دِ بِست نیوز D:

و شما نمیدونید که این خبر چقدر میتونه برای من و برادرگرام عالی باشه ^__^ و برای اولین‌بار چقدر از مخابرات ممنونم که تهدید کرده باید عوض کنید اینترنتتون رو D: 

اگه زود و توی این هفته این اتفاق بیفته، شاید بتونم مسابقه رو برگزار کنم ^_^ واهاهاهاهای 

چالش #روزِ_من رو هم فراموش نکنید ^__^ دوستاتون رو هم دعوت کنید ^_^ پیش پیش موچکر ^_^ 


۵

چارتارِ لعنتی ^__^ واهاهاهاهاهاهاهای+ بعدا نوشت

داییم برای خودش و من دوتا بلیط گرفته بود. وقتی که هفته پیش مهسا و متین (دخترخاله و پسرخاله‌م) اومدن تهران، گفتش که نمیاد و من و مهسا باهم بریم. هرچی گفتیم بابا مهسا که اصن اینا رو دوست نداره، خودت بیا گوش نداد. 

از مدرسه زود اومدم و گوشیم رو که تا خرخره حجمش پر بود خالی کردم و داشتم حاضر میشدم که دایی و مهسا و متین اومدن. یه ساعتی طول کشید که متین رو راضی کنیم نیاد اونجا و بره پیش امیرسام(پسرعموم) و باهاش PS4 بازی کنه و آخر سر هم با غم نهانی در چهره رفت :( خا آخه حوصله خودش سر میرفت میخواست سه ساعت بیرون بشینه منتظر ما. 

بلیط‌ها رو پرینت گرفتیم و بالاخره فهمیدم جامون کجاست، آخه هرچی ازش میپرسیدم که کجاییم نمیگفت و قصد سورپریزم رو داشت :) جامون خوب بود. 

با اسنپ رفتیم اونجا و کلی هم تو ترافیک بودیم اما باز هم یه ساعت زود رسیدیم :| سالن رو پیدا کردیم و من و مهسا رفتیم تو و داییم موند بیرون. دو تا از این دستبند شبرنگ‌ها نفری خریدیم و رفتیم نشستیم رو صندلی‌. حرف زدیم و عکس گرفتیم تا شروع بشه و بریم داخل. ساعتای هفت و ربع اینا بود که وارد سالن شدیم و نشستیم سرجامون. جلوی پامون یه نیم پله بود و هرکی از اونجا رد میشد سکندری میخورد :))) و بعد همچین ما رو نگاه میکردن که انگار براشون زیرپایی گرفتیم :| بعد که میرفتن ما هم کلی میخندیدیم D: خلاصه که سرگرمی خوبی بود :دی 

ساعتای یه ربع، ده دقیقه به هشت اومدن داخل و کلی جیغ و سوت و دست و اینا زدیم ^___^ با تموم آهنگاشون منم خوندم و کلی جیغ زدم و هو کشیدم و دست زدم و عشق کردم توی تک تک لحظاتی که اونجا بودم ^_____^ 

موقع اذان یه پنج دقیقه قطع کردن و همون موقع دایی زنگ زد و گفتیم کلی جات خالیه و اونم گفت شایدم نباشه و گفتیم ینی چی؟ و گفت که اونم تو سالنه و از یکی همون بیرون بلیط خریده ^__^ من و مهسا هم کلی خوشحال شدیم که اومده تو ^__^ از همه‌ی اهنگایی که خوندن فیلم گرفتم، اما به آهنگ اخر که رسید و اونم لعنتی‌ترین اهنگ، حجمم تموم شد و فقط 22 ثانیه تونستم فیلم بگیرم :(((( تو تمام آهنگ‌ها هم بیشتر از اینکه صدای خواننده باشه صدای منه D: ولی خا مهم نی اصن :دی 

وقتی که آهنگ آخر رو هم خوندن همه بلند شدیم و کلی دست زدیم و من به شخصه گلومو پوکوندم ^_^ D: البته که اینکارو از اول تا آخر میکردم و دیه به آهنگای آخر که رسیده بود صدام در نمیومد :دی 

میخواستم برم پیششون و یه راهی پیدا کنم که باهاشون عکس بگیرم، ولی پدرگرام خیلی وقت بود که منتطر بود بیرون و نشد که برم :(( 

(من آدمیم که کلا خوشم نمیاد با سلبریتی‌ها عکس بگیرم و حس خوبی نسبت به این موضوع ندارم و حتی میگفتم من اگه مسی رو هم ببینم نمیرم بگم باهام عکس بگیره :| ولی دیشب نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست برم عکس بندازم :تفکر)

خلاصه که لعنتی‌ترین کنسرتی بود که رفتم و بهترین شب عمرم بود ^____^ و به یکی از آرزوهام رسیدم [لبخند چپلوک]

پ.ن: یه حس عذاب وجدان بدی دارم وقتی میبینم اینقدر همه‌چی بده اما من اینقدر خوشحالم :/ '_' 

بعدا نوشت: یادم رفت تعریف کنم اون بلیطی که داییم خریده از کجا بود! همون بیرون که بوده، یه دختره هی از همه میپرسیده بلیط نمیخواین؟ اولش که داییم گفته و نه و بعدا دیده خب بهتره به‌جا اینکه اینجا بشینه بیاد تو. خلاصه که دختره با گفتن اینکه دوستام نیومدن و منم دیه نرفتم و بلیط رو فروخت به دایی ما! البته داییم کلی هی بهش گفته خا بابا خودت برو چیکار به دوستات داری تو. اونم گفته که نه اخه دیر میشه دیه نمیتونم تنها برم خونه و فلان و بهمان. دیه دایی ما بلیطشو چهل تومن خرید و یه ربع بعد شروع سانس اومده تو. آقایی که کنارش نشسته بوده، پرسیده که این بلیط رو از یه دختر خریدی؟ اونم گفته آره. بعد آقاهه گفت این دختره اومده کلی ماجرا چینده که من بلیط خریدم ولی تقلبی در اومده و اینا، و ما هم که بلیط اضافی داشتیم مجانی دادیم بهش. خلاصه که دختره با کلی دروغ و دقل ( شایدم دغل؟) چهل تومن کاسب شده :||| 

۱۰

مححححشششششرررررر بووووووددددد ^__^

این بهترین ساعت‌های عمرم بود ^___^ اینقدر خوب و لعنتی بود که هنوزم با فکر بهش نیشم از اینور تا اونور باز میشه ^___^ خییییییلی خوب بود خیییلی خییییلی خوب بود ^_^ بهترین کنسرتی بود که تو عمرم رفتم *_* واهاهاهاهاهاهاهاییییییببیی 

میام تعریف میکنم براتون حتما ^__^ ولی نتونستم صبر کنم تا اونموقع و نیام بگم که من امشب حس میکنم خوشبخت‌ترین آدمم ^___^ 

۱۲

راهی شدم.. [لبخند چپلوک]

رفتم کلی بلیطای قطارها و ساعتا و روزاشون رو بالا و پایین کردم تا یه مناسبشو گیر بیارم.. ولی مادر و پدرگرام دبه کردن و گفتن حالا ما یه چیزی گفتیم :| 

شب که میخواستم بخوابم با خودم گفتم، اگه امام رضا بطلبه، هرجوریم که باشه میرم.. :) 

فرداش یکم نرم‌تر بودن و فقط مونده بود دیه خرید بلیط. شب توی مهمونی مادرگرام با زن‌عموم حرف میزدن راجب اینکه مادرگرام میگفته نمیدونم چجوری بفرستمشون دلم‌ شور میزنه و اینا.. که یهو زن‌عموم گفتن که من و آریا هم فردا شب میخوایم فردا بریم مشهد. و خب اینگونه شد که الان من و برادر گرام و زن‌عموم و آریا با اتوبوس وی‌آی‌پی قراره ساعت هشت و نیم بریم مشهد [از ذوق میمیرد] 

دیگه حلال کنید اگه یه‌وقت رفتیم و اتوبوس چپ کرد، مردیم :| :)) 


+ امیرسام پسر کوچکتر زن‌عموم (یازده‌ساله) اینقدر ناراحت بود و هی میومد مامانشو بغل میکرد و هی میگفت ینی کی میرین؟ ینی کی میاین؟ ینی شما برین ما چیکار کنیم؟ ما کجا میریم؟ و هی سوال میپرسید و ناراحت بود و یه‌ جاهایی هم اشکش در میومد.. :) حالا از اونور خواهر کوچکترش ثنا (۴ و نیم ساله) خوشحال بود که وقتی اینا برن، میرن شب خونه مادرجون :))))) ینی عین خیالشم نبود که مامانش قراره چند روز نباشن :)))))) ینی قشنگ یه شرلی (مجاز از فامیلی واقعیم :دی) به تمام معناعه D: حالا چرا؟ چون اصولا شرلی‌ها انسان‌های با احساسی نیستن :| فقط این امیرسام بین همه‌ی نوه‌ها به شرلی‌ها نرفته و احساساتیه :))))) 

۹

احتمالا منم D:

احتمالا اون دختری که با لباس مدرسه‌ست و کتونی و کیف بنفش داره و هندزفری تو گوششه و یه لبخند دندون نمای خوشگلم (:دی) رو لباشه و برعکس همه که درگیر طوفان شدن و اخماشون توهمه بهتون نگاه میکنه و باعث میشه به وضعیت درگیریتون با شال و لباستون بخندید و وقتایی که یه بلندی میبینه تند تر میره و از روش میپره و گاهی وقتا هم خل بازیش گل میکنه و همراه با آهنگ تو گوشش موقع پریدن یه چرخ هم میزنه و یا صورتشو گرفته به سمت آسمون و میزاره قطره‌های بارون نوازشش کنن و برعکس بقیه با آرامشِ تمام و آروم راه میره تا دیرتر برسه خونه و بیشتر از این هوا لذت ببره و وقتی به توت‌ها یا شاتوت‌هایی که بخاطر طوفان پخش زمین شدن میرسه، آروم و با احتیاط و رو نوک پا رد میشه تا یه وقت یه دونه رو هم له نکنه، منم D:

۶

مدال گرفتیم چه مدالی *__*

بالاخره نتیجه داد اونهمه تلاش و تا شب مدرسه موندن و از همه چیمون زدن ^__^ بالاخره نتیجه داد دعاهاتون و دعاهامون ^___^ 

درسته طلا نشد و رنگش نقره‌ست، اما اینو هم میذاریم پا اینکه بقیه کلی استاد راهنمای خفن داشتن و ما تک و تنها تمام این راه و رفتیم! هرکی اونجا میفهمید که هیچ استادی نداشتیم کلی تعجب میکرد و کلی بهمون میگفتن که واقعا افرین و واقعا کارتون قابل ستایشه و از این حرفا.. :) همینا باعث شد اونقدر ناراحت نشیم که طلا نشد! 

فعلا این عکس رو داشته باشید از مدالمون ^_^ بعدا میام براتون کلی حرف میزنم ^_^ 

+ راستیه منم و اون یکی یگانه‌ست! اون گلا رو زمین رو هم مهرا داد بهمون ^_^

۱۷

ذوقمند ترینم ^______^

ذوقمند ترین آدم دنیا بودم وقتی که اومدن خونه و باورم نمیشد که دوربین عکاسی برام گرفته باشن ^___^ 

دوربینی که از وقتی تیزهوشان قبول شدم منتظرشم..

دوربینی که با فضول بازیام فهمیده بودم مادرگرام مدلای دوربینا رو میبینه و فکر میکردم قراره برا تولدم سورپریزم کنن ولی اون موقع نمیدونم حالا به هر دلیلی نتونسته بودن و الان تو موقعیتی سورپریز شدم که حتی یه دهم درصد هم فکرشو نمیکردم :)) و از خوشحالی و بیشتر از اون ذوق نمیدونستم چیکار باید بکنم ^___^

جییییییییییییییییییییییییییغ هواااااااااااااااااااااااااااااااررررررر 

عررررررررررررررررررررررر واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای  ^________^ 

۱۳
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان