش کنن :/ بعد اینم گفت واقعا؟؟ بدت میاد؟؟ گفتم آره. بعد گفتم واسه همینه وقتی شما راه میرید من اینقدر میرم تو میز دیه :دی :))) بعد دیه از اون روز دم هرمیزی که میخواد وایسه میگه "تو که بدت نمیاد؟" :)))) 

یه عادت دیگه‌شم اینه که میگه ماچ به لپت :|||| بعد پریروز من یه چیزی گفتم، برگشت اینو به من گفت، حالا منو میگی؟ قرمز شده بودم :| 

دبیر خوبیه‌ها فقط یکم لوس‌بازیاش از نظر من زیاده :| لازم به ذکره ۴۸ سالشه‌ :/ 


2. از اون روز که بچه‌ها فهمیدن من از بغل کردن بدم میاد هی با تعجب میگن "واقعا؟؟ "و من هم میگم "آره واقعا. من حتی نمیذارم مامانمم بغلم کنه '_' "بعد اینا هم همه کرمو :/ از اون روز هی منو که میخوان اذیت کنن، نزدیکم میشن و میخوان بغلم کنن :| -_- چند روز پیشا که دو نفر از دو جهت ریخته بودن سرم و من جیغ میزدم از این‌سرکلاس میرفتم اون‌سر :| :)))) یه‌بارم سنا خواست بغلم کنه از پشت که تا دستش خورد بهم، با یه جیغ پخش زمین شدم :| :)))) بنده خدا مونده بود :)))) 


3. دوشنبه زنگ آخر ورزش داشتیم، مثه هفته قبل همه باهم اول وسطی بازی کردیم و بعد یکم دعوامون شد و سنا که همیشه حس رهبری خاصی داره درونش بهش برخورد که حرفشو گوش نمیدیم و گفت اصن من میرم و منم گفتم "برو اقا برو" بعد اینم رفت :دی بعد دو بخش شدیم. پرنیا میخواست بره منت‌کشی، اما من و باران، رفیق سنا ،گفتیم که نره و اگه الان بره منت‌کشی بازم باید هی بره و اون خودش برمیگرده. و خا همینطور هم شده. بعد کلی مسخره‌بازی قرار شد فوتبال بازی کنیم. بعد بین اونهمه فقط من فوتبال بلد بودم :/ :))) سرم دعوا شده بود و اینقدر خندیدیم سرش :))) من که کف زمین بودم. بعد سر فوتبال هم اینقدر مسخره‌بازی درآوردیم و خندیدیم که از دوییدن نه، از خنده دلمون درد گرفته‌بود و نفسمون بالا نمیومد. ^_^ همه پخش زمین شدیم و تصمیم گرفتیم قل قل بازی کنیم D: نشستیم دور هم و پاهامونو باز کردیم و توپ رو بهم مینداختیم. بعد قرار شد جرئت حقیقتش کنیم و تهش هم شد صندلی داغ. کلی خوش گذشت و انرژی گرفتیم همه ^_^ حتی وقتی زنگ خورده بود بازهم کنار هم نشسته بودیم و منتطر جواب سوال بودیم و نمیرفتیم :)) 

این جمله‌ها و کلمات هم مینویسم تا یادگاری از کلاس 202 و جریت حقیقتامون بمونه :) 

با قضیه اوکی‌اید؟؟ اگه یه پادزهر داشته باشی به کی میدی؟ به کی نمیدی؟ ببین خونه‌ت آتیش گرفته... 


4. روز شنبه یا یه‌شنبه هم رفتیم کل کلاس وسط حیاط دور هم نشستیم و ناهارامون رو میخوردیم و بازی میکردیم و از کلاسای دیه هم اومدن حتی :)) خیلی خوب بود ^_^ بعد 201ای‌های غوزمیت همچین نگاه میکردن :/ :))) 


5. سه روز برا شیمی خوندم و تهش شدم ۴ از ۵ -____- :(( 


6. جبر شدم 1.5 از 3 :/ 


7. فیزیکمو هم واقعا نمیدونم چجوری دادم :/ منگ بودم بعدش قشنگ :| 


8. معدل خردادم از 19.59 شد 19.62 چون اعتراض زده بودم به نمره عربیم.


9. پرسش عربی، حفط شعر و امتحان حسابان دارم -_- باید برای iypt هم مقاله بنویسم :|| حسابان رو واقعا نمیدونم چی بخونم و حس بلد بودنِ بدی دارم -_- ولی مهم‌تر از خوندن حسابان برای من، حفظ آرامشم سر امتحانه! باید آروم باشم و بذارم تا آخر مغزم با آرامش اطلاعات رو بهم بده و سوالا رو حل کنم، مثل فیزیک. 

۱

شب کارنامه‌ است و من پریشان '_'

فردا کارنامه میدن [با کف دست به پیشانی میکوبد] و خب اگه یه وقت دیدین که دیه نبودم نگران نشید :| 

نمیدونم چرا حس شب‌های امتحان و استرس و اینا دارم و هرکاری میکنم عذاب وجدان میگیرم '_' انگار که امتحان داشته باشم و یکی هی بگه تو فردا امتحان داری بعد نشستی فوتبال میبینی؟ :// بد وضعیه خلاصه :/ 

من که دیه سپردم همه‌چی رو دست خودش و یه حسی اون ته دلم میگه وقتی سپردی بهش پس مطمئن باش به حرفات گوش داده.. :) 

برام دعا کنید معدلم بالا بشه.. :) همین که الان تو دلتون بگید آمین یا ایشالا که بالا بشه برای من یه دنیاست.. :) و مطمئنم خدا میشنوه و همینطور هم میشه.. :) 

۸

خودمو بکشم یا اینو؟!؟!

توی عربی یه جاخالی بود که به عربی نوشته بود که هفتاد و چهار به علاوه بیست شش میشه جای خالی و باید جواب جمع رو تو جا خالی مینوشتیم. بعد من اومدم زیر همون سوال حتی نوشتم که 74+26 عه اما توی جمعم اشتباه کردم و نوشتم مساوی90 و خب تو جا خالی هم نوشتم تسعون به جای مئه :/ حالا الان سه ساعت به دبیرمون گفتم که بابا من همه چیشو نوشتم و فقط جمعم اشتباه بوده، کم میشه؟ میگه اره تازه به دبیر ریاضی هم نشون میدم که کم کنه :|| الان فکر کردی خیلی نمکی؟؟ :/ سه ساعت حالا بهش بگو بابا مگه مهم فهم این نبوده که چی با چی جمع شده؟ میگه اگه کنکور بود چی؟ باید حواستو جمع کنی :// منم گفتم درسته، کنکور نبود و تشریحی بوده :// ولی خب کو گوش شنوا :/ میگه مهم اون مئه که بلد نبودی :/ این بین هم هی اصرار داشت که نشون دبیر ریاض میده :| نشون بده اصن -_- تهشم گفتم من زیرش جمع اعداد رو نوشتم و اگه ببینید متوجه میشید که فقط جمعم اشتباه بوده و فهم و دانش عربیشو داشتم! اونم برگشت گفت واژه میه رو بلد باید باشید تا نمره بگیرید -___- منم دیگه جوابی ندادم. چون تنها جوابی که میشد بدم این بود که ممنون که درک ندارید و کم میکنید -______- یعنی دلم میخواست چهار تا فحش بدم بهش و بعدم بلاکش کنم که اینقدر بی درکه -___- خو لعنتی من که همه چیم درسته میمیری نمره رو بدی؟؟؟ -__- تازه اونم این دبیر که اگه یکی پاسخنامه‌شو صحیح میکرد رد میشد خودش :| قشنگ نزدیک ده نمره از پاسخنامه‌ش اشکال درآوردیم :| 

۴

یک عدد دانش‌آموز کور با درکی متفاوت :|

واقعا نمیفهمم چمه.. واقعا نمیفهمم که چرا وقتی اینقدر خوندم باید اینجوری امتحان بدم.. غلطام از رو بلد نبودن نیستا! از روی درک اشتباه سواله :/ ینی من سوالو یه جور دیگه فرض کردم و حل کردم در صورتی که سوال منظورش اون نبوده و یه چی دیگه بوده :/ کلا همه چیزو یه جور دیگه میبینم :/ یا حتی مثلا شده سوالو سر امتحان یه چی دیگه خوندم :/ مثلا سوال گفته فاصله گلوله تا نقطه B بعد من فک کردم فاصله نقطه A تا B رو خواسته :| خب واقعا چرا؟؟؟ یا مثلا گفته بود بعد تعادل بازم مبادله انرژی داریم؟ بعد من خوندم که آیا کلا مبادله انرژی داریم؟ با توجه به اینکه تو شکل هم دمای یکی بیشتر از اون یکیه :| یا مثلا تو دینی تو سوال گفته بود که وقتی یکی قبل ظهر بره مسافرت و بیشتر از ۴ فرسخ هم بره روزه‌ش چی میشه و وظیفه‌ش چیه؟ بعد من گفتم روزه‌ش باطله و بعدا هم باید قضاشو بگیره. ولی میگن نه :| وظیفه‌ش اینه افطار کنه :| نه آخه شما بیا با منطق فکر کن ببین وظیفه‌شه افطار کنه؟؟ :/// خا معلومه که وقتی روزه‌ش باطله افطار میکنه :/ اصلا تعریف وظیفه ینی چی؟ ینی کاری که باید انجام داد و اگه ندیم فلان میشه :/ مثلا اگه افطار نکنیم گناه کردیم؟ که افطار کردن وظیفه‌مونه؟ :// مثه این میمونه اگه من موقع اذان مغرب افطار کنم گناه کردم :/ یا بی سحری روزه گرفتن گناهه :/ بابا خو اینکارو هر آدم عاقلی میکنه، وظیفه نیست که :| از ریاضی هم که نگم اصن -_- فرمول کلی توی مخرج 2a داشته و من فقط 2 گذاشتم و دو تا سوال رو کلا غلط کرده همین یه a -_- یا تو سوال خواسته بود دامنه و برد رو بنویسید و من اصلا ندیده بودم و بعدا بچه‌ها گفتن فهمیدم :| یا حروف کلمه تعطیل رو 6 تا حساب کردم و یه سوال کامل غلط شد :/// میبینید چه وضعیه؟؟؟ -_- بشین بخون همه‌چی رو بعد برو سر جلسه یا اشتباه یادت بیاد، یا یه‌جور دیگه بخونی، یا نبینی، یا درکت متفاوت باشه یا هم کلا پاسخنامه چرت بگه :/// خدایا چرا واقعا؟؟ گفتم ریاضی رو گند زدم فدا سرم بقیه رو خوب میدم. فیزیکمم که حتما ۲۰ میشم! ولی حالا چی؟ بازم دارم گند میزنم و فیزیکمم ۱۹ بشم کلاهمو میندازم هوا -_- پوووف چرااا واقعااا چراا؟؟ -_- 

۱۱
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان