از تصورم ذوق مرگم D:

1. سلاااامممم ^_^ خوبین؟ در چه حالین؟ چخبر؟ 

2. یه تصور و خیالی رو از خیلی وقت پیش دارم. بعد هی چندبار خواستم بنویسم براتون ولی هی نشده. حالا الانم از دیروز یکم جدی تر بهش فکر کردم و کلی واسه انجام اون کار برنامه ریختم ^_^ کاری که توش همتون شریک خواهید بود! فکر کنم حداقل تا ۵ سال دیگه بتونم عملیش کنم. قصدم ندارم به هیچکس بگم و میخوام واس خودم بمونه تا اونموقع :) البته برا خودم یه جا نوشتم و تمام برنامه ریزیای اون کار رو انجام دادم و اینکه قراره دقیق چی بشه. بیشتر نوشتم تا اگه بعدا یکی فکرمو دزدید ثابت کنم اول فکر من بوده :دی 

بهش حتی فکرم میکنم ذوق میکنم ^__^ فکر کنم موقع عملی شدنش از ذوق بمیرم ^_^ 

2. گفته بودم میخوایم به بچه‌های سال پایینتر درس بدیم و کمک کنیم مسابقات شرکت کنن. برای انتخابشون باهاشون مصاحبه میکنیم و نمیدونید چقدر کار حوصله سر بریه :/ یه سری سوالات روتین و با تغییرات کم همش باید بپرسیم :/ بعد همشم عذاب وجدان دارم نکنه که به ناحق کسی رو حذف کنیم. تا اینجای کار که همه چی خوب بوده و بچه‌ها هم پیگیر بودن ^_^ ایشالا تا تهش خوب پیش بره و بتونیم چند تا تیم خوب داشته باشیم ^_^ 

3. تو پست قبل گفتم خواهر میخوام. [کلیک] این حس به قدری در من بزرگ شده و که منی که حسود نیستم واقعا دارم به کسایی که خواهر دارن حسادت میکنیم :/ و به نظرم خیلی بدبختم که خواهر ندارم :(( و میتونم به خاطرش کلی غصه بخورم :(

4. دیشب به فاطمه پیام دادم و شاد و خندان حالشو پرسیدم که یهو گفت افتصاح. پرسیدم چرا؟ گفت بهترین دوستش فوت کرده.. واقعا شوک شدم.. خیلی ناراحت شدم براش.. :(( علاوه بر اون، دیروز بهترین دوست پدرگرام هم فوت کرد.. :( 

5. پدرگرام هم مثه منه! وقتایی که خیلی ناراحته گریه نمیکنه و به جاش میخوابه. شک ندارم بخاطر دوستش خیلی ناراحته! ولی خم به ابرو نیاورد. مادرگرام گریه کرد ولی اون نه. به جاش اونی که خیلی کم پیش میاد ظهر بخوابه، امروز زود اومد و ۳ ساعت خواب بود.. :( 

6. سه هفته‌ست میخواد یه چی بگه نمیگه -_- ینی رسما خودشو کشت :| بهش گفتم بابا دخترا هم اینقدر ناز ندارن که تو داری :||| هی میگه آنه. بعد دو دیقه دیر جواب بدم میگه هیچی بعدا میگم :| دیشبم سه ساعت منتظر بودم بیاد بگه، چون خودش گفته بود آن باش که بگم، ولی نیومد :| 

7. اوضاع درسی افتضاحه و فقط امیدوارم که خرداد بشینم بخونم! -_- 

8. خواستیم با یگانه اردو مطالعاتی یازدهما رو بمونیم ما هم و باهم درس بخونیم ولی نذاشتن نامردا :( 

9. تا حالا شده خوشحال شین که یه مدت طولانی دروغ میشنیدین؟ من الان خوشحاااالم که تمام اون حرفا دروغ بود و اوضاع اونقدر ها هم بد نیست ^__^ خیلی خوشحالم واسش ^_^ 

10. شاد باشید D: 

۳

چند روزی که گذشت

1. شبی که موندیم مدرسه تا صبح هم کار کردیم هم آهنگ خوندیم هم زدیم و رقصیدیم و همه کاری کردیم خلاصه :دی اولش نشستیم همه، حتی معاونای پژوهشمون و اینا، و آهنگ خوندیم و مسخره بازی درآوردیم :))) بعدش کار کردیم و اینا.. ساعتای ۳ هم رفتیم پیتزا و سیب زمینی یخ آوردیم خوردیم همه :)) هیشکی گشنه‌ش نبودا، ولی همه خوردیم D: بعد یکم رفتیم دور و بر و جمع و جور کردیم و جارو زدیم و اینا و بعد رفتیم تو کلاسمون و آهنگ گذاشتیم و زدیم و رقصیدیم :)) و بعدش چند تا پوستر زدیم و اینا.. همه رفتن که بخوابن. رفتم لب حوض، وسط حیاط، نشستم و توی تاریکی شب و سکوت شب به خیلی چیزا فکر کردم :) شاید بهترین بخش اون شب همین خلوت کردنم با خودم بود :) 

ساعتای ۵ دیه همه توی همون اتاق پژوهش گرفتن خوابیدن. من و نگار بیدار بودیم. خوابم میومد ولی نمیتونستم بخوابم واقعا -_-  با نگار پاور درست کردیم. ساعتای ۵ و نیم رفتم تو نمازخونه تا اونجا بخوابم. چون دیگه رو زمین جا نبود برام. دو تا چادر زیر سرم و دو تا چادر روم انداختم. هوا واقعا سرد بود. ساعتای ۶ اینطورا بود که نگار اومد بیدارم کرد و رفتیم تو همون اتاق پژوهش. خواب بودم هنوز و یه جا رو همون فرش پیدا کردم و خوابیدم. ساعت یه ربع به هفت با صدای سارا (معاون پژوهش‌مون) بیدار شدم. چشام باز نشده بود هنوز واقعا و وقتی یهو باز شدن، دیدم که کلی بچه بالا سرمونه -_- و ما با قیافه‌های نابود بعد خواب بودیم :| خیلی وضعیت بدی بود جدا :/ کلی هم ازمون عکس گرفته بودن -_- 

2. روز اول که خیلی حوصله سر بر بود -_- اینقدر که رفتیم یه جا گرفتیم خوابیدیم یه ساعت :/ 

3. ساعت نزدیکا چهار بود که پسرعموم ینی "ط" زنگ زد گفت داره میاد و اینا.. بهش گفتم نیا نمیرسین ولی گوش نداد :/ تا زنگ مدرسه خورد اونا هم رسیدن دم در :| و خب ضایع شدن همشون :دی پسره‌ی بی فکر :/ وقتی میگم نیا ینی نیا دیه :/ 

4. تو اتاق بودیم که یهو یه نوری زد. فکر کردیم یکی ازمون عکس گرفت و دنبال عکاس بودیم که یهو پنجره‌ها شروع کرد لرزیدن :/ :)))) خیلی هوای خفنی بود جدا اون روز D: 

5. نشسته بودیم داشتیم برگ و تیغ گل رز‌ها رو میکندیم که یهو یگانه گفت آنه دوستت اومده. منم سریع از جام بلند شدم و به سمت سارا دوییدم ^_^ بعد از اون هم شکیب و پری اومدن ^_^ سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم خیلی پیششون باشم :/ ولی گویا به اون سه تا که خیلی خوش گذشت :| خیر سرشونم اومده بودن منو ببینن، بعد یه دونه عکس چارتایی نگرفتیم :| همش خودشون گرفتن و تنها عکس چهارتاییمون اینه :| 

6. روز دوم کارگاه کلییی کار داشتیم و همش در حال این ور اونور رفتن بودیم. چون تو گروه اختتامیه بودیم اینقدر سرمون شلوغ بود! در این حد شلوغ بود که یادم رفت از بچه‌ها خدافظی کنم حتی :| 

با هر زوری بود بالاخره تونستیم کار ها رو برا اختتامیه آماده کنیم :) فک کنید مدیر داره سخنرانی میکنه و من در همون حین داشتم کلیپ درست میکردم :/ یا اون یکی کلیپ رو که تو پله‌ها درست کردم و یه چند تا سوتی هم توش دادم :دی عکس تکراری داشت :دی :/ 

بعد موقع مراسم ما پشت صحنه بودیم و اینقدر مسخره بازی درآوردیم که خدا میدونه D: اندازه کل سالن ما دست میزدیم و هو میکشیدیم D: :))))

7. آهنگ کلیپ دوم یکمی غمگین بود و چون ته مراسم هم بود باعث شد خیلیا گریه‌شون بگیره.. چون سال آخری بود که پژوهش و کارگاه علوم داشتن! هنوزم حس عذاب وجدان دارم که اون آهنگ رو گذاشتم براش و باعث شدم گریه‌شون بگیره :(( 

بعد مراسم همه رفتیم وسط حیاط حلقه درست کردیم و آهنگ میخوندیم و خیلیا هم همونطور که میخوندن گریه میکردن.. 

8. با پریناز و یگانه در تلاش بودیم که گریه نگار رو بند بیاریم بعد شروع کردیم با صدای بلند (فریاد) و مسخره "گریه کن. گریه قشنگه. گریه مال دل تنگه" رو خوندن و هی تکرارش میکردیم. بعد از پشت درختا اومدیم بیرون دیدیم آقای ب. داره نگاهمون میکنه :دییی رسما آبرومون رفت :/ :)))) 

9. روز دوم باز دوباره "ط" با دوستاش اومد. رفتم پیششون و سلام و اینا.. ولی چون کار داشتم نموندم پیششون! بعد نیم ساعت رسیدن سمت غرفه‌مون و ما هم بنا به دلایلی اونجا بودیم. بعد من و پریناز با یکی از دوستاش دعوامون شد :دی البته دعوا که نه! کل کل کردیم :دی و تهشم برا اینکه پسره رو بفرستیم بره پریناز بلند به لیدرشون گفت که اشکالی نداره اینا با ما حرف میزنن؟ و پسره هم رفت ولی گفت به حسابت میرسم :دی (بشین تا برسی -_^) 

10. ینی جدا خدا این ورق رو از ما نگیره که هرجا دور هم جمع میشیم شروع میکنیم بازی کردن :/ حتی دیشب وقتی از ورق خسته شدیم و خواستیم یه بازی دیه کنیم و چشمک رو انتخاب کرده بودیم، به جا اینکه رو کاغذ بنویسیم از همون ورق استفاده کردیم :دی :/ 

11. یکی نیس بهم بگه تو که نه چشمک زدن بلدی و نه میفهمی کی کِی بهت چشمک زده یا نه چرا پیشنهاد این بازی رو میدی؟ :| خدا میدونه چقدر سوتی دادم سر بازی :دی 

12. بچه‌ها میگفتن دوستاتم مثه خودت خلن D:

13. اینقده درس نخونده زیاده که نمیدونم از کجا شروع کنم -___- 

باید یه برنامه درست حسابی بریزم و از فردا شروع کنم عقب موندگیامو جبران کنم :) 

۵

چهل تیکه

1. بیاید همگی با کمک هم رسم روبوسی کردن رو از بین ببریم :| یا حداقل اگه از بین نمیبریم بیایم فقط سه بار این ور اونور کنیم صورتامونو :/ نه دوبار یا چهار بار :/ یا سر بوس سوم رو هوا موندم یا سر بوس چهارم به زور کشیدنم :/ #نه_به_روبوسی
2. من نمیفهمم این آجیل چه چیز خوشمزه‌ای غیر پسته _که اونم هیچوقت تو قاشق نمیاد_ داره که اینقدر دوسش دارن همه :/
3. با تچکر از فوامیل گرامی که همگی شیرینی خشک میدهند و نمیگذارند چاق شویم :| البته که همان را هم نمیخورم :/ آدم تشنه‌اش میشود بعد از خوردنشان -_-
4. نمیفهمم چه بیماری‌ای بود که اینهمه وقت خالی را ول کردند و به صورت رگباری و پشت هم در یک بعدازظهری دل‌انگیز بهاری به ۶ خانه برای عید دیدنی رفتیم :/ یعنی اوضاع طوری بود که وقتی شیرینی و آجیل و این بند و بساط‌ها را میدیدم میخواستم جیغ زنم و سر به بیابان گذارم :| اما باز هم خدا را شکر که دیر مهمانی رفتن را شروع کردند و دیگر دیر شده بود برای خانه‌ی هفتم و هشتم :| وگرنه از اینها بعید نبود باز هم به عید دیدنی رفتن ادامه دهند :||
5. در مملکتی زندگی میکنیم که پول ندارد جاده‌هایش را دوباره آسفالت کند و از نداری فقط جاهایی که ترک دارد را کمی آسفالت میزند :/ #کمر_نماند_برایم
6. از اول فروردین تا هفتم نت رایگان داشتم و خودم خبر نداشتم :| #تف
7. شماره قبلی‌ام را که همیشه اولش را قاطی میکردم که 922ست یا 921 :/ و حالا این شماره را که به کل نمیتوانم حفظ کنم :| کلا با شماره‌هایم مشکل دارم :دی
8. تک فرزندی فقط اونجاش که تو مسافرت عقب ماشین کلش واس خودته ^_^
9. روز ۱۲ فروردین است و ما در راه برگشت و روز ۱۴ فروردین نیز خبرمان باید برویم مدرسه و با حجم انبوهی از درس و مشق و امتحان روبه رو شویم -__- علاوه بر اینها شما بگویید با حجم انبوهی از تکالیف انجام نشده چه کنم؟ :/
10. دقیقا ده روز دیگر مانده تا نمایشگاه مدرسه‌مان و از آن مهم تر مسابقه کفا! امیدوارم که اینبار تلاش‌هامون جواب بده :)
11. میدانید بزرگترین مشکلمان برای کفا چیست؟ این است که ما فقط و فقط و فقط ۵ تا دانش آموز هستیم که برای اولین بار میخوایم شرکت کنیم و هیچ سرپرست یا استاد راهنمایی نداریم و تنها خودمونیم :) اینه که کارمون رو جلوی تیم‌هایی که استاد راهنماهاشون یه سری آدم خفن هستن، سخت میکنه! ما همچنان تلاش میکنیم؛ شماها هم دعامون کنید :)
12. نمایشگاه مدرسه‌مون بازدیدش واسه عموم آزاده (صد در صد مطمئن نیستم ولی ۸۰ درصد مطمئنم) و من دلم میخواد هرکدومتون که میتونه بیاد :) البته که از شانسم یه روزش تداخل داره با کفا ولی روز اولش خودم هستم!
هر موقع مطمئن شدم صد در صد که میتونید بیاید بهتون خبر میدم و یه سریتون هم که به صورت ویژه دعوتید و باید بیاید ^_^
13. تنها فیلمی که دیدم این مدت فیلم doctor strang بود که نظر خاصی راجبش ندارم و نه بد بود و نه خوب :/
14. بذارید از پسرداییم بگم که چقدر شیرین و خوردنی شده ^__^ یه پسربچه کله حنایی و تپلو با خنده‌های شرین *___* [آیکون غش کردن از ذوق] ینی کافیه باهاش حرف بزنید همچین بهتون میخنده که دوست دارید براش بمیرید ^___^ تازه بچه‌م علاقه وافری هم به آینه و دوربین داره D: کافیه ببریش جلو آینه و خودشو ببینه یا دوربین جلوش بگیری و بخوای عکس بگیری ازش، همچین میخنده *_________* واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای
15. دیشب اینقدر بازیش گرفته بود. هی صدا از خودش در میاورد و میخندید ^_^ یا مثلا صورتتو که بهش نزدیک میکردی میگرفت موهاتو از دو طرف میکشید تا به خودش نزدیکت کنه و بعد دهنشو باز میکرد تا بخورتت مثلا D: ^__^
16. یه شب شلوار پاش نبود بعد داییم با گوسفندش(از این چیز پلاستیکیا که صدا میدن وقتی فشارشون میدی) هی میزد به پاهاش و اونم قلقلکش میومد و یا صدای بلند میخندید ^__^ [آیکون غش کردن از ذوق]
17. وای وای از گریه‌هاش بگم. اینجوریه که کافیه فقط شروع کنه گریه کردن، به ثانیه نکشیده اشک از اون چشای خوشگلش میاد و دماغشم راه میفته :)) ینی یه جوری گریه میکنه و اشک میریزه و گریه میکنه که دلت واسش کباب میشه [از این لبخند چپلوکیا]
18. یه شب نمیدونیم چش شده شده بود که نمیخوابید و همش گریه میکرد‌. با همین گریه‌هاش همه رو به گریه انداخته بود..
19. همون شب شماره 18 بود که من و دخترخاله‌م توی اتاق چمدونا نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم و اینا.. که یهو خاله‌م با شتاب اومد داخل و مثه چی گریه میکرد. میدونستم حال پسرداییم خوب نیست و اینا و اولین چیز این به ذهنم رسید که نکنه چیزیش شده؟ ازش پرسیدیم چیشده؟ چیزی نگفت. با دخترخاله‌م سریع رفتیم بیرون و پیش بقیه. دمپایی نپوشیدم و دوییدم سمت خونه. تو همین مدت چند ثانیه فکر مرگ همه‌ی افرادی که اونور تو خونه بودن به ذهنم رسید و فقط خودم رو آماده کردم که با حجم آدم گریان روبه رو شم و لباس مشکی بپوشم. ولی دیدم اونجا چیزی نشده و اونا هم نمیدونن چرا گریه میکنه. بعدا کاشف به عمل اومد چندبار دیگه هم اینجوری شده که یهو بزنه زیر گریه. دیگه حدود نیم ساعتی گریه کرد تا تونست خودشو کنترل کنه. 

20. امسال خیلی شهرمون شلوغ شده بود. ینی مسافر خیلی زیادتر از سال‌های گذشته بود. از نظر اقتصادی خوبه‌ها ولی خا من دوست ندارم :/ مثلا جاهایی که وقتی میرفتیم فقط خودمون بودیم و میشد کلی عکس خوشگل خوشگل گرفت، الان پر آدم بود و نمیشد عکسی گرفت که توش آدم نباشه :|
21. خدا نصیبتون نکنه که بچه‌ی ۵ سال از خودتون کوچکتر قدش ازتون بلند تر باشه -_-
22. آقا منم دلم میخواد این صندلی داغ حریر رو شرکت کنم که ببینم چه سوالایی ازم میپرسید ^_^ ولی خا یک اینکه چون وب عوض کردم آنچنان دنبال کننده‌ای ندارم و دو اینکه وقت هم ندارم :| ولی اگه خیلی ادامه پیدا کنه شاید شرکت کردم :)
23. امسال اینجوری بود که وقتی دور هم جمع میشدیم انگار که یه مهدکودکه و ماها مربی این مهدکودک :| ینی میخوام بگم خیلی بودن بچه‌های کوچیک :/ یکی رو میگرفتی اذیت نکنه اون یکی از اونور در میرفت :/ حتی مثلا مظلوم ترین و ساکت ترینشون رو هم میدیدی یهو عصا دستشه و داره میره سمت تلویزیون تا بزنه بهش :| :)))
24. به شخصه خیلی کیف کردم با تعداد زیاد بچه‌ها ^_^ این گریه میکرد مامانش رو میخواست میرفتی اون یکی رو میگرفتی و اینگونه بود که میشد کلی بچه بغل کنی و باهاشون بازی کنی ^_^
25. حاضرم ده تا سفره تکی بندازم ولی یه سفره جمع نکنم :|
26. اینقده ضایع‌ست از پسرعموتون که همش 10 سالشه و تازه دو روزه فرق خشت و گشنیز رو فهمیده ببازید -_- حالا باز من هیچی! نه سنی دارم و نه ورق باز حرفه‌ای هستم؛ اون پسری که یه عمره داره ورق بازی میکنه و بیش از دوبرابر سن اون بچه رو داره، چجوری میخواد بعد این باخت‌ها کمرشو راست کنه جدا؟ :/ :))
27.  برسیم زودتر تهران، لطفا -_-
28. رفته بودیم یه جایی بعد یه سری آدم دور هم جمع شده بودیم که شاید هر ده سال یکبار اون جمع کنار هم بودن و میخواستیم عکس بگیریم. داشتم با دوربینم عکس میگرفتم بعد پسرعموم اومده گوشیشو گذاشته میگه برو تو من میگیرم برا من بهتره!الان همه کامل تو عکسن و اینا.. (گوشیش سون پلاسه) منم با تعجب و حالت پوکر گفتم برا تو بهتره؟ دوربینم خیر سرش اسمش دوربین عکاسی حرفه‌ایه ها! قطعا اگه قرار بود عکس گوشی بهتر باشه ازش، گوشی میخریدم نه دوربین! و خب وقتی هم که همه عکسا رو تو گروه فرستادن عکسای من خیلی واضح تر و بهتر از برا اون بود [لبخند پیروزمندانه]
به مادر گرام گفتم میگه میگفتی: ببخشیدا.. خفه شو! فک کنید چقدر دیه اون بچه پرروعه که مادرگرام گفت اینو میگفتی :/
29. خبرنگاری هم شغل جذابیه نه؟ ^_^
30. تا حالا تو ذهنتون بلاگرا رو باهم جفت کردید؟ D: من و بهار علاوه براینکه تو ذهنمون جفت کردیم با مشورت همدیگه هم جفتتون کردیم D: اینقده کیف میده :دی
#حلالمون_کنید
31. میگم اینهمه همه عکساتون با اسنپ چته مثلا چارسال دیه بخواید ببینید چه شکلی بودید چیکار میکنید؟ :/
32. من نمیفهمم، چرا باید کسی که متولد ۶۳ هست با دختری ازدواج کنه که متولد ۸۱ یا حتی کوچکتر هست؟؟ اینهمه اختلاف؟؟؟ عاخه چرااااا؟؟؟؟؟ اصن چرا باید اون دختر اینقدر زود ازدواج کنه؟ اصن اینکه پدر و مادرش چجوری راضی شدن به درک! خود اون دختر چطور راضی شده؟؟؟
33. چرا هنوز توی این قرن باید کسایی وجود داشته باشن که به قول مادرگرام فقط دختر میارن که شوهرش بدن؟؟؟ چرا بچه‌ی ۱۴ ساله باید ازدواج کنه؟
واقعا خداروشکر که پدر و مادرم از اینجور آدما نیستن!
34. به مادرگرام میگم: خوبه این ثنا از من دختر تره و ناز و غمزه‌ش زیاده اینقدر. بعد میدونید چی میگه؟ میگه تو اصن دختر نبودی از اولم :|
35. خوبید شماها؟ چخبر؟ :)
36. لطفا دسشویی‌های بین راهی رو یه سر و سامانی بدید آدم رغبت کنه بره :|
37. جدا تو شهر کوچیک نمیشه هیچکاری کرد :| هرکار کنی همه میفهمن :/ برای مثال یه شب با دوستم رفتیم کافه بعد همین دوستم کلی دوستاش و آدمای آشنا دید اونجا :| یا مثلا یه شب دیگه رفته بودیم پیتزا بخوریم بعد از سه خانواده‌ای که بودیم شدیم ۸ خانواده و تازه کلی آدم دیگه هم دیدیم ولی خا دیه بهمون ملحق نشدن :/
38. مادرگرام گفته اگه مدال طلا بگیریم جایزه‌م کنسرت چارتاره ^____^ عررررررر جییییییغ واهاهاهاهاهای
پدر یکی از بچه‌ها هم گفته اگه طلا بگیریم شام میبرتمون هتل اسپیناس ^__^
39. چطور میتونید طرفدار ماکان بند باشید؟ واقعا به چه دلیلی آهنگاشونو گوش میدید؟ صدا دارن؟ نه! متن آهنگاشون قشنگه؟ نه! موزیکش قشنگه؟ نه! جدا دلیلتون برای طرفداریشون چیههههه؟؟؟؟؟ 
40. خیلی کارا قرار بود تو عید انجام بدم که نشد :/ بیاید بگید شماها هم مثه من بودید :| مخصوصا شماها که تکلیف عید داشتید و ننوشتید -_- 
پ.ن: پست در راه برگشت نوشته شده است! 
۷
شهر من
در پشت دشت آرزوها نیست
شهر من
در خواب و رویا نیست
گرچه خالی از خیال و آرزو و پر ز نیرنگ است
سینه در آن سخت دلتنگ است
اما شهر من
جای جز اینجا نیست..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان