برگردیم به لاکمون :)

1. باید یه روز از صبح تا شب برم باغ کتاب و با خیال راحت همه‌جاش رو بگردم و بدون توجه به مردم بشینم کف زمین، وسط خیالستان و کلی واسه خودم خیال‌پردازی کنم [لبخند چپلوک] 

2. یکی از مشکلاتم اینه کتاب خریدن برام سخته! یعنی باید حتما یکی اون کتاب رو قبلا خونده باشه و بگه که کتاب خوبیه تا من اونو بخونم! خیلی سخته کتابی رو که هیچی ازش نمیدونم بخرم و بخونم! چون دلم نمیخواد تهش بگم این چیه که من خوندم و یا حتی نتونم ادامه‌ش بدم! 

3. خاله و زندایی و کلا مهمونامون رفتن و حالا من باید یکم به زندگیم سر و سامون بدم و بشینم درس بخونم و کتاب بخونم و فیلم ببینم و کلا یکم برگردم به لاک خودم :) 

4. اگه رتبه دو رقمی بخوام و بخوام که از امسال جدی شروع کنم باید بیخیال IYPT بشم! فکر کردم فعلا تو تابستون که داره فیزیک تئوری سوالا رو میگه و بدرد بخوره، برم و از بعدش به احتمال 75% دیه ادامه نخواهم داد!! 

5. شهریه کلاس زبان 15% زیاد شده و حدود 350 تومن میشه برای هرماه (پنج هفته البته) و از اونجایی که برادر گرام هم هست میشه ماهی 700 تومن و خب تصمبم دارم که نرم! چه خبره اینهمه بدم برای یه ماه و اونم 15 جلسه همش که دو جلسه‌شم فیلم دیدنه و کلا دو تا یونیت درس میدن!! خیلیه واقعا و هرجور نگاه میکنم دلم راضی نمیشه اینقدر خانواده‌م رو به خرج بندازم! اونم تو این وضعیت گرونی! 

6. تو این کشور همه‌چی، همه‌چی، همه‌چی با افزایش دلار و طلا افزایش پیدا میکنه و همه به زندگیشون ادامه میدن! الا کارمندای بدبخت که حقوقشون یه قرونم زیاد نمیشه -__- 

7. خنداننده‌شو رو اگه نمیبینید ببینید حتما! نه بخاطر خندیدن، بخاطر درس گرفتن! 

۳

تخلیه ذهن

روی تختم دراز کشیدم و پای چپم روی پای راستمه و با دودستم گوشی رو گرفتم و با انگشت شصتم در حال تایپم و تق تق ناخنم صدا میده وقتی میخوره به صفحه. منتظرم بیدارشن تا بریم خونه مادرجون. مثلا قرار بود بیایم بالا و فقط لباس برداریم و بریم، ولی حالا یه ساعت بیشتره که اومدیم و نرفتیم '_' 

امروز امتحان جامع داشتیم و همگی باهم گند زدیم :| مادرگرام هم به عنوان معاون مدرسه به ناخونام و لاکشون گیر داد D: بعد گفت من الان استون ندارم ولی دیه تکرار نشه! که یهو یه دختره دیه که اونم لاک داشت گفت من دارم و مادرگرام هم گفت خوبه پس بده بهشون و منم پوکر نگاش کردم که خا میمردی نگی واقعا؟؟؟ :||| 

عربی هر جلسه کلمه میپرسه بعد این جلسه من و آندرو نخونده بودیم و فقط همون تو مدرسه یکم خوندیم و از شانس خیلی خوبمون :| این جلسه وقت اضافه آورد و شروع کرد پرسیدن! قبل اینکه بپرسه من برگشتم گفتم که یه‌سری تست داده بوده و حل نکرده و فلان بعد خودمم خنده‌م گرفته بود از بس ضایع گفتم :)))) اونم خندید گفت این کلکا دیه قدیمی شده و اینا.. منم از بعد اون گفتم مطمئن باش الان از هردوتامون میپرسه '_' حتی وقتی حضور غیاب هم کرد و اسمامون رو پشت هم خوند گفتم مطمئن باش میپرسه :// (رفتم ظرفای ماشین رو خالی کردم. پدرگرام داره ظرف میشوره و مادرگرام هم رفت حموم و منم دیه درازکش نیستم و گوشی رو گذاشتم رو تخت و خودم دوزانو نشستم و دولا شدم و با انگشت اشاره در حال تایپ هستم!) طبق یه خرافه مسخره‌ای که از دوره اول داشتیم، روی یه برگه استم استاد رو نوشتم و گذاشتم تو کفشم. و خب تهش از آندرو پرسید و از من نپرسید :دی ولی صادقانه بگم، وقتی اونو صدا کرد من جوری استرس گرفتم که انگار خودمو صدا کرده! کلی گفتم نترس و تو میتونی و از این حرفا :)) و خداروشکر هم از بین بقیه فقط به اون گفت افرین خیلی خوبه و نمره کامل رو گرفت ^__^ 

یه هفته‌ست میخوام راجب آندرو یه پست بذارم و براتون بگم چه باحاله با یه بلاگر که فقط تو مجازی میشناختینش حالا بغل‌دستی بشین ^_^ 

وبلاگ صبا رو دو هفته‌ست آپ نکردم و حس عذاب وجدان مزخرفی دارم :/ ولی واقعا وقتشو نداشتم که برگه بذارم جلوم و تایپ کنم و پست کنم خا.. 

و من هنوزم دچار خود درگیری هستم و نمیدونم با IYPT چه کنم -_- خدایا یه‌کاری کن زودتر بتونم تصمیممو بگیرم و از این برزخ درام :( 

خب حالا یکم ریلکس کنیم تا وقتی بریم :) 

شاد باشید [لبخند چپلوک]

۶

ترس از حسرت خوردن (درهم برهم)

1. شدیدا به یکی نیاز دارم که بیاد بهم بگه که باهام موافقه و حمایتم میکنه و بگه که نرم IYPT و نگران این نباشم که بعدا اگه مدال آوردن، حسرت بخورم که منم جزوی از اونا بودم و باید مدال دور گردنم میبود.. فقط و فقط ترس از حسرت خوردنه که باعث شده جرئتو نداشته باشم بگم دیگه من نیستم! 

من همین الانشم تو تابستون تا یکم سرم شلوغ شد دیه نرسیدم کاراشو بکنم و این باعث میشه عذاب وجدان بگیرم و به این فکر کنم که پسفردا در طول سال که کلی درس و امتحان و فلان و بهمان دارم، میخوام چیکار کنم؟ 

نمیدونم هدفم رو بذارم رو کنکور و بشینم درسمو بخونم قشنگ، یا برم IYPT و مقام بیارم و پسفردا خواستم برم خارج مقامم و مقاله‌ای که مینویسم به‌دردم بخوره! البته که هنوز هیچ فکری در مورد آینده‌م اللخصوص خارج رفتنم ندارم، ولی خا بالخره.. 

چند روزه ذهنم بد درگیره.. اگه کمکی میتونید بکنید دریغ نکنید :)) 

2. خیلی بدم میاد که مهمون از شهرستان داشته‌باشیم و من نتونم تمام مدت باهاشون باشم و همه‌جا باهاشون برم -_- :(( واقعا چرا باید تو این هفته که من کلی امتحان و کار IYPT و فاینال زبان دارم، اینهمه آدم پاشن بیان تهران -_- 

3. امروز ف. برگشته بهم میگه ناخونات کاشته؟ و من با دهن باز گفتم نههه! ناخونا خودمه! گفت خیلی قشنگه ^_^ و من از ذوق مردم D: البته دیه خیلی بلند شدن و باید کوتاه شن ولی حسش نیس :| وقتی تایپ میکنم هی تق‌تق صدا میدن :))))) 

4. شما که نمیدونید این علی (پسرداییم، ۱۱ ماهه) چقدر خوووبههههه ^____^ لعنتی‌ترین نی‌نی‌ایه که میشه باهاش مواجه شد ^___^ کلی میخنده برا آدم و کلی دست میزنه و شیطنت میکنه و خودشو لوس میکنه ^__^ ینی کافیه یه لحظه صدای آهنگ بشنوه تا شروع کنه دست زدن D: یه وقتایی که وقتی بغلش میکنی و صورتش نزدیک صورتته، دهنشو باز میکنه و سعی در بلعیدنت داره و همچین موهاتو میکشه که خدا میدونه و حتی امروز چنگ هم انداخت :)))) روز اول که قشنگ صورت مادرگرام زخم شد :/ امشبم صورت منو همچین چنگ انداخت که داشتم میمردم از سوزشش '_' البته بچه‌م خودش که حالیش نمیشه چیکار میکنه و اینا و فک کنم ابراز احساساتش اینجوریه :دی :/ امشب بهش یکم غذا دادم و نمیدونید با هر لقمه‌ای که میخورد من چقدر براش میمردم و ذوق میکردم از مدل خوردنش و دلم میخواست درسته قورتش بدم ^____^ واهاهاهاهاهای 

5. قبلا گفتم بازم میگم، یکی از عذابای الهی میتونه این باشه که دخترخاله‌تون که پنج سال ازتون کوچکتره، حدود ده دوازده سانت ازتون بلندتر باشه -___- [آیکون گریه و شیون و خنج و فلان] 

6. این فیلمای کنسرت رو باید یه‌جوری از مهسا بگیرم و پاک کنم :| دختره فلان فلان شده برداشته آبرو منو برده -_- با صدای بلند برا همه فیلما رو گذاشته -__- حالا من برا مادرگرام و پدرگرام که گذاشتم نمیذاشتم صداشو زیاد کنن و تازه نصفشم ندیدن -_- من خودمم حاضر نیستم صدا خودمو بشنوم :|| حالا امروز شوهرخاله‌م برگشته به مسخره میگه آنه صدات چه خوبه‌ها!! بیا بریم یه گروه بزنیم تو بخون -___- [آیکون کوبیدن سر تو دیوار] 

7. و من هنوز دلم پیش اون مانتو لیمویی که پایینش سیاه شده بود واسه همین نخریدم، گیره :((خا لااقل آبیشو میگرفتم :(( واقعا چرا گفتم نه نمیخوام آبیشو؟؟ -__- ای تفف بر من -_- تازه علاوه بر اون دلم پیش اون پیراهن اسپورت مردونه با تیشرت زیرش هم مونده.. :(( خییییییلی تیپ لعنتی‌ای بود :(((

8. از یه نظرایی واقعا بچه‌های مدرسه مادرگرام خوبن و ترجیح میدادم اینا هم مدرسه‌ایم باشن تا یه مشت آدمای فلان توی اون مدرسه! اما خدایی یه‌سریاشون یه‌جوری لوس و بچه ننه‌ن که آدم میمونه -__- بابا یکم بزرگ شید تروخدا -_- این بچه بازیا چیه :||| من که با شنیدن کاراشون سر به بیابون گذاشتم :/ برا همین دیه براتون نمیگم (اصنم دلیلش این نیست که حسش نیست و میخوام پست رو تموم کنم.) 

۳

همینجوری یهو دلم خواست رنگی رنگی باشه ^_^ فقط تعداد رنگ‌ها کمه، مسئولان بیان رسیدگی کن '_'

اول نوشت: یه وویس گرفتم 17 دقیقه بود و شانس آوردید بیان نمیذاره بیشتر از 30 مگ آپلود کنم، وگرنه الان باید اونو میشنیدید :دی 

دوم نوشت: نمیدونم چه حکمتیه که من همه قرارهای وبلاگیم و در واقع آدم‌های بلاگری که میبینم همه‌ش در فضاهای علمیه :/ اون از بهار که سه سال تو یه مدرسه بودیم و دو سال تو یه کلاس و هر روز صبح تا ظهر تو قرار وبلاگی بودیم :/ اون از محمد که توی مسابقات کفا و دانشگاه شهید بهشتی دیدیم همو و اینم از آندرو که قراره فردا تو مدرسه همو ببینیم :| اینهمه کافه و رستوران و پارک و جای قشنگ داره این شهر، بعد همه‌ش باید تو مدرسه و دانشگاه باشه قرارهای من -__- خلاصه که قراره فردا آندرو رو ببینم و از صبح تا چهارونیم کنار هم باشیم ^___^ کلییییی ذوق دارم ^_____^ هی ازش سوال میپرسیدم که چیا رو میتونم بگم جلو دوستاش و چیا رو نه و اون چیا رو بگه یا نگه و اینکه باید تو یه کلاس باشیم و از اینجور چیزا و سعی در تخلیه هیجانم داشتم D: امیدوارم همه‌چی خوب باشه ^__^ 

سوم نوشت: بالاخره میرم کنسرت چارتار ^____________^ واهاهاهاهاهاهاهاهاهای بیا وسطططططططط هووووووووووو هوووووووووو حالا قرش بده هو هو هووووووووووووو واهاهاهاهاهاهاهای جییییییییییییییغ عررررررررررررررررررررررر 

قراره که با داییم برم و مهمون اونم و هرچقدر گفتم کدوم صندلیه و چقدر شد هیچی نگفت -_- خاله‌مم تو مشهد همینکارو میکرد و هرجا رفتیم نذاشت من دنگمو بدم -_- مادرجونم گفت میخواسته برات یه لباس بارسا بخره ولی دیه گفته به‌جاش الان که گفته بریم کنسرت چارتار میبرمش اونجا :)) بعد مادرجونم میگه این چیه میخواید برید غمگینه :/ برید کنسرت اون یارو چیه آجیل چی چی.. منظورش امید حاجیلی بود :)))))))))))) ولی خب هیچ کنسرتی رو با این عوض نمیکنم ^__^ 

چهارم نوشت: امروز تولد دو تا دیوونه‌ست ^___^ یکیش همون محمد و اون‌یکی هم فاطی خودمون ^____^ تولد جفتتون خییییییلی خیییییییلی مبارک باشه ^___^ کلی آرزوهای قشنگ براتون میکنم و امیدوارم همیشه همیشه دلتون شاد باشه و بهترین سال عمرتون باشه و کلی توش موفقیت و شادی باشه ^____^ 

۹

عابری گمشده در کوی رها شدنم..

1. اگه گفتید در نتیجه پست قبل و پیشنهاداتتون کجا رفتیم؟؟ خب، همه‌تون اشتباه گفتید و باید بگم که ما رفتیم پارچه‌فروشی :| بله درست خوندید پارچه‌فروشی! رفتیم که فاطمه[کلیک] پارچه بخره برا مانتویی که میخواد بدوزه. البته که لازم به ذکره که تهشم دست خالی برگشتیم '_' بعد اینقدر زود برگشتیم که مادرهای‌گراممان هر دو کلی تعجب کردن که چه زود o_O لازم به ذکره که بگم ما خیلی بچه‌های خوبی بودیم و وقتی گفتیم میریم پارچه‌فروشی فلان‌جا، فقط رفتیم همونجا و هیچ‌جا دیه نرفتیم :| 

2. داشتم فکر میکردم چه خوبه آدم خیاط باشه‌ها ^_^ هر مدل لباسی که بخوای میتونی برا خودت بدوزی! با هر طرح و رنگ پارچه‌ای که بخوای ^_^ مثه فاطمه. 

3. چارتار آهنگ دااااااااد ^_______^ عررررررر جییییییییییییغ *_____* واهاهاهاهاهاهای حس آپلودش نیست :/ خودتون برید گوش بدید قشنگه *_* 

اگه بخوام از خودشناسی‌هام بگم اینه که بالخره بعد سالها فهمیدم که از سبک آهنگای چارتار، ایهام و سینا حجازی خیلی خوشم میاد و میتونم سال‌ها حتی بدون خسته شدن آهنگاشونو گوش بدم ^____^ بعد حالا الان که من میخوام برم کنسرتشونو هی این چارتار تو اصفهان و شیراز و اینا کنسرت دارن -__- 

4. میخوام برم پیش خاله‌م و داییم و اون فسقلیش ^__^ دعا کنید بلیط گیر بیارم و بتونم برم ^_^ اگه بخوام برم باید همین‌روزا برم دیه. 

اول قرار بود تنها با هواپیما برم، البته قطار رو بیشتر ترجیح میدادم اما خب گفتن نمیشه، بعد یهو امشب مادرگرام گفت با داداشت برو '_' و اینگونه شد که قرار شد با برادرگرام با قطار بریم و اونم قطار اتوبوسی نه کوپه :| چون که تو کوپه معلوم نیست اون دو نفر کی باشن و اینا :/ حالا برم سایت رو نگاه کنم ببینم بلیط گیر میارم برم ^__^ و امیدوارم بالاخره اینبار بشه که موج‌های آبی هم بریم :)) 

پ.ن: عنوان هم بخشی از اهنگ جدید چارتار به اسم آدینه‌ست :)) 

پ.ن۲: بیاید اینم لینک کانال چارتار اگه خواستید از اونجا راحت دانلود کنید، هم آهنگ رو هم موزیک ویدیوش رو :)))  ----> @chaartaar

۳

همسایه‌ها یاری کنید من تصمیم بگیرم!

1. هی اومدم راجب بازی بنویسم ولی دیدم با هیچ کلمه‌ای نمیتونم حسمو بگم.. هی اومدم نوشتم ولی پست نشد.. ولی حیف شدیم.. :( 

و سوالی که هنوز هم دارم اینه که واقعا اینایی که تا ۴ صبح بیرون بودن و زدن و رقصیدن از فوتبال خوشحال بودن یا فقط دنبال یه موقعیت برای شادی دسته جمعی بودن؟؟

2. کارناممو گرفتم. معدل سالانه‌م شد 19.59 :/ معاونمون کلی ازم تعریف کرد و من کلا نیشم از اول تا آخر باز بود D: 

3. عربیم شده 17.75 و من هنوز موندم که چرااااا؟؟؟ دیگه ته تهش باید 19 میشدم نه 17 کههه ://// فعلا که اعتراض زدم ببینم چی میشه '_' 

4. دیروز طی یک تصمیم ناگهانی با فاطی (کلیک) و مادرگرامش رفتیم بیرون! اول میخواستیم بریم پل طبیعت ینی میخواستیم که نه! باغ کتاب میخواستیم ولی مادرگرام فاطی راهشو بلد نبود و در نتیجه قرار شد بریم پل طبیعت! وسطای راه بود و اینا که دیدیم زده باغ کتاب از اینور و خب تصمیم برآن شد که بریم همون باغ کتاب ^_^ و من و فاطی سراسر خوشحالی شدیم D: فاطی آهنگ اندی گذاشته بود و ما هم خل‌وچل‌وار تو ماشین قر میدادیم D: :))))) 

رسیدیم و با فاطی همینجوری اونجا ول میگشتیم و کتاب‌ها و دفترچه‌ها رو میدیدیم. واااای خدا آدم دلش میخواست همه‌ی اون دفترچه‌ها و کتاب‌ها رو بخره ^____^ تازه یه سری تابلوهایی هم بود که همش عکسای فوتبالی از مسی و اینیستا و گواردیولا و اینا بود و واااااای که چقدر دلم همشونو میخواست ^____^ 

5. رفتیم طبقه بالا و از این یادداشت الکترونیکی‌ها نوشتیم و بعدم به مادرگرام فاطی از اون بالا گفتیم وقتی پایینیم عکس بگیره ازمون :) یه سه چهار دورم از خیالستان رفتیم و برگشتیم D: بعدم رفتیم بستنی گرفتیم. آقاهه بهم میگفت قاتل شکلات D: آخه سفارشم نوتلا و شکلات تلخ و روشم سس شکلات بود D: 

روی صندلی‌ها نشستیم و خوردیم و وااای که چقدر زیاد بود بستنیش و چقدر چسبید ^__^ بعد باز با فاطی رفتیم یه دور دیه تو خیالستان زدیم و برگشتیم ^_^ تو راه برگشتم که کلی راجب بلاگرا و اینا حرف زدیم :دی :))) 

6. چندتا تصمیم مهم باید بگیرم! یک اینکه آیا کلاس‌های تابستونی رو برم؟ یا بشینم خودم تو خونه بخونم و از تابستونم لذت ببرم؟ و دوم اینکه آیا اصن سال دیگه IYPT شرکت کنم یا نه بشینم درسمو بخونم و غیر از درسم حوصله مسخره بازی‌های هم‌تیمی‌هامو ندارم :// همین چند روز پیش باز دعوا بود بساط لفت دادن :||| و البته باید بگم که اگه بخوام IYPT برم باید یه سری روزا و ساعتا رو برم مدرسه! ینی یکی دو زنگ از همون کلاس تابستونی رو! نظری چیزی دارین بگین حتما! ببینم باید چیکار کنم واقعا.. '_' 

۱۳

از اعتیاد به فوتبال بگیر تا کوچیکی دنیا، شیطنتای ما، رفتن یگانه و دعا واسه کارنامه‌م :)) + لینک‌ها رو یادم رفته بود :|

1. آنه هستم. یک عدد معتاد به فوتبال :دی 

ولی خداااایی دارم حال میکنم D: روزانه سه تا فوتبال جذاب با کلی برنامه قبل و بعدش راجب به فوتبال میشه دید ^_^ واهاهاهای 

2. بیاید ایمان بیاریم به کوچیک بودن دنیا :| بذارید چندتا مثال بزنم تا شماهم ایمان بیارید :دی 

مثال اول: با خوندن پستای یه بلاگر حدس زدم که هم‌محله‌ای هستیم و با توجه به یه‌سری مشاهدات و اینا به یقین رسیدم که هم‌محله‌ای هستیم! و هم‌مدرسه‌ای با دوستم هست :/ و تازه یکی از دوستام که بلاگر هم هست (ایشون) یکی دوبار دیدتش! حالا بگید wow  :دی

مثال دوم: اممم تا حالا نگفته بودم و نمیخواستم بگم ولی خا. مادرگرام اینجانب قبلا دبیر بودن و الان چند سالی میشه که معاون هستن! امسال به دلایلی مدرسشون رو عوض میکنن و میرن مدرسه‌ای که آندرومدا اونجاست!! یعنی مادرگرام من میشن معاون آندرو :/ بعد حالا یه سری ماجراهایی پیش اومد و مادرگرام خواست که با مادرگرام آندرو حرف بزنه! حالا من تا حالا با آندرو پشت تلفن اصلا حرف نزده بودم و دفعه اول بود که حرف میزدیم. یکمی باهاش حرف زدم و مقدمه‌چینی کردم و بعدم گوشیا رو دادیم به مادران‌گرامی تا باهم حرف بزنن '_' ما کلا ده دقیقه حرف زدیم؛ اینا نیم‌ساعت :| بعد حالا مامانم میگه فامیلیش چیه؟ میگم نمیدونم :))) میگه خا بگم آندرو چی؟ میگم خب چمیدونم :)))) حالا مشکل بعدی این بود که از کجا میشناسیش؟ :/ خلاصه بساطی بود :/ :))) و خلاصه که کلی به این وضعیت میخندیدم :))))) D: 

3. پریشب سر سفره داشتن از بچگیای من و آریا و احسان صحبت میکردن. آریا میگفت یه بار زدی کتف منو دررفتوندی D: آقا منو میگی؟ گفتم باریک آنه دست مریزاد داری دختر :دی :))) بعد تازه اونشب که نگفتن ولی یادمه یه‌بار باهم دعوامون شد زدم تو صورتش لبش پاره شد D: 

یه بارم آریا داشته ماشین جدیدشونو به احسان نشون میداده، بعد یهو درو بسته و انگشتای احسان مونده لای در :)))) میگفت یهو دیدم کل پارکینگ پر خون شد :)))) 

4. امیدوارم یه‌جور بشه که تابستون غیر از کلاسای آی وای برا مسابقات، کلاس دیگه‌ای از مدرسه رو نرم! اینجوری خیلی بهتره و خیلی هم آرامشم بیشتر خواهد بود :)) 

5. یگانه ۲۰ تیر میره کانادا و دیشب گودبای‌پارتیش بود یه جورایی :دی کلی هی همه میگفتن چجوری تونستید بفرستیدش و این حرفا.. :/ امیدوارم رو خانوادم تاثیرگذار باشه پسفردا من خواستم برم بتونم :/ ولی تا دلتون بخواد دارم سواستفاده میکنم :دی البته استفاده نداره :| چون بازم قبول نمیکنن :/ ولی هرچی میشه میگم دختر تنها داره میره کانادا بعد من فلان‌جا نرم؟ :دییی 

براش یه حافظ کوچولو گرفتم و یه‌دونه تابلو که روش تا جایی که یادمه نوشته بود امیدوارم مثلا این خونه جدید و آدرس نو برات شادی آور و اینا باشه :) کلی هم خوشحال شد بابت کادوها ^_^ مخصوصا از حافظ خیلی خوشش اومد چون نداشت :)) میگفت یه کیفم داره روش حرف‌های فارسیه و میخواد که اونو حتما ببره :)) خلاصه فکر کنم آدم وقتی میخواد بره عِرق ملیش بیشتر میشه '_' :)))) 

بهش گفتم تا میتونه تو این چند وقت جوجه و کباب و آش و اینا بخور که دیگه گیرت نمیاد :)))) 

6. جدا پوسیدم دیه تو خونه :/ از ظهر بلند میشم فوتبال میبینم تا یک نصفه شب بعدم فیلم میبینم بعد میخوابم و باز این چرخه تکرار میشه :/ این بینم که گوشی و نت و اینا حتما هست! 

7. دعا کنید معدلم بالا 19.25 شه :/ حالا چرا این؟ چون بالا 19 میتونه مثلا 19.02 هم باشه که خب من بازم باید شب تو خیابون باشم :| و بقیه تابستون کوفتم میشه و فرقی با زیر 19 نداره پس :/ و خب دیگه کفِش میتونه 19.25 باشه فکر میکنم، تا بتونم شب رو تختم باشم حداقل :| حالا اگه بالای 19.5 بشه (اییییییشاااااالاااااا ایییییییییشاااااالااااا) که دیگه بهتون شیرینی میدم اصن D: خلاصه که دمتون گرم دعا کنید :)) 

۱۶

دو دقیقه مونده تا شروع والیبال ^_^

1. کلییییی کار دارم که میخوام انجام بدم ولی لعنتی این فوتبال نمیذاره به هیچ کاری برسم. فقط به زندگی (فوتبال) میرسم :)) نمیتونید تصور کنید یه آدم فوتبالی تو این یه ماه چقدر کیف میکنه و زندگی میکنه با دیدن فوتبال ^___^ واهاهاهاهاهاهای 

2. چهار تیر کارنامه میدن و از همین الان اطلاع بدم اگه از اون روز دیه نبودم بدونید مردم :| در این حد گند زدم امسال یعنی :/ زبان امروز رو هم که از بس فوتبال داشت هیچی نخوندم و ترجیح دادم فوتبال ببینم :دی صبح تو مدرسه هم میخواستم بخونم که نشد و مجبور شدم.. پووف بیخیال :) 

ینی هی خداروشکر میکنم که امسال کنکور ندارم، یا سال کنکورم جام جهانی نیست! چون قطعا جام جهانی بر کنکور پیروز میشد و من میشستم فوتبال میدیدم :دی 

3. بازی‌ها رو برای برنامه 2018 پیش‌بینی میکنم و اینا.. بعد سر بازی ایران که اتفاقا امتیازها دو برابر هم هست من کاملا درست پیش‌بینی کردم! اما بعدا که جواب اس‌م رو دیدم، دیدم که پیش‌بینی‌مو برای بازی اسپانیا پرتغال حساب کرده و اون بازی رو هم نتونستم پیش‌بینی کنم و ۲۰ امتیازم الکی پر شد -__- حالا دنبال اینم یه راه ارتباطی پیا کنم که بهشون بگم ببینم میتونن کاری کنن :/ چون کم امتیازی که نیست! ۲۰ تاااااااعههههه! اگه این ۲۰ تا حساب شده بود الان رتبه‌م زیر هزار بود!!! شانسم ندارم من :(( البته دیروز خیلی بهم چسبید چون دو تا بازی رو کامل درست گفتم D: ولی امروز با توجه به شگفتی آفرینی‌های دوستان :| امتیاز خیلی کم گرفتم :// بازی صربستان رو هم میخواستم دقیقا همون یک هیچ بزنم ولی خوابم برد و وقتی بیدار شدم بازی ۳ دقیقه بود که شروع شده بود -_- 

4. جا داره بگم مرررررسییییی که هستین واقعا ^___^ خیلی خوبین همتون از دم ^__^ دمتون گرم که با کامنتاتون چه خصوصی و چه عمومی سعی در خوب کردن حال من داشتین :))) 

5. ساعت یه ربع به دوعه و من بیدارم تا والیبال رو هم ببینم D: رسما دارم از آزادیم لذت میبرم و با خیال راحت هم فوتبال میبینم هم والیبال و هم فیلم D: یکم از جو فوتبال هم دور بشم کتاب خوندن رو باید شروع کنم :)) آخه الان یا فوتباله یا اگر هم نباشه همش توی کانال‌ها و اینام و دارم خبرای جام جهانی رو میخونم :)) 

6. نمیدونم چرا یه سری قصد دارن بازی ایران رو با بازی تیمای مطرح و درجه یک فوتبال مقایسه کنن :// بابا ما ایرانیم! همون تیمی که یه زمانی از رفتن به جام‌جهانیش میریختیم بیرون! تیم کشوری که فوتبال آنچنانی نداره و پولی هم تو فوتبالش نیست (به نسبت همون تیمایی که دارین مقایسشون میکنید!) اصلا این مقایسه‌هاتون قیاس مع الفارقه!! (املاش درسته؟!) 

ما خوب بودیم! تک به تک بچه‌ها خوب بودن و واقعا جنگیدن! گل‌به‌خودی هم گله! اگه گل نبود میگفتن آقا اصن قبول نیست! مارادونا با دستش گل میزنه قهرمان میشن کلی پزشو به همه دنیا میده و همه دنیا میخوانش! بعد ما با گل‌به‌خودی که از نظر داوری و قوانین فوتبال هیچ اشکالی نداره و گل محسوب میشه یه بازی رو بردیم هی خودمونو مسخره میکنیم :/ دیگه خودمون که نباید خودمونو ریشخند کنیم! هی یه سری قصد دارید بگید چرا مردم شادن چرا فلانن بهمانن :/ باشه آقا شما شاد نباش! شما برو ناراحت باش که چرا ایران در حد قهرمانای دنیا نیست! ببینم میخواین به کجا برسین با اینهمه انرژی منفی و بدبینی‌هاتون. 

وقتی مکزیک آلمان رو شکست داده، وقتی ایسلند آرژانتین رو متوقف کرده، وقتی سوئیس برزیل رو متوقف کرده، پس ما هم میتونیم اسپانیا و پرتغال رو شکست بدیم یا متوقف کنیم! مخصوصا با این روحیه بالاییه که الان داریم :)) پس به‌جای مسخره کردن و هی گفتن اینکه شاد نباشید بابا، میریم از اسپانیا ده تا میخوریم اونوقت باید بریزید بیرون سینه بزنید، یکم مثبت‌اندیش باشید و خوشبین و انرژی منفی ندین اینقدر! 

7. ایشالا والیبالمونم بره الان بترکونه ^____^ 

۷

جهت آماده‌سازی ذهن برای دور بعدی خوندن :|

اممم شاید بهتر باشه یه پست بذارم و بعد کمی دراز بکشم و بعدش دوباره شروع کنم درس خوندن هوم؟ 
1. دوستمان دارد میرود کانادا برای تحصیل، آنهم تنها! حالا من چی؟ دیشب که میخواستن برن خونه عمه برادر گرام رو نبردن تا من تنها نباشم :| 
2. نمیتونید درک کنید ادبیات چقدرررر زیاده و چقدر طاقت فرساست خوندنش! آنهم توی این زمان کم که همش استرس داری که فقط برسی یک دور را تمام کنی :/ درسته که یه دورم تموم شده، اما خوندنم به درد خودم میخوره :/ هیچی حالیم نیست '_' ادبیات سخت نیست. حجمش زیاده فقط :نالان
3. یک اشتباهی کردم و پیشنهاد پارک دادم. حالا دارم دعا دعا میکنم که برنامه‌اش جور نشه و بعد آخرین امتحان را با خودم یا تنها باشم و یا با دوستام باشم! نه با اونها!! 
4. سریال بیگ بنگ تئوری را داریم میبینیم. جالب است! فقط یکم چیز است :| و سخت مانده‌ام بین شلدون و لئوناردو. هر دوتاشون خوبن :دی ولی شلدون از نظرم یک خنگ اجتماعی به تمام معناست :))) 
فرندز را هم داده‌ایم نگار برایمان بریزد. سریال جدید آنه را هم که serek پیشنهاد داد رو هم میخوام ببینم. فرار از زندان رو هم میخوام کامل کنم. کلی هم فیلم سینمایی ببینم. 
5. براتون تعریف کردم که سر پاسور چه بلایی سر خودم آوردم؟ 
چند وقت پیشا با پسرعموهام بودم. میخواستیم پاسور بازی کنیم ولی خا ۳ نفر بودیم و نمیشد. پیشنهاد دادم بی‌بی سلام بازی کنیم :دی شروع به بازی کردیم. کلی که خندیدیم و اینها :))) تهش من و اون‌یکی مونده بودیم و با تمام وجود بازی میکردیم و اینقدر محکم میزدم رو پام که واقعا میسوخت درد میگرفت :/ بهش میگفتم فکر کنم کبود شد پام واقعا :/ و دیگه از بس پام درد گرفته بود بیخیال شدم و گذاشتم اون ببره -_- وقتی اومدیم خونه دیدم که بله مثه چی پام کبود شده :| 
6. دیگه برام مهم نیست چی میشه، فقط میخوام که معدلم بالای ۱۹ شه تا فلان نشه :/ 
7. سر امتحان نگارش نویسندگیم گل کرده بود و اینقدر نوشتم که خط هم کم اوردم حتی :| 
8. این انصاف نیست که همه درگیر جام جهانی باشین و من درگیر سه تا امتحان باقیمونده -_- :( 
9. یه بنر کلی برای مقام‌های پژوهشی زدن و خب مقام و اسم ما رو هم نوشتن. جا داره تشکر فراوان بکنم از مدیریت مدرسه بابت این لطفشون '__' 
باورتون میشه حتی یه تقدیر خشک و خالی هم ازمون سر صف نکردن؟؟ خیر سرشون تازه سال اولیم بود که شرکت میکردن تو این مسابقه -_- 
10. کلی فکر دارم برای اتاقم و میام به وقتش بهتون میگم ^_^ 
۱۰

این ( '_' ) چه جذابه D:

1. توی اکثر خونه‌ها همونطور که همتون میدونید، اینجوریه که شما میری کولر روشن میکنی، اونم تو اوج گرما و هوای چهل درجه، بعد به دقیقه نکشیده، پدرگرامت میاد دنگ خاموش میکنه :| خونه‌ی ماهم مثه خونه‌ی ۹۹ درصد ایرانیای دیگه همین وضعیت رو داشت :/ اما امسال با اتفاق نادر و عجیبی رو به رو هستیم! اونم اینکه جای من و پدرگرام عوض شده! هی پدر یا مادر گرام کولر روشن میکنن و هی من خاموش میکنم :/ البته لازم به ذکره که چون اونا والدین هستن و من فرزند، نمیتونم به دقیقه نکشیده خاموش کنم :/ بلکه تا زمانی که واقعا یخ نزدم باید صبر کنم و بعد هم با ذکر اینکه بابا یخ زدم خاموش میکنم :| و البته که اونا هم نامردی نمیکنن و به دقیقه نکشیده کولرو روشن میکنن و ذکر میکنن که اگه سردته خب یه چیزی بپوش :/ اینه که من الان سوییشرت پوشیده دارم تایپ میکنم :| 

2. فردا امتحان رسانه داریم و واقعا نمیدونم که چی میخواد بده :/ و چجوری باید بلد باشم :/ ینی بشینم حفظ کنم مطلبا رو یا فقط بلد باشم که تحلیل کنم؟ :/ هیشکی هم پاسخگو نیست بگه چه گلی به سرم بگیرم :| 

3. بیاید همگی باهم دعا کنید من امتحانات باقیمانده رو خوب بدم تا بلکم جبران گند ریاضیم بشه و معدلم بالا ۱۹ شه '_' 

4. این "۲۷م به بعد" حکم مدرسان شریف رو برام داره :| هرکاری میخوام بکنم یا جایی میخوام برم اینو میگم :/ 

5. میخوان برن پاشن باهاش حرف بزنن و مشکلاتشون/ مشکلاتمون رو بهش بگن و اینا.. حتی گروه هم زدن به نام متحدین :| که توش برنامه‌ریزی کنن که چی بگن چی نگن :/ موافقم با اینکه برن باهاش حرف بزنن ولی خب به شخصه آدمی نیستم که بدون اینکه اتفاقی بیفته در آن واحد، برم به طرف بگم اون روز فلان کردی بهمان شد و اونکارت بد بود و فلان و اینا.. ینی اصن نمیتونم مشکلاتمو بگم.. من کسی هستم که صبحش به مهرا میگفتم: مهرا نذار این بیاد طرف من! یه وقت میبینی یا میزنم تو دهنش یا یه چی میگم همه چی بپاشه بره قبل مسابقه -_- اینو با من تنها نذار فقط!" و خب وقتی رو در رو شدیم انگار نه انگار :// در همین حد نابوده وضعم -_- البته تقصیر اونم هست! چون یه جوری خوب برخورد میکنه در ظاهر که خب آدم نمیتونه چیزی هم بگه :/// میدونم فردا هم که بشه و اینا بخوان حرف بزنن من نشستم اونجا و کتابم دستمه و فقط شنونده‌م :// دِ آخه اگه من توانایی بازگو کردن مشکلاتمو داشتم که الان وضعم این نبود :// 

۱۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان