یه دومِ مهر دیه مونده:| D:

زنگ اول. اول یه تک زنگ نگارش داشتیم که همون دبیر ادبیات خودمون اومد و یکم ددس داد و حرف زد راجب نوع امتحان و نمره و این چیزا و تک زنگ دوم، زبان داشتیم. شروع کرد راجب اینکه چیکارا قراره بکنیم و چجوری یاد میده و چی میخواد ازمون گفتن و به نظر که خیلی خوب می‌اومد! بعد ته زنگ هم گفت که گروه‌های چهارنفره تشکیل بدید و اسماتونو بدید به من. به ه. گفتم که بیاد من و اون و پ. و ی. باهم تو یه گروه باشیم، اما یجوری برخورد کرد و بعدا هم ی. و پ. گفتن که خوشش نمیاد با ما تو یه گروه باشه :| منم گفتم خا بگه نه نمیام :| این اداها رو نداره :| 

زنگ دوم. بازم زبان داشتیم و شروع کرد درس دادن و واقعا خیلی خوب بود و اصن قابل مقایسه با زنگ‌های پیجوندنی و شلوغِ زبانِ پارسال نبود! ینی کلا یه‌جورایی تا الان همه دبیرا خیلی بهتر بودن از پارسال! 

زنگ سوم. شیمی داشتیم. دبیرش آدم باحالیه و با همون مهربونی و قربونت بشم و اینا حرفاشو بهت میزنه و شدیدا هم پدر دراره :/ اینجوری که کلا پارسال تو پایه ازش فقط یه نفر ۲۰ گرفته -_- این دبیرمونم مثه دبیر دینی‌مون کلا روسریشو درآورد '_' :)) 

همون اولای کلاس، معاونمون اومد و کلی دعوا کرد که چرا میزنیم رو میز :| میگفت "دلتون میخواد بفرستمتون حراست؟ دلتون میخواد پروندتون رو بدم برید؟ یکبار دیگه صدا از این کلاس بشنوم، همه‌تون اولیاتون فرداش باید بیان" بعد ماها تا وقتی بود پوکر نگاهش میکردیم و بعدشم با خنده و ذکر اینکه فازت چیه بدرقه‌ش کردیم :/ آخه یه رو میز زدن حراست میخواد؟ :|||||| 

زنگ چهارم. جو کلاسمون خیلی خیلی خیلی بهتر شده و با اکثر بچه‌ها میشه راحت شوخی کرد و حرف زد و خندید :))) البته که هنوزم آدمای نچسب هستن تو کلاس :/ ولی خا در اقلیتن! 

ورزش داشتیم و اولش به این گذشت که کی چی بلده و مسابقه چی میخواد بره و فلان.. بعدش رفتیم پایین. خواستیم کل کلاس وسطی بازی کنیم ولی خیلیا نیومدن و من و مهرا هم بیخیال شدیم و رفتیم فوتسال بازی کردیم دوتایی :دی اینجوری که من میرفتیم سمت دروازه اون و بهش گل میزدم، بعد اون میومد سمت دروازه من و بهم گل میزد D: بعدشم دیه چون ناهار خورده بودم و دلم داشت درد میگرفت، نشستیم رو زمین و حرف زدیم. 

:: چهارشنبه قراره شله‌زرد بدن و قرار شده به‌جای اینکه مدرسه ظرف یه‌بار مصرف کلی بگیره مثه قدیما هرکسی یه طرف برا خودش بیاره تا از محیط زیست حفاظت شه. خیییلی این کارشونو دوست داشتم ^___^ واقعا فکر عالی‌ایه ^__^ 

:: قبولیامون واقعا خیلی خوب بودن! کلی پزشکی و اینا برا تجربی و کلی هم دانشگاه‌های شریف و تهران و امیرکبیر و اینا برای ریاضی داشتیم! 

۳

یه اول مهرِ دیه مونده فقط ^_^

سرویسمون با پارسال خیلی فرق میکنه. سه نفریم و خداروشکر اون دوتای دیگه المپیادین و این ینی اکثرا نیستن و من میتونم راحت باشم و زودتر برسم خونه و البته که منم خیلی روزا نیستم و خوشا به حال راننده‌مون :| 

صبح یه آقایی اومده بود سخنرانی میکرد، بعد این اینقدر آروم بود که خدا میدونه -_- ینی اینجوری بود که، سلام.. (ده ثانیه مکث) امیدوارم.‌. (ده ثانیه مکث) حالتون.. ( ده ثانیه مکث) ینی ببینید چقدر این آدم میتونست برای منی که تند صحبت میکنم و ترجیح میدم مخاطبمم تند صحبت کنه، حوصله سربر باشه -_- تازه تو آفتاب هم بودیم و داشتیم می‌سوختیم -___- 

زنگ اول آمار داشتیم. دبیر آمارمون یکی از دوستای صمیمی مادرگرامه و تا چندسال پیش رفت‌و‌آمد زیادی داشتیم. دبیر خوبیه و حال میده سر کلاسش D: بچه‌ها هم باهاش خیلی راحتن. مثلا امروز زنگ که خورد شروع کردن رو میز زدن و اینا بعد گفتیم بچه‌ها خانوم سر کلاسه هنوز! اونا هم با ذکر اینکه بابا خانوم از خودمونه به کارشون ادامه دادن :))) 

زنگ بعدش دینی داشتیم. اول که اومد، چون ما سر و صدا میکردیم، خیلی بداخلاق بود و گفتیم بدبخت شدیم رفت :/ ولی بعد به مرور خوب شد و به‌نظر که دبیر خوبی میومد! بعد نکته جالبش میدونید چی بود؟ وقتی اومد تو کلاس روسریش رو کلا درآورد و تازه هی هم کله‌شو تکون میداد تا موهاش بره کنار :/ :))) یا دست میکرد تو موهاش تا بده عقب :))))) 

زنگ سوم باز آمار داشتیم. 

زنگ ناهار هم بالاخره خورد و من با کلی ذوق به سمت غذام شتافتم رسما ^___^ یعنی تا اون زنگ رو به امید غذام تحمل کرده بودم :دی 

زنگ آخر حسابان داشتیم. دبیر خوبیه از نظر درس دادن، اما به نظرم یکم آدم بی‌روحی میمونه. نمیدونم دقیقا منظورمو چجوری بگم، ولی یه‌جوریه کلا! بعد نکته جالبش اینه که دکتری حقوق داره! البته لیسانس ریاضی هم داره! 

وسط کلاس واقعا داشت خوابم میگرفت که رفتم با آب یخ صورتم رو شستم و سرحال اومدم قشنگ ^_^ بعد ته کلاس بچه‌ها میگفتن خانوم دیه نمیکشیم و برعکس من خیلی میکشیدم و تازه افتاده بودم رو دور :دی 

باز دوباره مثل پارسال یادمون رفته بود پلاک سرویس رو ببینیم و راننده رو هم که فقط از پشت دیده بودیم و میدونستیم کچله :| خلاصه که کلی هی بگرد دنبالش تا بالاخره با شک به اینکه آیا این آقا کچله همونه؟ و با یقین به اینکه، آره از پشت همونه D: پیدا کردیم :دی :))) 

برعکس سرویس قبلی که راه‌هامون بهم نزدیک بود، امسال خیلی دوریم از هم و منی که نفر سوم و آخرم، ساعت سه و ربع تازه رسیدم خونه! حدود بیست دقیقه دیرتر از پارسال! 

دیه اومدم خونه و یکم تو گروه با بهار و پری چت کردیم و روزمونو گفتیم و بعدم یه قسمت بیگ بنگ دیدم و بعد اون یه بیست دقیقه چشمامو بستم و به خودم استراحت دادم! خیلی خوب بود واقعا و خوابم رو پروند! 

بعد نشستم سر درسام تا اولیا‌گرام اومدن و بالاخره امروز رفتم لوازم‌التحریر خریدم. اولش که پدرگرام میگفت دوتا خودکار بسه :| بعد که رفتیم اونجا و کلی خودکار و اینا برداشتم، میگه همینا؟ چیز دیه‌ای نمیخوای؟ و من مونده بودم که بالاخره چی؟ :| 

بعدشم یکم والیبال دیدم و درس خوندم و ماجراها رو تعریف کردم و الانم که اینجام ^_^ 

اینم کارای امروزم و تیکی که جلوشونه و حس خوبی بهم میده ^__^ (بدخط هم صد‌درصد خودتونید -_- )

۱۰

نذر کردیم براشون پوست‌کن و چاقو بخریم :دی


دیشب آخر هیئت گفتن که هرکی میتونه بمونه، تا تو کارای آشپزخونه کمک کنه. من میخواستم بمونم و سورنا هم اولش میگفت نه و بیا بریم آنه، کار برا ما نیست و اینا.. ولی بعدش راضی شد و موندیم. رفته‌بودیم پایین که یهو دیدیم زنموم هم اومدن و میخوان بمونن. سه تا سینی گنده آوردن و تشت گنده و گونی گونی سیب‌زمینی. خداروشکر پیاز نبود :/ چون از پیاز پوست کندن یا خرد کردن به شدت بدم میاد -_- تا دو روز قشنگ دست آدم بو پیاز میده :| -_- ما دور سینی سوم و آخر نشسته بودیم و واسه همین چاقو یا پوست‌کن به ما نرسید. بعد نیم‌ساعت و با هزار زور و زحمت و از همسایه‌ها گرفتن و اینا به ماهم چاقو و پوست‌کن رسید و شروع کردیم. منو سورنا پوست‌کن داشتیم وای که چقدر پوست‌کن افتضاحی بود :// ینی قشنگ نصف سیب‌زمینی رو میبرد و کند هم بود -_- دیه بعد یه چندتایی قِلِقِش اومد دستمون. در همون حال هم نمیدونم من چرا اینقدر دلقک شده بودم و رد داده بودم :دی کلی هی چرت و پرت گفتم و همه میخندیدیم D: :))) خلاصه که جاتون خالی ولی کلی کیف داد و خندیدیم :))

تهشم که تموم شد، من از بالای تشت عکس گرفتم و بعد یه خانومه دیده منو میگه " نگاش کن شیطونو" و منم با نیش باز و این شکلی D: نگاهش کردم :)) بعدشم یه خانومه گفت اصن بیاین سلفی بگیرین و اینا.. بعد زنمو منم سریع گوشیشو درآورد و سه‌تایی یه سلفی با سیب‌زمینی‌ها انداختیم D: دیوونه هم خودتونید :دی 

۹

بلا نسبت خودم، عینهو گاو D:

چهارشنبه ظهر با ه. داشتیم وارد مدرسه میشدیم تا بریم کلاس IYPT و همون موقع هم بچه‌ها داشتن تعطیل میشدن و مخالف جهت ما از مدرسه خارج. به ه. گفتم فقط سرتو بنداز پایین برو. حالا فک کنید دو نفر سرشونو انداختن پایین و با خدا خدا دارن میرن تا کسی نشناستشون که یهو دقیقا همون دم مدرسه چند نفر از بچه‌ها که به شخصه روابط خوبی ندارم باهاشون آدم رو میبینن و قشنگ چش تو چش میشن :| حالا منو میگین، بلا نسبت خودم :دی عین گاو سرمو انداختم پایینو راهمو کشیدم و به روی خودم نیاوردم که چش تو چش شدم و در همون حین اونا هم برگشتن با لحن مخصوص به خودشون گفتن که بححح آنه، سلااام. منم همچنان گاوطور به راهم ادامه دادم و در همون حین فقط یه سلام کردم و رفتم :| 

کلا انسان گریزی بدجور داره در من فوران میکنه :/ 

۱۱

این روزا من خوشحالترینم ^__^

من شاید بگم اه مهمونی. اه کی حالشو داره. یا بگم وااای خدا مهمون داریم. وای خدا نمیخوام مهمون داشته باشیم. وای خدا من میخوام با خیال راحت تو اتاقم بشینم و نرم بیرون. اما، من واقعا آدم اجتماعی‌ای هستم فقط اینرسی‌م بالاعه یه خورده :دی وگرنه وقتی میریم مهمونی و کلی بازی میکنیم و میخندیم، با یه لبخند گنده تو دلم برمیگردم :) یا وقتی مهمون داریم و خوش میگذره، با لبخند موقع رفتنشون بدرقشون میکنم :) 
برعکس خیلی از خانواده‌ها، خداروشکر، خداروشکر، خداروشکر، خانواده من، چه پدری و چه مادری، هر دو طرف عالین واقعا و میشه باهاشون کلی خوش گذروند و با هیچکدوم هم دعوا نداریم یا قهر نیستیم. شاید یه سری وقتا ازشون ناراحت بشیم ولی هیچوقت در حدی نیست که چشم روی نسبت فامیلی ببندیم و همه باهم خیلی خوبیم :) 
هفته پیش خونه عمو کوچیکم بودیم و من واقعا تنها دلیلم برای رفتن این بود که لباسم رو که نو بود و فرصتش نشده بود بپوشم رو قرار بود بپوشم :دی :/ همینقدر دلیل داغانی :| ترجیح میدادم با شلوار و بلوز گل‌گلی تو خونه ول بچرخم تا برم :||| ( گفتم که اینرسی‌م بالاعه :دی) اما خب رفتم و بعد از ظهر اول پاسور بازی کردیم و بعد هم اسم و فامیل که خدا میدونه چقدر خندیدیم سرش و سر و صدا کردیم ^__^ هی همه میومدن میگفتن چخبره اینجا و چیکار میکنید. در آخر هم که خب با اقتدار خودم بردم ^___^ واهاهاهای 
بعدش رفتیم بیرون و همه باهم دبرنا بازی کردیم و هر دو بار هم آریا برنده شد :| پسره خرشانس :/ 
بعدش هم که تولد و آهنگ و رقص و اینا :)) 
خلاصه که کلی کیف داد و همه از ظهر تا شب کنار هم بودیم ^_^ 
این هفته هم همه خونه ما بودن و خب من واقعا از این بابت ناراحت بودم و اصلا دلم نمیخواست که بیان -_- مخصوصا که میخواستیم بریم شهرمون و همه رفته بودن و مثه عید همه اونجا بودن، به غیر ما :( یعنی فکر کنید مسافرت نرید و تازه کلی هم مهمون داشته باشید '_' 
بعد ناهار فیلمای قدیمی رو گذاشتم. حالا فکر کنید فیلم رو من گرفته بودم و کلی هی تکون تکون داشت و آدم سرش گیج میرفت و اینا بعد مثه گزارشگرا گزارش هم میکردم :دی بعد فکر کنید با یه صدای گرفته داغون و کاملا پسرونه :/ من قبلنا از بس جیغ میزدم همش صدام گرفته بوده ولی خب الان خداروشکر هرچقدم جیغ بزنم صدام نمیگره D: بعد فکر کنید هرکی صدامو تو فیلم میشنید میگفت که این صدا کیه؟ و پشت بندش اسامی پسرای فامیل رو میگفتن :| بعد منم با خنده و ضربه‌ای به پیشونیم میگفتم که منم بابا  :/ D: 
ماشالا، ماشالا اینقدرم تو همه فیلما حرف میزدم و اینا که خدا میدونه :) بعد همه میگفتن، آره یادمونه چقد آنه اجتماعی بود و حرف میزد D: 
بعد رفتم جِنگا رو آوردم و من و احسان (پسرعموم) ن. (دخترِ دخترایی پدرگرام، ۹ ساله) ز. (دختردایی پدرگرام) ح. (همسرِ ز. ) شروع کردیم بازی. ح. گفت که هرکی سه بار باخت باید بستنی بده. دور اول من باختم. دور بعد ن. و بعد هم ز. همه حواسشون به بازی ما بود و خیلی بازی هیجانی و استرسی شده بود. احسان هی اِفه میومد که من عمرا ببازم و اینا و بعد قشنگ دو دور پشت هم باخت و بعد اون هم ح. دو دور باخت و دور بعد خیلی حساس شده بود. همه دیه به ماها نگاه میکردن. برج خیلی کج رفته بود و خیلی سخت میشد برداشت و گذاشت. احسان حدود ۸ دقیقه طول کشید تا برداره و بذاره و منم فیلم میگرفتم و هی یه سری میگفتیم میوفته تا تموم بشه و بستنی بده و یه سری هم امید میدادن بهش. بالاخره بعد ۸ دیقه تونست و نوبت من شده بود. همه میگفتن نفر بعد احسان حتما میبازه. بعد امتحان کردن یکی دو تا سریع یه دونه رو به راحتی برداشتم و گذاشتم و زیر یه دیقه تونستم (آیکون عینک دودی) هی گفتیم نفر بعد میبازه و اینا و هیشکی باورش نمیشد که همه به زور هم که شده تونستن و دوباره نوبت احسان شد که خب بالاخره اینبار باخت و سه شد و باید بستنی میداد. بعد کلی خنده و هیجان و استرس بالاخره تموم شد و رفتیم حاضر شیم تا با ماشین ح. بریم بستنی بخوریم ^_^ ماشین ح. از این ماشیناییه که تو زمان جنگ بودن و خیلی خفن بود ^_^ احسان هم از خونه‌شون رفت خربزه آورد و بعدم که راه افتادیم به سمت سرخه حصار. از اونجایی که شب خونه ما بودن همه و مادرگرام شام درست کرده بود مثلا میخواستیم خیلی هم طول نکشه و زود برگردیم ولی خا با بیخیالی پاشدیم رفتیم اونجا :دی 
اهنگ گذاشته بودیم و مسخره بازی در میاوردیم و ح. هم داغون رانندگی میکرد که مثلا حال بده بعد منم هی میگفتم " واقعا کی به شما گواهینامه داده؟ :/ " 
وسط راه احسان رفت چیپس و بستنی و اینا رو خرید و اومد تو ماشین و ما که نمیدونستیم بستنی هم خریده گفتیم ما رو با چیپس نمیتونی خر کنیا! ما بستنی میخوایم. اونم گفت که " خریدم بابا. تازه مگنوم هم گرفتم، بادومیه." 
همینجوری هی تو سرخه حصار هی میرفتیم بالا و بالاتر و خل بازی در میاوردیم. وسط راه باز وایسادیم تا احسان نوشیدنی بگیره. دلستر گرفت. 

دیدیم که خیلی طول کشید و بهتره بستنیا رو همون تو ماشین بخوریم. باز کردیم که بخوریم بعد هی هرچی نگاه کردیم دیدیم که یه دونه بادومم نداره :| ینی قشنگ کیم بود با قیمت مگنوم :/ کلی اذیتش کردیم که آره کیم به ما دادی و فلان و بهمان :))) بعد احسان هم هی میگفت بابا رو عکسش کلی بادوم بود و اینا.. ولی شما فک کنید حتی یه ذره مزه بادوم هم بده، نمیداد :| ولی خب باعث شد کلی اذیتش کنیم و بخندیم :))))
بالاخره یه جا پیدا کردیم و وایسادیم. فرش انداختیم و نشستیم. یهو اونجا بود که یادمون افتاد که ای بابا پاسور چرا نیاوردیم واقعا؟؟  ینی جون میداد اونجا قشنگ یه حکم بزنیم ولی حیف شد.. 
اول خربزه رو شکستیم. احسان هی از قبل تعریف میکرد که خربزه‌ش فلانه و بهمانه و دستنبو هست و اینا.. بعد یهو تا شکستیم دیدیم که تکه‌های سیاه داره :/ :))) کلی هم سر این اذیتش کردیم :)))) 
بعد چیپسا رو خوردیم و بعد اون هم بقیه دلستر خوردن. عکس و اینا هم گرفتیم کلی و همینجور حرف میزدیم و یه یه ساعتی نشستیم. دیه ساعت یازده بود که برگشتیم. تو راه برگشت هم مثه رفت کلی آهنگ گذاشتیم و حرف زدیم و خل بازی درآوردیم ^__^ 
خلاصه که خیلی خوش گذشت ^__^ 
حالا اینا رو گفتم که چی بگم؟ خواستم بگم من الان شدیدا احساس خوشبختی میکنم واقعا :) ینی واقعا هیچ‌چیزی نیست که مانع داشتن همچین حسی بشه :) شاید یه‌سری وقتا یه سری چیزا باب میلم نباشه، اما الان دیه فهمیدم که این چیزای کوچیک واقعا چیزی نیستن. احساس میکنم دیگه این چیزای کوچیک تو زندگیم که شاید باب میلم نباشن، اذیتم نمیکنن و باعث نمیشن که ناراحت بشم و حس بد داشته باشم :) 
۲

دنیای کوچیک + ماجرای نامگذاریتون رو تعریف کنید ^_^

1. بعد از کلاس IYPT تا دم ایستگاه BRT با ه. اومدم. کارت زدم و سوار اتوبوس شدم. در اتوبوس همینجور باز بود تا وقتی که چراغ سبز شه و در رو ببنده و راه بیفته. ماشین‌ها کنارمون پشت چراغ قرمز وایساده بودن. یهو دیدم عه این ماشینِ چقدر شبیه ماشین ماعه. از اونجایی که شیشه‌ها دودیه زیاد چیزی معلوم نمیشد و جامم جوری بود که پلاک رو نمیدیدم. یهو چشمم به آویز جلوی ماشین افتاد و مطمئن شدم که این ماشین خودمونه. مونده بودم پیاده شم یا با همون اتوبوس برم و بعدشم پیاده گز کنم خونه که دیدم من خسته‌تر از این حرفام و بنابراین از اتوبوس اومدم بیرون و از جلو ماشین با نیش باز رد شدم و رفتم سوار شدم D: مادرگرام هم بودش تو ماشین. میدونید احتمال یه همچین اتفاقی یا اصن بودن پدر و مادرگرام اون ساعت از روز اون‌جا چقدر کمه؟ حتی با تقریب میشه گفت صفره! ولی خب خیلی جالب بود برام و نمیدونم چرا ولی هی یادش میفتم و میگم عحححح :دی 

2. امروز تولد علی (پسرداییم) همون فسقلی با نمک و خوردنی که دل آدم براش ضعف میره ^____^ حیف نمیریم مسافرت :( همه میرن شهرمون ولی ما بخاطر اینکه مادرگرام کار داره نمیریم و نمیتونیم تو تولدش باشیم (آیکون گریه و زاری و فغان و این صوبتا) 

3. تو کانال مدرسه مادرگرام میگشتیم و عکس بچه‌ها رو میدیدیم بعد رسیدیم به یکی و من حدس زدم که اینو قبلا دیدم و این همون دوست م.  هست که امروز نشون داد عکس پروشو و گفت قشنگه! خلاصه که تو حدس و گمان بودم تا اینکه امروز به م. گفتم و اونم به یارو پیام داد ببینه کجا میره و اینا و دیدیم که بعله دنیا چقدر کوچیکه واقعا و این همونه! 

4. تو کانال ماری جوانا اومده بود یه چالش گذاشته بود که هرکسی میومد اینکه چجوری اسمش انتخاب شده رو میگفت و اینکه چه اسمایی دیگران پیشنهاد داده بودن و اینا.. به نظرم خیلی جالب بود ^_^ من میگم ماجرای اسمم رو! شما هم اگه خواستید بگید که چجوری اسمتون رو روتون گذاشتن ^_^ 

من اگه پسر بودم میشدم ماهان ^_^ ولی خب دختر شدم و قرار شده بود که نیلوفر باشم ولی وقتی به مادربزرگ مادرگرام اسم رو میگن، برمیگرده میگه آره لولوفر هم خوبه و همین باعث میشه که مادرگرام از فکر نیلوفر بیاد بیرون :دی 

یه همکلاسی هم مادرگرام داشته به اسم گراناز که اونم جزو اسم‌های ممکن بوده، که خب خداروشکر انتخاب نشده :/ 

(برخلاف خیلی از خانواده‌ها، خانواده ما کلا هیچکس تو انتخاب اسم بچه‌ی دیگری دخالت نمیکنه! شاید پیشنهاد بده ولی به هیچ عنوان اجباری در کار نیست و در نهایت خانواده بچه اسمش رو انتخاب میکنن! )

و خب در نهایت هم هیچکدوم نشده و اسمم شد یه چی دیه :) ( اگه شماهم تعریف کردید شاید بگم :) الکی که اسمم رو نمیگم :دی ) 

۷

دو عدد اجتماع‌گریز هستیم :|

هرکی میومد که آشنا بود، منو و بهی سرمونو مینداختیم پایین و خودمونو به ندیدن میزدیم :| بعد خیلیم خوشحال بودیم که به جز دو سه نفر بقیه ما رو ندیدن :/ میدونید چیه؟ حوصله سلام و علیک و عححح خوشحال شدم دیدمت‌های الکی رو نداشتیم :| بعد میدونید ته همه‌ی تلاش‌ها چیشد؟ هیچی دیه استادِ به من اشاره کرد و برد منو پاتخته و خیلی شیک همه دیدنم :||| هعععی 

برا مادرگرام تعریف میکنم میگه آها خوبت شد.

من :| 

مادرگرام ^_^ 

۲

میگریستم و میلرزیدم

با موژه‌هایی خیس، چشمانی قرمز، دماغی قرمز و آویزون و گونه‌هایی که هنوز رد اشک روشونه در حال تایپ هستیم.. 
اشک‌های زیادی که ریختم نه از غم دوریه، نه از غم عشقه و نه حتی از غم باخت کرواسی ( :| ) بلکه بخاطر یه عدد سوسکه :| بله درست خوندید! سوسک. یه سوسک گنده‌ی سیاه -_- 
بذارید براتون بگم ماجرا از چه قرار بود. داشتم میرفتم سمت کشوی لباس‌هام که یهو دیدم همون سوسکِ مذکور داره از کنارش رد میشه و ویژی میره. تا حدود چند ثانیه هنگ بودم و بعدشم مونده بودم جیغ بزنم و خانواده رو سکته بدم یا نه؛ که دیدم من آدمی نیستم که بتونم جلو جیغم رو بگیرم و در نتیجه شروع کردم به جیغ بنفش کشیدن. اون سوسکه هم ویژی رد شد و رفت بیرون و خب یه جورایی گم شد. پدرگرام و برادرگرام اومدن و من میلرزیدم و اشک میریختم. قیافه پدرگرام عالی بود! اگه حالم خوب بود قطعا کلی میخندیدم :دی بهشون گفتم و اونا هم رفتن بیرون دنبالشو و منم افتادم کف زمین و همچنان میگریستم و میلرزیدم. صداشون میومد که پیداش کردن و حالا دنبالشن و میزنن تا بمیره. کلی زدن رو زمین تا بالاخره برادرگرام اعلام کرد که کشته‌شد. من توی یه سه‌گوش بین میزم و دیوار و کنار در بالکن نشسته بودم؛ که یهو با خودم گفتم خب نخبه الان اینجا نشستی یکی دیگه میاد رو شونه‌ت راه میره که :/ و رفتم رو تختم نشستم. و لازم به ذکره که همچنان میگریستم و میلرزیدم :| 
الان هم که روی تختم توی تاریکی دراز کشیدم، مادرگرام اومد اصرار کرد که برم پیش اونا بخوابم، اما خب از اونجایی که اکثر مواقع دربالکنشون بازه و از اون مهم‌تر من توی تختم احساس امنیت میکنم، نرفتم. 
پ.ن1: در بالکن خودم همیشه بسته‌ست و کلا بخاطر همین حشرات و اینا بازش نمیکنم. معلوم نیست از کجا اومده چهارطبقه بالا '_' 
پ.ن2: برای کسایی که نمیدونن یا یادشون رفته باید بگم که من فوبیای حشرات و بخصوص سوسک دارم و واسه همین هست که اینقدر حالم بد میشه. 
۸

سر گییییج..گییییج..گیجههههه

من یکی از سرگیجه خیلی بدم میاد، یکی از حالت تهوع و اینا.. و حالا فرض کنید صبح که از خواب پا شدم هم سرم‌ گیج می‌رفت و هم حالت تهوع داشتم. هیچکس خونه نبود و منم که لوس‌ترینم موقع مریضی زدم زیر گریه :| 

پدر و مادرگرام اومدن و یه‌سری دمنوش و اینا دادن بهم و پدرگرام هم کلی خوراکی واسم گرفت :دی حالت تهوع‌م خوب شد ولی خب هنوزم سرم گیج می‌رفت و نمیتونستم تکون بخورم یا دراز بکشم و تمام مدت روی پاف مبل پامو دراز کرده بودم و تلویزیون میدیدم. 

حالا نمیدونم چه حکمتی بود که الد باید اون‌روز که قرار بود بعد چند وقت پدرگرام ما رو ببره بیرون باید اونجوری میشدم -_- خلاصه که نرفتیم بیرون :( تازه فردا صبحم میخواستیم بریم کوه صبحونه بخوریم که کنسل شد :(( 

پدرگرام فشارمو گرفت و ده روی شش بود. یکشنبه قبل هم که صبا همینجوری فشارمو گرفته بود ده روی هفت بود. به نسبت همیشه‌م کم بود! حالا پدرگرام از موقعیت سواستفاده میکرد و هی میگفت بخاطر اینه شب دیر میخوابی :/ یا بخاطر اینه که همش داری فوتبال میبینی :|| و خب مثل همیشه میگفتن هیچی نمیخوری همین میشه دیه :/ هی میگیم اینو بخور نمیخوری.. اونو بخور نمیخوری. خا من دوست ندارم اون‌چیزا رو :/ چرا بخورم خا؟ '_' 

جمعه‌ش ظهر رفتیم خونه مادرجونم. اونجا باز فشارم رو گرفتم و باز همون بود، اما تعداد ضربان قلبم بیشتر از سی‌تا کم بود و شصت‌تا در دقیقه بود! خلاصه که نابود بودم :|| کلی هم خرما و عرق نعنا و اینا به‌زور کردن حلقم -__- 

شب مهمون داشتیم و باید میرفتم منم. رفتم ولی برعکس همیشه واقعا حوصله حرف زدن نداشتم و اینا.. شب بالاخره بعد ۴۸ ساعت تونستم به‌زور دراز بکشم و با حس اینکه روی پره‌های یه هلیکوپتر درحال پرواز هستم خوابم برد :|| 

یه خواب‌ سینمایی باحالی هم دیدم D: عین یه فیلم بود قشنگ ^_^ تازه وقتی هم به پایان داستان رسیدم بیدار شدم. برای کسی فکر نمیکنم ماجرای جذابی باشه ولی من که کلی کیف کردم D: 

الانم که هنوز یکم سرگیجه دارم ولی بهترم و تونستم بیام پای گوشیم :دی 

۴

بیشتر گند نزنیم صلوات :|

وسطای اسفند بود و به شدت منتظر اومدن جوابا بودیم که ببینیم آیا مرحله اول رو قبول شدیم یا نه. گوشی معاونمون خانوم الف. رو گرفتیم تا به ادمین کانال کفا پیام بدیم و ببینیم چیشده. گوشیشو داد و خودش رفت و من و مهرا هم به سرمون زد که شمارشو برداریم. پیامو که دادیم سریع رفتیم شمارشو برداشتیم و منم با خودکار رو دستم نوشتم. قرار بود کسی نفهمه و اگرم فهمید شماره رو ندیم. شماره رو فقط داشتیم و ازش استفاده‌ای هم نشد. در واقع نمیتونستیم استفاده کنیم! چون دردسر میشد و باید میگفتیم از کجا آوردیم! گذشت و گذشت تا امروز که مهرا اومد گفت: دیدی شر شد؟ گفتم: چی؟ گفت: شماره الف. نگار هی میگفت من با الف. حرف میزنم و اینا.. الف. هم پرسیده شماره رو از کجا آوردی اونم گفته مهرا. :|| و حالا الف هم فهمیده که شمارشو کش رفتیم -__- حالا سوال اینجاست که نگار از کجا آورده؟ خب عرضم به حضورتون که نگار شماره رو از مهرا کش رفته :| میگن دست بالای دست بسیار است همینه :// خلاصه که این چند روز آخری بد داریم گند میزنیم :/ سه شنبه‌ای هم رفته بودیم بالا سالن ناهارخوری و من و یگانه که روی یه تیکه فرش دراز کشیده بودیم. نگار یه کتاب نابود جلوش بود و مهرا و پرینازم عادی بودن. داشتیم شعر میخوندیم که یهو مسئول پیش دانشگاهیا اومد و ما رو دید و کلی بساط شد و به زور راضیش کردیم زنگ نزنه به الف. :/ شانس آوردیم مثه دفعه‌های قبل ورق وسط نبود :/ آخه میخواستن بازی کنن ولی حسش نبود، من قبول نکردم. اصلا همون حضور ما در اون مکان غیر قانونی بود چه برسه که ورق هم بازی کنیم :| حالا بعدش رفتیم تو همون کلاسی که بهمون دادن که یهو دیدیم دفتر داره نگار رو صدا میکنه! ما رو میگی، همه گرخیده بودیم -_- رسما از اعتماد الف. سواستفاده کرده بودیم و اونم فهمیده بود. اونم الف. که اینقدر قبول داره ما رو و بهمون اعتماد داره. رفتیم پایین همه و نگار رفت جلو فقط و بعد فهمیدیم که اون قضیه رو نفهمیده و فقط برا این صدا کرده که اطلاع ندادیم بهش و نامه نگرفتیم. واقعا یادمون رفته بود نامه بگیریم و بنابراین با چارتا عذر خواهی قضیه رو جمعش کردیم. حالا نمیدونم قضیه شماره الف. رو چجوری جمعش کنیم -__-  

۰
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان