حق توهین ندارید!

1. با مدیر و فائزه (معاون پژوهشمون) صحبت کردیم تا بتونیم سال بعد به عنوان لیدر یا دبیر یا هرچی، به بچه‌هایی که میخوان برن IYPT یا کفا کمک کنیم یا بهتر بگم معلمشون باشیم. یه پوستر مهرا طراحی کرد و امروز هم رفتیم سر کلاسای هشتم و نهم تا براشون توضیح بدیم و جذبشون کنیم. یه کانال هم زدیم تا اطلاعات مورد نیازشون رو اونجا بذاریم. اگه ایشالا بچه‌ها استقبال بکنن از تابستون همونطور که خودمون داریم آماده میشیم، اونا رو هم آماده میکنیم. 

دعا کنید که بچه‌ها استقبال کنن ازمون و شرکت کنن تو کلاسامون :) 

2. شما حق ندارید اگه یه وقت کسی اعتقاداتش با شما فرق میکرد و مخالف شما بود، اون اعتقادات رو به سخره بگیرید و توهین کنید! حق ندارید اگه من خدا رو قبول دارم و شما ندارید توهین کنید و هرچی از دهنتون در میاد بگید! اونم وقتی که من هیچکاری به اعتقادات شما ندارم! همین شماهایی که ادعای آزادیتون میشه و میگید هرکی هرجور دلش میخواد باید زندگی کنه و میتونه هر اعتقادی داشته باشه، همین شماها بدتر از همه‌اید و بیشتر از همه حرفتون رو نقض میکنید و به اعتقادات دیگران توهین میکنید! 

مثال بارزش تو بحث حجابه! کار ندارم حجاب خوبه بده یا چی. کار ندارم تو مملکتمون همه چی زوره و یکیش حجاب. به اینا کار ندارم. ولی به این کار دارم که همین شما که داری گلو جر میدی و خودتو میکشی که حجاب اجباری نباشه و بهتر بگم کلا نباشه، (که خب آفرین بهت که دنبال حقت هستی و واسه آزادیت داری میجنگی و خودمم موافقتونم) همین شما که دنبال حق آزادی تو پوششتون هستید و میگید هرکس باید اونجور که میخواد بگرده و اونجور که میخواد بپوشه، همین شماها اگه یکی چادری باشه یا با حجاب و اینا.. مسخره‌ش میکنید و کلی حرف بهش میزنید! همونطور که اون حق نداره شمارو مسخره کنه یا توهینی بهتون بکنه به خاطر عقاید و نوع پوششتون، پس شما هم این حق رو ندارید! اما خب نمیدونم چرا فکر میکنید فقط اون آدما نباید چیزی بگن و حق دفاع از اعتقاداتشون ندارن  و اگه دفاع کنن میشن متعصب و فلان و فلان و به جاش شما حق دارین به هرکی که محجبه بود هرچی خواستین بگین و به اعتقاداتش توهین کنید! 

بیاید یاد بگیریم و بفهمیم که اعتقادات هرکی به خودش مربوطه و حق توهین نداریم و میتونیم بدون تمسخر اعتقادات هم و با پذیرفتن هم، دوستای خوبی باشیم :) 

پ.ن: دیشب کسی که من حتی یک بار هم چیزی راجع به اعتقاداتش بهش نگفتم و یا حتی نخواستم سر اعتقاداتمون بحثی بکنم، آنچنان توهین هایی به من و اعتقاداتم کرد، که به جای ناراحت شدن از اونهمه کاری که کرده بود، از حرفاش ناراحت شدم. اگه من توهینی کرده بودم به اعتقاداتش آره حق داشت چیزی بگه! ولی به منی که همیشه گفته بودم تو اعتقادات خودتو داری منم اعتقادات خودم و نمیخوام بحثی راجع بهش کنم و این حرفا.. حق نداشت توهین کنه و به سخره بگیره! 

3. وب قبلیم توسط یه فردی داره فعالیت میکنه و این برام خیلی دردناکه :( چیکار میتونم بکنم که دیگه ادرس وب برا اون نباشه و کسی نتونه باهاش فعالیت داشته باشه؟؟ :(  

4. مرسی که یادم دادی به هیچکس اعتماد نکنم :) 

۶

چهارصد و چهل و چهار

1. چهارصد و چهل و چهار روزه که با اسم آنه شرلی دارم توی بیان فعالیت میکنم :) 

وقتی این عدد رو میبینم و فک میکنم بهش پر از ذوق و حس خوب میشم ^_^ 

پر از حس خوب میشم وقتی میبینم یه عضو کوچک از جامعه بلاگرا هستم ^_^ 

عددش خوشگله. دوسش دارم ^_^ شباهنگم دوسش داره :دی 

2. تصمیمم رو اونشب نه ولی دیشب عملیش کردم و درسته پیش خودم میگفتم کاش اینکار رو نمیکردم ولی خا نو پرابلم :) زندگی رو همین اشتباها میسازن :) فدا سرم اصن :)) 

3. جا داره بگم خدااااایااااا بخاطر همه چی از جمله این بارونای خوشگل چاکرتم D: 

4. حرف زیاده ولی بیخیالش :) میدونم پست مزخرفیه! ولی دیدم نمیشه عمر سایتم چهارصد و چهل و چهار روز باشه و هیچی نگم :) شرمنده دیه..


۸

دوباره درس خوندن شروع شد :)

امروز پر بودم از حس خوب و قشنگ و البته هستم :)) اینقده ذوق داشتم وقتی نشسته بودم سر کلاس ریاضی و هندسه که خدا میدونه :)) 

اینقدر ذوقمند بودم که وقتی زنگ آخر سر دفاعی نرفتیم، با یگانه نشستیم تمرینای ریاضی رو که برای خونه داده بود حل کردیم :)) و من در تمام مدت داشتم لذت میبردم :)) شاید از اول سال اینطور که الان لذت بردم از حل سوالا، لذت نبرده بودم :) 

خوشحالم از اینکه دیگه فشار خاصی روم نیست و فقط تنها کاری که باید بکنم اینه که درس بخونم و امتحان بدم و این بین با خیال راحت میتونم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم :)) درسته اونموقع هم لذت خودش رو داشت و با تمام فشارها و استرس‌ها بازم میشد لذت برد و خوش گذروند ولی احساس میکنم لازمه که یه مدت هم بی استرس و ذهن مشغولی زندگی کنم حتی شده یه هفته :) 

البته الان یکاری کردم که ممکنه این آرامشم رو ازم بگیرم. تصمیمی بود که بازم طبق معمول یهویی گرفتم. با اینکه تمامی عواقبش رو میدونم بازم اونکار رو کردم :) اما خب اشکالی نداره! اگه یه وقت دیدم خیلی دیگه اوضاع داره خراب میشه میتونم تصمیمم رو عوض کنم و همه چی رو به حالت قبل برگردونم! 

البته این تصمیم الانم چندان تصمیم مهمی نیست! ینی چیزه، هم میتونه مهم و مُخّل آرامشم باشه و هم میتونه نباشه! اما تصمیمی که شب قراره عملیش کنم، قطعا میتونه استرس و حال بد و این چیزا رو برام بدنبال داشته باشه! اما بالاخره باید عملی شه و منم مرض دارم و میخوام اَلد الان که همه چی آرومه و آرومم اینکارو انجام بدم :|| 

۸

چند روزی که گذشت

1. شبی که موندیم مدرسه تا صبح هم کار کردیم هم آهنگ خوندیم هم زدیم و رقصیدیم و همه کاری کردیم خلاصه :دی اولش نشستیم همه، حتی معاونای پژوهشمون و اینا، و آهنگ خوندیم و مسخره بازی درآوردیم :))) بعدش کار کردیم و اینا.. ساعتای ۳ هم رفتیم پیتزا و سیب زمینی یخ آوردیم خوردیم همه :)) هیشکی گشنه‌ش نبودا، ولی همه خوردیم D: بعد یکم رفتیم دور و بر و جمع و جور کردیم و جارو زدیم و اینا و بعد رفتیم تو کلاسمون و آهنگ گذاشتیم و زدیم و رقصیدیم :)) و بعدش چند تا پوستر زدیم و اینا.. همه رفتن که بخوابن. رفتم لب حوض، وسط حیاط، نشستم و توی تاریکی شب و سکوت شب به خیلی چیزا فکر کردم :) شاید بهترین بخش اون شب همین خلوت کردنم با خودم بود :) 

ساعتای ۵ دیه همه توی همون اتاق پژوهش گرفتن خوابیدن. من و نگار بیدار بودیم. خوابم میومد ولی نمیتونستم بخوابم واقعا -_-  با نگار پاور درست کردیم. ساعتای ۵ و نیم رفتم تو نمازخونه تا اونجا بخوابم. چون دیگه رو زمین جا نبود برام. دو تا چادر زیر سرم و دو تا چادر روم انداختم. هوا واقعا سرد بود. ساعتای ۶ اینطورا بود که نگار اومد بیدارم کرد و رفتیم تو همون اتاق پژوهش. خواب بودم هنوز و یه جا رو همون فرش پیدا کردم و خوابیدم. ساعت یه ربع به هفت با صدای سارا (معاون پژوهش‌مون) بیدار شدم. چشام باز نشده بود هنوز واقعا و وقتی یهو باز شدن، دیدم که کلی بچه بالا سرمونه -_- و ما با قیافه‌های نابود بعد خواب بودیم :| خیلی وضعیت بدی بود جدا :/ کلی هم ازمون عکس گرفته بودن -_- 

2. روز اول که خیلی حوصله سر بر بود -_- اینقدر که رفتیم یه جا گرفتیم خوابیدیم یه ساعت :/ 

3. ساعت نزدیکا چهار بود که پسرعموم ینی "ط" زنگ زد گفت داره میاد و اینا.. بهش گفتم نیا نمیرسین ولی گوش نداد :/ تا زنگ مدرسه خورد اونا هم رسیدن دم در :| و خب ضایع شدن همشون :دی پسره‌ی بی فکر :/ وقتی میگم نیا ینی نیا دیه :/ 

4. تو اتاق بودیم که یهو یه نوری زد. فکر کردیم یکی ازمون عکس گرفت و دنبال عکاس بودیم که یهو پنجره‌ها شروع کرد لرزیدن :/ :)))) خیلی هوای خفنی بود جدا اون روز D: 

5. نشسته بودیم داشتیم برگ و تیغ گل رز‌ها رو میکندیم که یهو یگانه گفت آنه دوستت اومده. منم سریع از جام بلند شدم و به سمت سارا دوییدم ^_^ بعد از اون هم شکیب و پری اومدن ^_^ سرم خیلی شلوغ بود و نتونستم خیلی پیششون باشم :/ ولی گویا به اون سه تا که خیلی خوش گذشت :| خیر سرشونم اومده بودن منو ببینن، بعد یه دونه عکس چارتایی نگرفتیم :| همش خودشون گرفتن و تنها عکس چهارتاییمون اینه :| 

6. روز دوم کارگاه کلییی کار داشتیم و همش در حال این ور اونور رفتن بودیم. چون تو گروه اختتامیه بودیم اینقدر سرمون شلوغ بود! در این حد شلوغ بود که یادم رفت از بچه‌ها خدافظی کنم حتی :| 

با هر زوری بود بالاخره تونستیم کار ها رو برا اختتامیه آماده کنیم :) فک کنید مدیر داره سخنرانی میکنه و من در همون حین داشتم کلیپ درست میکردم :/ یا اون یکی کلیپ رو که تو پله‌ها درست کردم و یه چند تا سوتی هم توش دادم :دی عکس تکراری داشت :دی :/ 

بعد موقع مراسم ما پشت صحنه بودیم و اینقدر مسخره بازی درآوردیم که خدا میدونه D: اندازه کل سالن ما دست میزدیم و هو میکشیدیم D: :))))

7. آهنگ کلیپ دوم یکمی غمگین بود و چون ته مراسم هم بود باعث شد خیلیا گریه‌شون بگیره.. چون سال آخری بود که پژوهش و کارگاه علوم داشتن! هنوزم حس عذاب وجدان دارم که اون آهنگ رو گذاشتم براش و باعث شدم گریه‌شون بگیره :(( 

بعد مراسم همه رفتیم وسط حیاط حلقه درست کردیم و آهنگ میخوندیم و خیلیا هم همونطور که میخوندن گریه میکردن.. 

8. با پریناز و یگانه در تلاش بودیم که گریه نگار رو بند بیاریم بعد شروع کردیم با صدای بلند (فریاد) و مسخره "گریه کن. گریه قشنگه. گریه مال دل تنگه" رو خوندن و هی تکرارش میکردیم. بعد از پشت درختا اومدیم بیرون دیدیم آقای ب. داره نگاهمون میکنه :دییی رسما آبرومون رفت :/ :)))) 

9. روز دوم باز دوباره "ط" با دوستاش اومد. رفتم پیششون و سلام و اینا.. ولی چون کار داشتم نموندم پیششون! بعد نیم ساعت رسیدن سمت غرفه‌مون و ما هم بنا به دلایلی اونجا بودیم. بعد من و پریناز با یکی از دوستاش دعوامون شد :دی البته دعوا که نه! کل کل کردیم :دی و تهشم برا اینکه پسره رو بفرستیم بره پریناز بلند به لیدرشون گفت که اشکالی نداره اینا با ما حرف میزنن؟ و پسره هم رفت ولی گفت به حسابت میرسم :دی (بشین تا برسی -_^) 

10. ینی جدا خدا این ورق رو از ما نگیره که هرجا دور هم جمع میشیم شروع میکنیم بازی کردن :/ حتی دیشب وقتی از ورق خسته شدیم و خواستیم یه بازی دیه کنیم و چشمک رو انتخاب کرده بودیم، به جا اینکه رو کاغذ بنویسیم از همون ورق استفاده کردیم :دی :/ 

11. یکی نیس بهم بگه تو که نه چشمک زدن بلدی و نه میفهمی کی کِی بهت چشمک زده یا نه چرا پیشنهاد این بازی رو میدی؟ :| خدا میدونه چقدر سوتی دادم سر بازی :دی 

12. بچه‌ها میگفتن دوستاتم مثه خودت خلن D:

13. اینقده درس نخونده زیاده که نمیدونم از کجا شروع کنم -___- 

باید یه برنامه درست حسابی بریزم و از فردا شروع کنم عقب موندگیامو جبران کنم :) 

۵

هنوز فردا نشده :))

ساعت چهار و سی و هشت دقیقه‌ی صبحه و به قول بچه‌ها اینجا هنوز فردا نشده، چون هنوز نخوابیدیم :)) 

البته الان یه سری دارن میخوابن و چند نفریم که بیداریم :))) 

فکری که تمام مدت تو ذهنم بود این بود که؛ بالاخره یه شب خوابم نمیبره و کاری هم ندارم و موقعیتش هست بهش پیام میدم و حرف میزنم باهاش و شاید دعوا کنم و شاید گریه‌ هم کنم و شاید برای اولین بار هم تمام حرفامو به به نفر میگم :)) 

+ یادش بخیر چقدر ذوق میکردم که زودتر من بگم فردا شد :))) 

۲

اولین و آخرین کارگاه علوم من :)

ساعت صفر بامداده و ما هنوز مدرسه‌ایم ^_^ کلی کار انجام دادیم و کلی کار داریم که انجام بدیم و کلی همه خسته‌ایم اما خب باید بیدار باشیم :) 

از صبح لوگوها رو رنگ کردیم.. دعوا و گریه و قهر و آشتی داشتیم.. سر در غرفه بریدیم.. غرفه‌مونو آماده کردیم.. کلی بالا پایین رفتیم.. و و و 

شب هم همه دور هم آتیش درست کردیم و سیب زمینی آتیشی خوردیم ^_^ 

۶

حتما بیاید :))

سلااااااااااام ^____^ 

1. روزهای ۲۹ و ۳۰ فروردین توی مدرسمون یه نمایشگاهی هست که بازدیدش برای عموم یه جورایی آزاده و خب منم میخوام از این موقعیت استفاده کنم و اگه بشه یه سریاتون رو ببینم ^_^

هر کدومتون که دوست داره و میتونه که بیاد و باهم دیگه ملاقات داشته باشیم بهم بگه که رمز این عکس [کلیک] رو بهش بدم تا زمان و آدرس دقیق رو داشته باشه :) 

فقط نکته‌ای که هست اینه که مرد تنها راه نمیدن متاسفانه و خب نمیتونم دعوتتون کنم و بهتون رمز رو بدم. البته اگه دانش‌آموز مدرسه حلی هستید میتونید با سرپرست بیاید. 

بهار، حریر، فاطمه، آندرومدا، زهرا، گلاویژ و محمد و بقیه‌تون که تهران هستید، خوشحال میشم بیاید ببینمتون ^_^

۶

صندلی جیلیز ویلیز (همون داغ خودمون! همیشه خواستم خاص باشم :دی )

و اینک رسیدیم به اوج مسابقه (مسابقه‌ست اسمش؟) صندلی دااااااغ، ینی جایی که آنه شرلی روی صندلی میشینه و پاسخگوی شما خواهد بود D: 

پس هرچه میخواهد دل تنگتان بپرسید که فقط همین امروز پاسخگویم :دی :))

۱۷

جدا چشماش آبی بود؟ o__O

امروز داشتیم مرور خاطرات میکردیم بعد راجب یکی از داورا به اسم زرکش یا شایدم زرینی میگفتیم که چقدر خوب بود و کمکمون کرد و کلا خیلی خوب بود و این حرفا.. :) بعد بچه‌ها گفتن چشماش هم آبی بوده و گویا خیلی خوشرنگ بوده. چرا میگم گویا؟ چون من اصن ندیدم چشماشو :| نه اینکه اصن طرفش نرفتم و اینا.. نه اتفاقا کلی هم باهاش حرف زدم سر یه موضوعاتی اما با این وجود وقتی گفتن چشماش آبی بوده دهنم باز موند که واقعا چجوری من متوجه چشماش نشدم :/ o__O 
خلاصه که خواستم دلیل مستند برای اون پستم تو وب قبلیم که گفته بودم به چهره آدما مخصوصا چشماشون توجه نمیکنم، بیارم :دی 
۴

مدال گرفتیم چه مدالی *__*

بالاخره نتیجه داد اونهمه تلاش و تا شب مدرسه موندن و از همه چیمون زدن ^__^ بالاخره نتیجه داد دعاهاتون و دعاهامون ^___^ 

درسته طلا نشد و رنگش نقره‌ست، اما اینو هم میذاریم پا اینکه بقیه کلی استاد راهنمای خفن داشتن و ما تک و تنها تمام این راه و رفتیم! هرکی اونجا میفهمید که هیچ استادی نداشتیم کلی تعجب میکرد و کلی بهمون میگفتن که واقعا افرین و واقعا کارتون قابل ستایشه و از این حرفا.. :) همینا باعث شد اونقدر ناراحت نشیم که طلا نشد! 

فعلا این عکس رو داشته باشید از مدالمون ^_^ بعدا میام براتون کلی حرف میزنم ^_^ 

+ راستیه منم و اون یکی یگانه‌ست! اون گلا رو زمین رو هم مهرا داد بهمون ^_^

۱۶
.They told me I couldn't
That's why I did
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان