موج‌های آبی

اینترنتی بلیط خریدیم تا مثلا تو صف واینستیم، اما مثه خلا تو صف وایستادیم :| بعد فهمیدیم عه، باید میرفتیم اونور کد پذیرش رو میزدیم، بلیطمونو میگرفتیم '_'
نیم ساعت طول کشید تا به کمدامون برسیم :| اخه همه‌ی کیفا رو جزء به جزء میگشتن! حالا تو کیف منم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد :| نامرد یه بسته آدامسمم انداخت بیرون :( :/ خانومه با تعجب نگاه میکرد و میگشت؛ منم گفتم: من مسافرم، کیف سفرمه واسه همین این چیزا توشه :دی 
اول رفتیم چاله فضایی. بعد نیم ساعت بالاخره نوبتمون شد و اول مهسا رفت. منم بعدش رفتم. توی چاله که بودم، بعد چرخیدنا یهو دیدم با کله و چپه دارم میوفتم پایین و هیچکاری هم نمیتونستم بکنم. یه وضع خنده‌داری بود :))))) بعد دوباره رفتیم بالا و اون سرسره کناری چاله فضایی به اسم آبی آروم رو سوار شدیم. یه سرسره خیلی مِلو بود. فقط من حواسم نبود تهش میوفتم تو استخر آب و همین باعث شد کل دماغ و دهنم پر آب بشه -_- 
بعد رفتیم دنبال سقوط آزاد. مهسا نمیخواست بیاد، ولی من دلم میخواست امتحانش کنم. چهار طبقه رفتیم تا رسیدیم بهش. صفش شلوغ نبود و همه اون‌جا، اونی رو که تو دستگاه بود رو کلی تشویق میکردن. اول من رفتم و قرار شد به اندازه یه نفر اون پایین وایسم. اگه اومد که هیچ اگه نه دم پله‌ها وایسم. سوار دستگاه شدم و دست و پاهام رو همونجور که خانومه گفت گذاشتم. بعد از شمارش یهو زیر پام خالی شد و افتادم. اول جیغ زدم ولی بعدش اینقدر آب میپاچید به صورتم و اینا نمیشد جیغ زد اصن. خیلی خوب بود ^__^ یه لحظه تو دل آدم خالی میشد قشنگ ^_^ مهسا هم سوار شد و اتفاقا کلی خوشش اومد! 
خاله رو پیدا کردیم و رفتیم یه قسمت دیگه. اسم سرسره‌هاشو نمیدونم :/ دوتا سرسره کنار هم بود که یکی پیچ‌پیچی بود و اون‌یکی هم دونفره بود. اول با مهسا رفتیم تو صف پیچ‌پیچی و خاله هم رفت برامون تو صف اون‌یکی جا گرفت :دی پیچ‌پیچیه چیز خاصی نبود و همون یه بار بس بود. به‌زور از میون مردم رد شدیم و رسیدیم به جامون برای اون یکی سرسره‌هه. سوار تویوب دونفره شدیم و یه قسمتایی داشت که هی میرفتی چپ و راست و بالات هم باز بود. خوب بود. نمیدونم قبل این بود یا بعد این سرسره‌ها بود که رفتیم تو قسمت سونا و جکوزی و اینا و اونجا شیرموز بستنی گرفتیم خوردیم. اینقده چسبید ^_^ بعدش باز با مهسا رفتیم سقوط آزاد D: اینبار اون اول رفت. بعد من رفتم. باز دوباره بلافاصله اومدیم بالا و برای بار سوم رفتیم D: بعد رفتیم سمت تورنادو و جت موج. جت موج که شلوغ بود و واسه همین رفتیم تورنادو. تورنادو چهار نفری بود و ما دونفر. دوتا دختر جلومون بودن که با اونا مچ شدیم و قرار شد باهم بریم. خیییییلی خوب بود و خیلی کیف داشت و کلی جیغ زدیم و خندیدیم ^___^ تا پیاده شدیم گفتیم دوباره بریم و باز رفتیم. بعد باز دوباره برای بار سوم با یه خانومه و خواهرزاده‌ش رفتیم ^__^ خیییلی کیف داد ^__^ بعدش خواستیم دوباره چاله فضایی رو بریم اما خیلی شلوغ بود و بیخیال شدیم. رفتیم یه طبقه پایین‌تر تا یه سرسره دونفره رو بریم. من تو صف وایسادم و مهسا رفت سرسره تکی کناری. وقتی برگشت که بیاد جلو کنار من، به‌زور گذاشتنش بیاد جلو پیش من :| اصلا هیجان خاصی نداشت و فقط توش خوشگل بود و من و مهسا با داد و جیغ میگفتیم وااای چه خوشگله :دی 
خاله رو فرستادیم بره پیتزا بخره و تا اونوقت خودمون باز بریم بگردیم.
خواستیم بریم سرسره U ولی خیییییلی شلوغ بود. به‌جاش رفتیم یه سرسره استیل که کنارش بود. خیلی سرسره‌ش وحشتناک بود واقعا '_' شیبش قشنگ 85 درجه بود و آدم وایساده میرفت پایین. سه ساعت وایساده بودیم که بریم یا نریم و اگه بریم کی اول بره '_' :))) کلی هی از خانومه پرسیدیم یعنی پرت نمیشیم؟؟ و اینا.. خلاصه بعد کلی کلنجار رفتن، من اول رفتم. دراز کشیدم و خودمو کشوندم به سمت پایین تا سر بخورم. خیییییلی وحشتناک و خیییییلی عالی بود ^__^ از اول تا تهشو فقط جیغ زدم و ناخودآگاه هم چشمام بسته بود. وقتی پیاده شدم قشنگ پاهام ضعف داشتن  D: '_' مهسا ولی وقتی میومد پایین یه ذره هم جیغ نزد. بعدا خودش میگفت مرگ رو به چشمام دیدم :))))))) 
بعد از اون رفتیم جت موج. صفش خلوت تر شده بود. کسایی بودن که مثلا یه نفرشون جلو وایساده بود و میخواستن برن، بعد من میذاشتم ولی خانومه پشت من به‌زور میذاشت و یه خانومه هم جلو من که اصلا نمیذاشت '_' نمیدونم چی میشه اگه بذاره بره اون جلو :/ البته شاید کار درستی میکنن، ولی خب به نظرم اینقدرا هم نباید حرص بزنیم توی نوبتمون و اگه یکی دوتا اونور تر شد غر بزنیم و اینا :/ همون خانومه پشت سر من خیلی میچسبید به آدم و ینی کلا خیلی همه چفت تو چفت بودن و وقتی یکم راه باز میشد من سعی میکردم خیلی نرم جلو که بچسبم به جلویی. بعد این خانومه میگفت برو برو و منم گفتم که چه فرقی داره که اینقدر به هم نزدیک باشیم یا نه؟ نوبتمون که تغییر نمیکنه، فقط هوا گرمتر میشه! نمیدونم از رو لهجه‌م یا چی، فهمید تهرانی هستم و ازم خواست برا دخترش که همسن من بود دعا کنم. (مسئول سقوط آزاد هم فهمید تهرانم و ازم پرسید. کلا نمیدونم از رو لهجه‌ نداشتنم میفهمیدن یا من رفتار خاصی داشتم! ) 
برخلاف گفته‌ها به‌نظرم تورنادو خیلی بهتر بود و هیجانش بیشتر، ولی خب جت‌موج خیلی طولانی‌تر بود. بعدش سریع رفتیم پیش خاله و دیدیم که همبرگر خریده و گویا پیتزا نداشته :/ دیگه سریع رفتیم بیرون و حاضر شدیم و برگشتیم خونه. اها راستی بازی انگلیس و سوئد رو اول نشون میداد و ماهم همینجوری در طی رفت‌و‌آمدهامون میدیدیم، ولی بازی بعدی رو نامردا نشون ندادن. همبرگرها رو تو ماشین خوردیم و وقتی رسیدیم نشستیم به فوتبال دیدن. به مادرگرام هم زنگ زدم و براش تعریف کردم. 
+ وقتی اینهمه آب رو میدیدم که همینجور دارن شرشر میریزن و برای تفریح مصرف میشن حس عذاب وجدان خیلی شدیدی میگرفتم :( 
۱۱

سفرنامه‌نویس + سورنا ^_^

وقتی رسیدیم ترمینال زن‌عمو و آریا و عمو اونجا بودن و بلیطامونو گرفته بودن. لحظات پایانی فوتبال فرانسه و اروگوئه رو میدیدیم. دیگه به‌زور از تلویزیون جدا شدیم که بریم سوار شیم. به‌جای هشت و نیم ده دقیقه به نه راه افتاد :/ توی راه تا موقع فوتبال فیلم آنه رو میدیدم. فوتبال که ساعت ده‌ و نیم شروع شد با وضعیتی که تو عکس میبینید (عکسش هنو به دستم نرسیده :/ رسید تو پست بعد میذارم) درحال دیدن فوتبال بودیم '_' کلی هم هی قطع و وصل میشد و اینجوری شد که کلا ندیدیم کی گل زد و چجوری زد :|
قرار نبود شام هم داشته باشیم و بنابراین خودمون ساندویچ داشتیم و گذاشتیم اخر شب بخوریم.  در حال کلنجار رفتن با نت بودیم که یکی اومد بهمون یه کارت داد و گفت برید از رستوران شامتون رو بگیرید و ما متعجبِ ذوقمند بودیم D: خلاصه که رفتیم دیدیم تازه منو هم بازه و هرچی بخوایم میتونیم بگیریم! من و زن‌عموم جوجه گرفتیم و داداشم و آریا کباب. غذاش عالی نبود ولی در حد یه رستوران سرراهی خوب بود. 
برگشتیم تو ماشین و با یه نرم‌افزار دیه بازی رو دیدیم. خداروشکر ایندفعه گل برزیل رو تونستیم زنده ببینیم. علی‌رغم توصیه‌های فراوان والیدین گرام مبنی بر رعایت سکوت و جیغ نزدن و هیجانی نشدن موقع فوتبال؛ یه‌جا حواسم و نبود و سر یه موقعیت صدام رفت بالا :دی 
بعدش باز شروع کردم فیلم دیدن. جاهامونو عوض کردیم و من زن‌عموم کنار هم و اون دوتا هم کنار هم بودن. ساعت از دو گذشته بود که خوابم برد بالاخره. ولی ساعت ده دقیقه به چهار بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. 
تا ساعتای هفت با آریا فیلم don't breath رو میدیدیم. خیلی ترسناک نیست، حتی شاید بشه گفت اصن ترسناک نیست ولی بعضی جاهاش باعث میشد که بخوام جیغ بکشم و اینا.. خلاصه که خیلی کار سختی بود که خودمو نگه دارم یه وقت کله سحر جیغ نزنم مردم بیدار شن :/ '_' 
بعد فیلم خوابیدیم یکم و برخلاف گفته‌ها که میگفتن نه و نیم میرسیم، ساعت هشت و نیم رسیدیم مشهد و نزدیکای نه بود که دیگه پیاده شدیم. نشستیم تو سالن منتظر خاله و آریا و زن‌عمو هم میخواستن برای برگشتشون بلیط بخرن. 
خاله که اومد، اول رفتیم خونه عمه مادرگرام و سورپرایز شدن از دیدنمون ^_^ و بعد هم اومدیم خونه. متین و مهسا (دخترخاله و پسرخاله‌م) خواب بودن و خاله‌م بیدارشون کرد. منم با نیش باز کنارش وایساده بودم و این دوتا وقتی بیدار میشدن هی پلک میزدن ببینن این کیه کنار مامانشون و آیا واقعا آنه‌ست؟ D: خلاصه که صحنه جالبی بود D: :)))) 

+ از هفته پیش که برای صبا (سورنا) وبلاگ زدم، وقت نکردم پست اولشو بذارم. حالا الان گذاشتم و ازتون میخوام یه‌سر اونجا بزنید و دنبالش کنید :)) به نسبت سنش و یه‌جورایی بی‌تجربگیش، نویسندگیش عالیه ^__^  ----> سورنا 

۷

سفر نوشت3/ تماشا کنید :)

در راستای این پست [کلیک] اگر دلتون خواست این دوتا فیلم رو تماشا کنید :)) 

1. آهنگشو خییییییلی دوست دارم D: 



2. در این فیلم شما میتونید شاهد جیغ های اینجانب باشید D: 



۹

سفرنوشت2 / لحظه تحویل سال

لحظه سال تحویل مثه هرسال همه دور هم توی همون نقطه از زمین که هرسال جمع میشیم، جمع شده بودیم و همه کنار هم منتظر تحویل سال بودیم :)
نمیدونم توی اون لحظه‌ها به چی فکر میکردم :/ واقعا نمیدونم و یادمم نمیاد :|
بمب تحویل سال رو که زدن مثه چندین سال گذشته نه حال عمه (عمه مادرگرام) بد شد و نه بقیه کسی گریه‌ش گرفت بخاطر مرگ و نبود بی‌بی (مادربزرگ مادرگرام). میدونید چرا؟ چون زمان گذشته و فک میکنم ۵ سال شده و این معجزه زمان و گذرش هست! سال اول همه خیلی حالشون بد بود ولی الان نه و فقط بخاطر گذر زمانه! 

۳

سفر نوشت1

 قبل اینکه برسیم به شهرمون رفتیم روستای مصر. خاله هم یکم بعد ما اومد. خیلی جای خوبی و یا بهتره بگم عالی‌ای بود ^___^ اولش که کلی رفتم تو بیابون و رو تپه‌های شنی بالا پایین رفتیم و دوییدیم و جیغ زدیم و عکس گرفتیم و اینا ^__^ بعد که خالم اومد رفتیم همینجور وسط بیابون پیاده، تا جایی که دیگه نور نباشه و بشه ستاره‌ها رو قشنگ دید *_* واااااااااای که نمیدونید چقدر چقدر چقدر آسمون زیبا بود *____* آدم دلش میخواست ساعت‌ها زیر همون سقف آسمون دراز بکشه و نگاه کنه اون ستاره‌های خوشگل رو ^_^ 

بعدش رفتیم خونه‌ی یکی از اهالی همون روستا و یکی از اتاقاش رو اجاره کردیم ازش. برای شام هم نیمرو درست کردیم و خوردیم :) بعدش باز رفتیم یه سمت دیگه وسط بیابون و یکم آسمونو تماشا کردیم. دیگه ساعتای یک اینا خوابیدیم. 

صبح با صدای گوسفندا که حسابی گشنه بودن از خواب بیدار شدیم D: و بعد از خوردن صبحانه رفتیم جای موتور‌ها و ماشینا. بعد از یکم عکس گرفتن سوار از این موتور چهار چرخه‌ها شدیم ^_^ اول من و داداشم نشستیم پشت یارو :/ واااااااای خدای من نمیدونید چقدر هیجان داشت و عالی بود ^___^ اگر یه وقت رفتید مصر حتما حتما سوار شید! اینقدر جیغ زدم که فکر کنم گوش یارو نابود شد D: اونم نامردی نمیکرد بدتر میکرد :/ بعد دیگه دید خیلی جیغ میزنم برگشت پشت رو نگاه کرد با تعجب و یکم ارومش کرد. بعد داداشتم گفت توجه نکن بهش شما برو :| یه همچین داداشی داریم :/ بعد یه جا دیه باز برگشت گفت یکم به خودت استراحت بده :/ :دی منم گفتم نه، من اومدم اصن که جیغ بزنم D: خلاصه که جاتون خالی خییییلی خوب بود ^_____^ بعد از اینکه پسر و دخترخاله‌م هم سوار موتور شدن رفتیم یه ماشین آفرود کرایه کردیم که هیجانی ببرتمون ^_^ هممون نشستیم و منم جلوی ماشین نشستم. اولش نمیخواستم ولی بعد دیدم نه از همه جاش بهتر بود ^_^ کلی هممون جیغ زدیم و کیف داد ولی خا موتور بهتر بود D: 

بعد از اون باز با خاله رفتیم وسط بیابون و خل بازی دراوردیم D: کلی هم رو شن‌ها دوییدیم و دنبال هم کردیم D: هنو زیاد نگذشته بود که یهو دوتا جونور اومدن زیر پام و منم کفش پام نبود و اینا -_- و همین باعث شد برم تو ماشین بشینم و نرم بیرون :| دیگه ساعتای دوازده ظهر بود که به سمت شهرمون حرکت کردیم. 

این بود انشای من D: 

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان