خلاصه که خیلی بهم برخورد!

خواهر سحر (اسم مستعارشه!) حدود سه سال از من و چهار سال از سحر بزرگتره. از وقتی یادمه هیچوقت رابطه مسالمت‌آمیزی باهاش نداشتم و خود سحر هم نداشته. همیشه بهش زور میگفت. خیلی وقتا مامانش میذاشت خیلی کارا رو بکنه اما اون نمیذاشت :| و نمیدونم به چه دلیل مامان یا باباش جلوش واینمیستادن و چیزی نمیگفتن :| حتی الانم همینه! خیلی جاها نمیذاره بیاد و خیلی کارا نمیذاره بکنه! مثلا مامانش اجازه داده بیاد خونه ما، بعد خواهرش میگه نه نمیشه و در نهایت سحر نمیاد '_' یا حتی الان تبلت یا گوشیشو میگیره و بهش نمیده و باز هم نمیدونم چرا کسی چیزی بهش نمیگه :/ 

قرار گذاشتیم فردا باهم با فاطمه بریم باغ کتاب. مامان سحر اجازه داد. اما یهو آخر شب خواهرش برگشت گفت نه نمیشه بری :/ منم که نمیتونم حرف زور بشنوم برگشتم گفتم عه خا چیکارش داری؟ مامانش گذاشته! یادم نمیاد چی گفت ولی کلیتش این بود که هی گفت پررو نشو و منم گفتم دلم میخواد و مثه خودت و از این چیزا و اونم با بی‌تربیتی تمام برگشت گفت مگه خانواده سحر مثه خوانواده توعن که بذارن هرجا بره و من پوکرفیس بروبابایی نثارش کردم و متعجب موندم که چی میگی واس خودت داداچ؟؟ همچین میگه انگار دختر خیابونی و هرجاییم ://// خوبه حالا خانواده من از اون خانواده‌ها هستن که به راحتی نمیذارن جایی برم و اصولا تنهایی جایی نمیرم :/ واقعا نفهمیدم چرا همچین چیزی بلغور کرد :/ اما میدونم بهم برخورد و این حرف رو نه یکبار بلکه دوبار تکرار کرد و گفت و حتی بعدشم گفت اصلا نباید بذارم باهات رفت و آمد کنه :| و منم گفتم نذار :/// بعد تو اتاق که بودم صداش میومد که داشت بد من و خوبیه ف‌. دوست دبستانی صبا رو میگفت! که از قضا این ف. همکلاسی منه و منم خوب میدونم کیه و چیکارست و چیا میگه! (فیک اسمایل) فکر میکنه چون حالا این ف. چادریه و حزب‌الهی و فلان و فلان خیلی دختر خوبیه و اصن ماهه! در صورتی که همین ف. حرفایی میزنه که من از زدنش خجالت میکشم! و با کسایی دوسته که همه مدرسه میدونن چیکارن! 

واقعا خواهر سحر رو درک نمیکنم که چرا اینقدر بهش الکی سخت میگیره ://// 

خوشش میاد سحر تحت سلطه‌ش باشه انگار :| 

حالا این وسط آریا و احسان گیر دادن تعریف کن چیشد که دعوا شد و بعدا هم میگن چه باحال میشن دخترا موقع دعوا :| 

درسته من شوخ و شنگم و باهمه شوخی میکنم و راحتم و فلان و بهمان.. اما هیچ‌چیزی دلیل نمیشه انگ هرجایی بودن بهم زده بشه.‌. حتی اگه یه درصد هم واقعا اینطور باشم.‌. :( 

پ.ن: حیف این شماره پست به این خوشگلی که توش همچین چیزی نوشته شد.. :( 

۱

برگردیم به لاکمون :)

1. باید یه روز از صبح تا شب برم باغ کتاب و با خیال راحت همه‌جاش رو بگردم و بدون توجه به مردم بشینم کف زمین، وسط خیالستان و کلی واسه خودم خیال‌پردازی کنم [لبخند چپلوک] 

2. یکی از مشکلاتم اینه کتاب خریدن برام سخته! یعنی باید حتما یکی اون کتاب رو قبلا خونده باشه و بگه که کتاب خوبیه تا من اونو بخونم! خیلی سخته کتابی رو که هیچی ازش نمیدونم بخرم و بخونم! چون دلم نمیخواد تهش بگم این چیه که من خوندم و یا حتی نتونم ادامه‌ش بدم! 

3. خاله و زندایی و کلا مهمونامون رفتن و حالا من باید یکم به زندگیم سر و سامون بدم و بشینم درس بخونم و کتاب بخونم و فیلم ببینم و کلا یکم برگردم به لاک خودم :) 

4. اگه رتبه دو رقمی بخوام و بخوام که از امسال جدی شروع کنم باید بیخیال IYPT بشم! فکر کردم فعلا تو تابستون که داره فیزیک تئوری سوالا رو میگه و بدرد بخوره، برم و از بعدش به احتمال 75% دیه ادامه نخواهم داد!! 

5. شهریه کلاس زبان 15% زیاد شده و حدود 350 تومن میشه برای هرماه (پنج هفته البته) و از اونجایی که برادر گرام هم هست میشه ماهی 700 تومن و خب تصمبم دارم که نرم! چه خبره اینهمه بدم برای یه ماه و اونم 15 جلسه همش که دو جلسه‌شم فیلم دیدنه و کلا دو تا یونیت درس میدن!! خیلیه واقعا و هرجور نگاه میکنم دلم راضی نمیشه اینقدر خانواده‌م رو به خرج بندازم! اونم تو این وضعیت گرونی! 

6. تو این کشور همه‌چی، همه‌چی، همه‌چی با افزایش دلار و طلا افزایش پیدا میکنه و همه به زندگیشون ادامه میدن! الا کارمندای بدبخت که حقوقشون یه قرونم زیاد نمیشه -__- 

7. خنداننده‌شو رو اگه نمیبینید ببینید حتما! نه بخاطر خندیدن، بخاطر درس گرفتن! 

۳

تخلیه ذهن

روی تختم دراز کشیدم و پای چپم روی پای راستمه و با دودستم گوشی رو گرفتم و با انگشت شصتم در حال تایپم و تق تق ناخنم صدا میده وقتی میخوره به صفحه. منتظرم بیدارشن تا بریم خونه مادرجون. مثلا قرار بود بیایم بالا و فقط لباس برداریم و بریم، ولی حالا یه ساعت بیشتره که اومدیم و نرفتیم '_' 

امروز امتحان جامع داشتیم و همگی باهم گند زدیم :| مادرگرام هم به عنوان معاون مدرسه به ناخونام و لاکشون گیر داد D: بعد گفت من الان استون ندارم ولی دیه تکرار نشه! که یهو یه دختره دیه که اونم لاک داشت گفت من دارم و مادرگرام هم گفت خوبه پس بده بهشون و منم پوکر نگاش کردم که خا میمردی نگی واقعا؟؟؟ :||| 

عربی هر جلسه کلمه میپرسه بعد این جلسه من و آندرو نخونده بودیم و فقط همون تو مدرسه یکم خوندیم و از شانس خیلی خوبمون :| این جلسه وقت اضافه آورد و شروع کرد پرسیدن! قبل اینکه بپرسه من برگشتم گفتم که یه‌سری تست داده بوده و حل نکرده و فلان بعد خودمم خنده‌م گرفته بود از بس ضایع گفتم :)))) اونم خندید گفت این کلکا دیه قدیمی شده و اینا.. منم از بعد اون گفتم مطمئن باش الان از هردوتامون میپرسه '_' حتی وقتی حضور غیاب هم کرد و اسمامون رو پشت هم خوند گفتم مطمئن باش میپرسه :// (رفتم ظرفای ماشین رو خالی کردم. پدرگرام داره ظرف میشوره و مادرگرام هم رفت حموم و منم دیه درازکش نیستم و گوشی رو گذاشتم رو تخت و خودم دوزانو نشستم و دولا شدم و با انگشت اشاره در حال تایپ هستم!) طبق یه خرافه مسخره‌ای که از دوره اول داشتیم، روی یه برگه استم استاد رو نوشتم و گذاشتم تو کفشم. و خب تهش از آندرو پرسید و از من نپرسید :دی ولی صادقانه بگم، وقتی اونو صدا کرد من جوری استرس گرفتم که انگار خودمو صدا کرده! کلی گفتم نترس و تو میتونی و از این حرفا :)) و خداروشکر هم از بین بقیه فقط به اون گفت افرین خیلی خوبه و نمره کامل رو گرفت ^__^ 

یه هفته‌ست میخوام راجب آندرو یه پست بذارم و براتون بگم چه باحاله با یه بلاگر که فقط تو مجازی میشناختینش حالا بغل‌دستی بشین ^_^ 

وبلاگ صبا رو دو هفته‌ست آپ نکردم و حس عذاب وجدان مزخرفی دارم :/ ولی واقعا وقتشو نداشتم که برگه بذارم جلوم و تایپ کنم و پست کنم خا.. 

و من هنوزم دچار خود درگیری هستم و نمیدونم با IYPT چه کنم -_- خدایا یه‌کاری کن زودتر بتونم تصمیممو بگیرم و از این برزخ درام :( 

خب حالا یکم ریلکس کنیم تا وقتی بریم :) 

شاد باشید [لبخند چپلوک]

۶

ترس از حسرت خوردن (درهم برهم)

1. شدیدا به یکی نیاز دارم که بیاد بهم بگه که باهام موافقه و حمایتم میکنه و بگه که نرم IYPT و نگران این نباشم که بعدا اگه مدال آوردن، حسرت بخورم که منم جزوی از اونا بودم و باید مدال دور گردنم میبود.. فقط و فقط ترس از حسرت خوردنه که باعث شده جرئتو نداشته باشم بگم دیگه من نیستم! 

من همین الانشم تو تابستون تا یکم سرم شلوغ شد دیه نرسیدم کاراشو بکنم و این باعث میشه عذاب وجدان بگیرم و به این فکر کنم که پسفردا در طول سال که کلی درس و امتحان و فلان و بهمان دارم، میخوام چیکار کنم؟ 

نمیدونم هدفم رو بذارم رو کنکور و بشینم درسمو بخونم قشنگ، یا برم IYPT و مقام بیارم و پسفردا خواستم برم خارج مقامم و مقاله‌ای که مینویسم به‌دردم بخوره! البته که هنوز هیچ فکری در مورد آینده‌م اللخصوص خارج رفتنم ندارم، ولی خا بالخره.. 

چند روزه ذهنم بد درگیره.. اگه کمکی میتونید بکنید دریغ نکنید :)) 

2. خیلی بدم میاد که مهمون از شهرستان داشته‌باشیم و من نتونم تمام مدت باهاشون باشم و همه‌جا باهاشون برم -_- :(( واقعا چرا باید تو این هفته که من کلی امتحان و کار IYPT و فاینال زبان دارم، اینهمه آدم پاشن بیان تهران -_- 

3. امروز ف. برگشته بهم میگه ناخونات کاشته؟ و من با دهن باز گفتم نههه! ناخونا خودمه! گفت خیلی قشنگه ^_^ و من از ذوق مردم D: البته دیه خیلی بلند شدن و باید کوتاه شن ولی حسش نیس :| وقتی تایپ میکنم هی تق‌تق صدا میدن :))))) 

4. شما که نمیدونید این علی (پسرداییم، ۱۱ ماهه) چقدر خوووبههههه ^____^ لعنتی‌ترین نی‌نی‌ایه که میشه باهاش مواجه شد ^___^ کلی میخنده برا آدم و کلی دست میزنه و شیطنت میکنه و خودشو لوس میکنه ^__^ ینی کافیه یه لحظه صدای آهنگ بشنوه تا شروع کنه دست زدن D: یه وقتایی که وقتی بغلش میکنی و صورتش نزدیک صورتته، دهنشو باز میکنه و سعی در بلعیدنت داره و همچین موهاتو میکشه که خدا میدونه و حتی امروز چنگ هم انداخت :)))) روز اول که قشنگ صورت مادرگرام زخم شد :/ امشبم صورت منو همچین چنگ انداخت که داشتم میمردم از سوزشش '_' البته بچه‌م خودش که حالیش نمیشه چیکار میکنه و اینا و فک کنم ابراز احساساتش اینجوریه :دی :/ امشب بهش یکم غذا دادم و نمیدونید با هر لقمه‌ای که میخورد من چقدر براش میمردم و ذوق میکردم از مدل خوردنش و دلم میخواست درسته قورتش بدم ^____^ واهاهاهاهاهای 

5. قبلا گفتم بازم میگم، یکی از عذابای الهی میتونه این باشه که دخترخاله‌تون که پنج سال ازتون کوچکتره، حدود ده دوازده سانت ازتون بلندتر باشه -___- [آیکون گریه و شیون و خنج و فلان] 

6. این فیلمای کنسرت رو باید یه‌جوری از مهسا بگیرم و پاک کنم :| دختره فلان فلان شده برداشته آبرو منو برده -_- با صدای بلند برا همه فیلما رو گذاشته -__- حالا من برا مادرگرام و پدرگرام که گذاشتم نمیذاشتم صداشو زیاد کنن و تازه نصفشم ندیدن -_- من خودمم حاضر نیستم صدا خودمو بشنوم :|| حالا امروز شوهرخاله‌م برگشته به مسخره میگه آنه صدات چه خوبه‌ها!! بیا بریم یه گروه بزنیم تو بخون -___- [آیکون کوبیدن سر تو دیوار] 

7. و من هنوز دلم پیش اون مانتو لیمویی که پایینش سیاه شده بود واسه همین نخریدم، گیره :((خا لااقل آبیشو میگرفتم :(( واقعا چرا گفتم نه نمیخوام آبیشو؟؟ -__- ای تفف بر من -_- تازه علاوه بر اون دلم پیش اون پیراهن اسپورت مردونه با تیشرت زیرش هم مونده.. :(( خییییییلی تیپ لعنتی‌ای بود :(((

8. از یه نظرایی واقعا بچه‌های مدرسه مادرگرام خوبن و ترجیح میدادم اینا هم مدرسه‌ایم باشن تا یه مشت آدمای فلان توی اون مدرسه! اما خدایی یه‌سریاشون یه‌جوری لوس و بچه ننه‌ن که آدم میمونه -__- بابا یکم بزرگ شید تروخدا -_- این بچه بازیا چیه :||| من که با شنیدن کاراشون سر به بیابون گذاشتم :/ برا همین دیه براتون نمیگم (اصنم دلیلش این نیست که حسش نیست و میخوام پست رو تموم کنم.) 

۳

چارتارِ لعنتی ^__^ واهاهاهاهاهاهاهای+ بعدا نوشت

داییم برای خودش و من دوتا بلیط گرفته بود. وقتی که هفته پیش مهسا و متین (دخترخاله و پسرخاله‌م) اومدن تهران، گفتش که نمیاد و من و مهسا باهم بریم. هرچی گفتیم بابا مهسا که اصن اینا رو دوست نداره، خودت بیا گوش نداد. 

از مدرسه زود اومدم و گوشیم رو که تا خرخره حجمش پر بود خالی کردم و داشتم حاضر میشدم که دایی و مهسا و متین اومدن. یه ساعتی طول کشید که متین رو راضی کنیم نیاد اونجا و بره پیش امیرسام(پسرعموم) و باهاش PS4 بازی کنه و آخر سر هم با غم نهانی در چهره رفت :( خا آخه حوصله خودش سر میرفت میخواست سه ساعت بیرون بشینه منتظر ما. 

بلیط‌ها رو پرینت گرفتیم و بالاخره فهمیدم جامون کجاست، آخه هرچی ازش میپرسیدم که کجاییم نمیگفت و قصد سورپریزم رو داشت :) جامون خوب بود. 

با اسنپ رفتیم اونجا و کلی هم تو ترافیک بودیم اما باز هم یه ساعت زود رسیدیم :| سالن رو پیدا کردیم و من و مهسا رفتیم تو و داییم موند بیرون. دو تا از این دستبند شبرنگ‌ها نفری خریدیم و رفتیم نشستیم رو صندلی‌. حرف زدیم و عکس گرفتیم تا شروع بشه و بریم داخل. ساعتای هفت و ربع اینا بود که وارد سالن شدیم و نشستیم سرجامون. جلوی پامون یه نیم پله بود و هرکی از اونجا رد میشد سکندری میخورد :))) و بعد همچین ما رو نگاه میکردن که انگار براشون زیرپایی گرفتیم :| بعد که میرفتن ما هم کلی میخندیدیم D: خلاصه که سرگرمی خوبی بود :دی 

ساعتای یه ربع، ده دقیقه به هشت اومدن داخل و کلی جیغ و سوت و دست و اینا زدیم ^___^ با تموم آهنگاشون منم خوندم و کلی جیغ زدم و هو کشیدم و دست زدم و عشق کردم توی تک تک لحظاتی که اونجا بودم ^_____^ 

موقع اذان یه پنج دقیقه قطع کردن و همون موقع دایی زنگ زد و گفتیم کلی جات خالیه و اونم گفت شایدم نباشه و گفتیم ینی چی؟ و گفت که اونم تو سالنه و از یکی همون بیرون بلیط خریده ^__^ من و مهسا هم کلی خوشحال شدیم که اومده تو ^__^ از همه‌ی اهنگایی که خوندن فیلم گرفتم، اما به آهنگ اخر که رسید و اونم لعنتی‌ترین اهنگ، حجمم تموم شد و فقط 22 ثانیه تونستم فیلم بگیرم :(((( تو تمام آهنگ‌ها هم بیشتر از اینکه صدای خواننده باشه صدای منه D: ولی خا مهم نی اصن :دی 

وقتی که آهنگ آخر رو هم خوندن همه بلند شدیم و کلی دست زدیم و من به شخصه گلومو پوکوندم ^_^ D: البته که اینکارو از اول تا آخر میکردم و دیه به آهنگای آخر که رسیده بود صدام در نمیومد :دی 

میخواستم برم پیششون و یه راهی پیدا کنم که باهاشون عکس بگیرم، ولی پدرگرام خیلی وقت بود که منتطر بود بیرون و نشد که برم :(( 

(من آدمیم که کلا خوشم نمیاد با سلبریتی‌ها عکس بگیرم و حس خوبی نسبت به این موضوع ندارم و حتی میگفتم من اگه مسی رو هم ببینم نمیرم بگم باهام عکس بگیره :| ولی دیشب نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست برم عکس بندازم :تفکر)

خلاصه که لعنتی‌ترین کنسرتی بود که رفتم و بهترین شب عمرم بود ^____^ و به یکی از آرزوهام رسیدم [لبخند چپلوک]

پ.ن: یه حس عذاب وجدان بدی دارم وقتی میبینم اینقدر همه‌چی بده اما من اینقدر خوشحالم :/ '_' 

بعدا نوشت: یادم رفت تعریف کنم اون بلیطی که داییم خریده از کجا بود! همون بیرون که بوده، یه دختره هی از همه میپرسیده بلیط نمیخواین؟ اولش که داییم گفته و نه و بعدا دیده خب بهتره به‌جا اینکه اینجا بشینه بیاد تو. خلاصه که دختره با گفتن اینکه دوستام نیومدن و منم دیه نرفتم و بلیط رو فروخت به دایی ما! البته داییم کلی هی بهش گفته خا بابا خودت برو چیکار به دوستات داری تو. اونم گفته که نه اخه دیر میشه دیه نمیتونم تنها برم خونه و فلان و بهمان. دیه دایی ما بلیطشو چهل تومن خرید و یه ربع بعد شروع سانس اومده تو. آقایی که کنارش نشسته بوده، پرسیده که این بلیط رو از یه دختر خریدی؟ اونم گفته آره. بعد آقاهه گفت این دختره اومده کلی ماجرا چینده که من بلیط خریدم ولی تقلبی در اومده و اینا، و ما هم که بلیط اضافی داشتیم مجانی دادیم بهش. خلاصه که دختره با کلی دروغ و دقل ( شایدم دغل؟) چهل تومن کاسب شده :||| 

۱۰

مححححشششششرررررر بووووووددددد ^__^

این بهترین ساعت‌های عمرم بود ^___^ اینقدر خوب و لعنتی بود که هنوزم با فکر بهش نیشم از اینور تا اونور باز میشه ^___^ خییییییلی خوب بود خیییلی خییییلی خوب بود ^_^ بهترین کنسرتی بود که تو عمرم رفتم *_* واهاهاهاهاهاهاهاییییییببیی 

میام تعریف میکنم براتون حتما ^__^ ولی نتونستم صبر کنم تا اونموقع و نیام بگم که من امشب حس میکنم خوشبخت‌ترین آدمم ^___^ 

۱۲

سخنان کارشناس آنه حولِ مد :دی

یادتونه یه زمانی همه‌ی لباسا اینقدر تنگ بودن که کاملا میچسبیدن به بدن ادم و در کل یه‌جوری بودن؟ شلوارا که اینقدر تنگ بودن که به زور از پا بالا میرفتن :| اون زمان پیدا کردن یه لباس معقول که تمام بدن آدم رو نشون نده و شلواری که به اون سختی پای آدم نره و در کل لباسی که خُلق آدم رو تنگ نکنه، خیلی سخت بود! خیلی! بعد همه چی علاوه بر تنگ بودن کوتاه هم بودن :/ یه سری مانتوها بودن که اینقدر کوتاه و تنگ بودن که آدم با بلوز میگشت سنگین‌تر بود :||| خداروشکر خداروشکر اون دوران گذاشته و الان لباسای گشاد و راحت و بلند و گاهی کوتاه مد شده و به شخصه خیلی حال میکنم با این مانتوها که تو تن آدم زار میزنن D: یه حس آزادی خاصی به آدم میدن ^_^ یا مثلا شلوار ها که همه گشاد و راحتن ^_^ در کل که این مد جدید خوبه لطفا برنگردید به لباسای تنگ :/ آدم خفه میشد :| 


این شلوار پاره‌ها رو دیدید؟؟ قشنگ انگار انداختی جلو سگ پاره‌ش کرده بهت تحویل داده :| نمیفهمم اون زانو رو نشون دادن چه زیبایی‌ای داره؟ :// میخوای بگی زانو داری؟؟ خا منم دارم :// بعد تازه دویست تومنم پول شلوار پاره میدن :/ به قول پدرگرام چرا بره آدم بخره، یه قیچی میندازی خودت زانو و بقیه جاهاشو پاره میکنی دیه :/// والا من یادمه یه‌بار بچه که بودم وسط دنبال بازی افتادم بعد زانوی شلوار نوعم سوراخ شد. بعد اینقده گریه کردم :/ تازه رفتیم کلی پول خیاط دادیم طرح داد بهش درستش کرد :| الان اگه بود، مد بود، میشد بپوشم '_' خلاصه کلام اینکه خیلی زشتن از نظر من این شلوار پاره‌ها :| ضایع‌ست خدایی :/// هیچ خفنیتیم نداره :/ 


چیز دیگه‌ای که تقریبا مد شده پوشیدن لباسای رنگی رنگیه که من با این هم خیلی حال میکنم D: تازه تو فکرشم برم لباسا مامانبزرگم رو بگیرم :دی مد شده الان D: یا مد دیگه، پوشیدن کفش اسپورت و بیشتر آل‌استار با دامنه و این عااااالیهههه ^__^ چون من از کفش پاشنه بلند بدم میاد و به راحتی مادرگرام رو راضی کردم که برای دامنم آل‌استار بگیرم D: البته که کلی فوامیل‌گرام گفتن این چیه میپوشی با دامن و فلان و بهمان :/ ولی خا مهم نیست ^_^ و از نظر من خیلیم جذابه ^_^ 


مد بعدی شلوارهای کوتاه هست! به نظرم تا یه حدیش خوب و قشنگه و خودمم به شخصه استفاده میکنم ولی انصافا اینایی که من امروز تو مغازه دیدم شلوارک بودن نه شلوار :| شاید یکم فقط زیر زانو بودن! نمیدونم چرا ولی به نظرم این پسرا و مردا که شلوار کوتاه میپوشن خیلی خنده‌دارن :دی :)))) 


اممم فعلا همینا تو ذهنم بود. اینا هم همش از تاثیرات بعد عمری برای خرید بیرون رفتنه :/ 


بی‌ربط‌نوشت: خیلی حرص داره وقتی سه ساعت بشینی سوالای فیزیک رو حل کنیو عددای عجق وجق دراری و بعد تهش تازه بفهمی که عه! این واحدا هکتو نیستن و میکرو هستن :| نمیفهمم چرا باید میکرو رو اینقدر شبیه اچ بنویسه -_- حسشم نیست برم دوباره حل کنم :/ ایشالا سر کلاس از پاتخته درستشو مینویسم :دی

۵

فولادی آهنین در برابر بیماری‌ها، آنه شرلی D:

از موفقیت‌هام توی این تابستون میتونم به مقاوم شدن در برابر بیماری‌ها و دردهای جسمی اشاره کنم :| ینی دیگه اینقدر هی دارم مریض میشم که وقتی پنجشنبه با سرگیجه از خواب بیدار شدم، نه گریه کردم و نه هیچ کولی بازیه دیگه :/ بلکه دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم و سعی کردم به خودم تلقین کنم که نه من سرگیجه ندارم.نه من سرگیجه ندارم. ولی خب تلقین هم جواب نداد و وقتی باز بیدار شدم همون وضع بود. اما خب همونطور که گفتم برعکس دفعه‌های قبل که تا یه‌چیزیم میشد گریه میکردم :/ گریه نکردم ^_^ و خب با کمال تعجب با وجود سرگیجه فراوان اصلا ولو نشدم روی لعنتی‌ترین بخش مبل و به کارام رسیدم و حتی شب هم رفتیم بیرون و امروز هم سر هر سه زنگ کلاسم نشستم و حتی الانم توانایی تایپ کردن رو دارم و خلاصه که همون که اول گفتم، در برابر بیماری‌ها مقاوم شدم و این خیلی خوبه :)) حالا هم بزنید اون دست قشنگه رو به افتخااااااارممممممم D: گیلیلیلی گیلیلیییلی 
یکیتونم پاشه اسفند دود کنه چش نخورم :/ چهارتاتونم دعا کنید خوب شم و مریض نشم باز تا بتونم رکورد سه سال مریض نشدنم رو بشکونم! :دی (فکر کنم جبران اون سه سال مریض نشدنم الان هی رگباری مریض میشم پشت هم :||| )
۱

دیدار وبلاگی + بعد یه سال همه باهم رفتیم بیرون + رفتیم مدرسه ضایع شدیم، برگشتیم :/

÷ سه‌شنبه رفتم مدرسه مادرگرام. روی پله‌های حیاط تنها نشسته بودم و هر لحظه منتظر بودم یکی بزنه رو شونه‌م و بگه آنه تویی؟ و من جیغ بزنم از ذوق و بگم آره D: ^_^ 

سر کلاس پیش هم نشستیم و من همش یاد بهار می‌افتادم که کنار هم بودیم. خداروشکر آندرو بچه خوبی و بود و به توصیه‌هام توجه کرد و نذاشت تنها بمونم :دی ینی واقعا از اینکه تنها بمونم و اون با دوستاش بره میترسیدم :| دیدن آندرو و کنارش بودن بهترین بخشش بود و بدترین بخشش سوالایی که می‌پرسیدن و من مجبور بودم چرت و پرت جواب بدم :/ مثلا میگفتن خب چرا از فرزانگان پاشدی اومدی اینجا؟ بعد منم میگفتم چون استادا رو میشناختم و اینا :' آره جون خودم :| تهش فقط فامیلیاشونو اگه شنیده بوم :/ 

از کنار مادرگرام که رد میشدم خنده‌م میگرفت :)))) هی تجسم میکردم که باید بگم خانوم فلانی و نه مامان! :)))) 

با شیدا که میخواستیم حرف بزنیم، مثلا میومدم یه چیزی رو تعریف کنم، بعد میدیدم خب اینو که تو وبلاگ گفتم و میدونه :/ خلاصه که ۸۰ درصد حرفامو میدونست '_' 

% فک میکنم دوشنبه یا سه‌شنبه بود که تو گروه گفتم که پاشیم بریم بیرون و اینا و بعد از برنامه‌ریزی‌های سخت (آخه هرکسی یه روزی کلاس داشت) قرار شد پنج‌شنبه بریم پارک بانوان. البته من قطعی نبودم ولی خداروشکر جور شد و رفتیم ^__^ دیه از صبح رفتیم اونجا و کلی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و قر دادیم و دیوونه بازی درآوردیم D: درباره‌ همه‌چی هم حرف زدیم. آب بازی هم کردیم. یکم اون‌طرف‌تر ما یه شیر آبی بود که گویا خراب بود و وقتی بازش کرده بودن تا به درختا قطره‌ای آب بدن از اون کلی آب میپاچید بیرون و هدر میرفت. ماهم برای اینکه خنک شیم میرفتیم جلوش و سر تا پامون قشنگ خیس میشد D: هنوزم باورم نمیشه که یه‌دونه عکس هم نگرفتیم :/// نه به اون دفعه که کلیییی عکس گرفتیم و الان کلی عکس دارم، نه به این دفعه که هیچی عکس نگرفتیم :\ فقط یه دوتا عکس از سفره صبونه دارم، همین '_' 

= بچه.ها قرار گذاشتن که شنبه، ینی امروز، بریم مدرسه و کلاسی که قراره بهمون بدن رو مرتب کنیم و این بساطا. عین احمقا با وجود کارام گفتم باشه میام و رفتم دیدم هیچ کاری نداریم و کلاسم فعلا نداریم و رسما بیکار بودیم و نشسته بودیم تو اون خرماپزون حرف میزدیم :| میخواستن تا دو‌ و نیم بمونن، ولی من که گفتم عمرا بمونم :/ و خب ۱۲ ظهر برگشتم خونه :/ تازه میخواستم زودتر برم حتی، ولی دیدم خب خیلی ضایع‌ست :| خلاصه که رفتیم مدرسه ایسگاه شدیم برگشتیم '_' 

۱۲

حتمااااا!!!

این وبلاگ [کلیک] رو حتما دنبال کنید. توش قراره کلی متن‌های قشنگ بذاریم ^___^ کمک کنید متن‌ها بهتر و بهتر بشن :)) 

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان