اگه امروز دانشگاه تهران بودین و یه گروه دختر دبیرستانی دیدین، بدونید که ماها بودیم و اونی هم که نیشش باز بود و عین بچه‌ها بود هم، من بودم D:


+ هرجا میخواستیم عکس بگیریم، من رو زمین میشستیم :دی :)) میخواستم خاک‌گیر بشم D: (مجاز از نمک‌گیر) 

++ دانشجوها خیلی متعجب بهمون نگاه میکردن. بنده‌خداها مونده بودن که ما اونجا چیکار میکنیم :)) بعد من به اونایی که خیلی نگاهمون میکردن، لبخند میزدم و بعدم با همون نیش باز براشون دست تکون میدادم و سلام میکردم D: 

+++ کلا خیلی سرخوش بودم و شاد میزدم :دی بعد هلیا هی میگفت نکن آنه؛ همینه فک میکنن بچه‌ایم دیه :/ :))) میگفت مثه این بچه کوچیکا میمونی که تو پارک دنبال دوستن :| :))))) خا دلم میخواست به همه لبخند بزنم و انرژی بدم بهشون ^_^ به من اگه بود تو خیابونم با نیش باز راه میرفتم ولی خب حیف که یه‌سری مریضن واقعا :/

++++ داشتیم وارد کتابخونه میشدیم بعد چند تا دختر باهم داشتن میگفتن که اول راهنمایین؟ بعد من برگشتم گفتم سووومممم دبیییرستانیم :/ 
یه‌جای دیه هم یه آقاهه بود پرسید چندمین حالا؟ گفتم سوم دبیرستان. بعد برگشت گفت: پس چرا اینقدر کوچولویین؟ :/ خیلی بچه‌این که. بعد بچه‌ها گفتن این دانشجوها که از ما کوچیک‌ترن که. منم اضافه کردم، معلومه با مانتو و مقنعه مدرسه بچه میزنیم :/ بعد گفت: پس شما همون شاخای ایستایین؟ :)))) بچه‌ها هم گفتن که آره چندتایی داریم. بعد منم زیر لب گفتم که باید عکس‌های پروفایلشونو ببینی، اونوقت میبینی اصلا بچه نمیزنن :/ 

+++++ چرا اینقدر پسر موفرفری زیاد بود واقعا؟؟؟ یه‌سری واقعا موهاشون جذاب بود D:  ولی خدایی اینهمه موفرفری که اونجا دیدم رو بیرون ندیده‌بودم اصلا :/ 

++++++ دم دانشکده فنی بودیم، بعد پسرا هرکی پاشو میذاشت بیرون، زرتی سیگار روشن میکرد :/ ینی خفه شدیم اینقدر همه سیگار میکشیدن -_- بالای ۸۰ درصد پسرا سیگاری بودن '_' 

+++++++ تصورم از دانشگاه این بود که همه باید با یه مانتو معقول و حدودا بلند و مقنعه باشن و اینا.. ولی کاملا غلط بود و کویتی بود واس خودش :| هرتیپی اونجا بود و همه راحت با هرلباسی که میخواستن بودن. شلوار کوتاه، مانتوی جلو باز، شال، روسری و پسرا هم شلوار تنگ و تیشرت و کلا همه راحت بودن و این خوب بود که آزاد بودن. حراستی چیزی هم ندیدم که بیاد به دختر پسرا گیر بده. البته من خودم نمیپسندم که بخوام همون لباس بیرون و خرید و مهمونیمو، دانشگاه هم بپوشم و چون جای رسمی و آموزشی هستش باید یکم معقول‌تر لباس بپوشم! بالاخره باید یه فرقی بین لباس دانشگاه و لباس مهمونیم باشه :| 

++++++++ بهتون قول میدم دوسال دیگه اینموقع به عنوان دانشجوی دانشگاه تهران واردش بشم [لبخند چپلوک]
۲۰

این‌روزهای من ^_^

1. دبیر دینیمون رو یادتونه براتون گفتم چجوریه؟ (کلیک، زنگ دوم) 

اون روزی نمیدونم چی گفتم که برگشت به بغل دستیم گفت یکی بزن تو دهنش و اینا.. بعدش گفت، شوخی میکنم منظورم همون ناز کردن و ایناست. بعد پرنیا، بغل‌دستیم، برگشت گفت که خانوم این راضی‌تره که بزننش تا نازش کنن :/ بعد اینم گفت واقعا؟؟ بدت میاد؟؟ گفتم آره. بعد گفتم واسه همینه وقتی شما راه میرید من اینقدر میرم تو میز دیه :دی :))) بعد دیه از اون روز دم هرمیزی که میخواد وایسه میگه "تو که بدت نمیاد؟" :)))) 

یه عادت دیگه‌شم اینه که میگه ماچ به لپت :|||| بعد پریروز من یه چیزی گفتم، برگشت اینو به من گفت، حالا منو میگی؟ قرمز شده بودم :| 

دبیر خوبیه‌ها فقط یکم لوس‌بازیاش از نظر من زیاده :| لازم به ذکره ۴۸ سالشه‌ :/ 


2. از اون روز که بچه‌ها فهمیدن من از بغل کردن بدم میاد هی با تعجب میگن "واقعا؟؟ "و من هم میگم "آره واقعا. من حتی نمیذارم مامانمم بغلم کنه '_' "بعد اینا هم همه کرمو :/ از اون روز هی منو که میخوان اذیت کنن، نزدیکم میشن و میخوان بغلم کنن :| -_- چند روز پیشا که دو نفر از دو جهت ریخته بودن سرم و من جیغ میزدم از این‌سرکلاس میرفتم اون‌سر :| :)))) یه‌بارم سنا خواست بغلم کنه از پشت که تا دستش خورد بهم، با یه جیغ پخش زمین شدم :| :)))) بنده خدا مونده بود :)))) 


3. دوشنبه زنگ آخر ورزش داشتیم، مثه هفته قبل همه باهم اول وسطی بازی کردیم و بعد یکم دعوامون شد و سنا که همیشه حس رهبری خاصی داره درونش بهش برخورد که حرفشو گوش نمیدیم و گفت اصن من میرم و منم گفتم "برو اقا برو" بعد اینم رفت :دی بعد دو بخش شدیم. پرنیا میخواست بره منت‌کشی، اما من و باران، رفیق سنا ،گفتیم که نره و اگه الان بره منت‌کشی بازم باید هی بره و اون خودش برمیگرده. و خا همینطور هم شده. بعد کلی مسخره‌بازی قرار شد فوتبال بازی کنیم. بعد بین اونهمه فقط من فوتبال بلد بودم :/ :))) سرم دعوا شده بود و اینقدر خندیدیم سرش :))) من که کف زمین بودم. بعد سر فوتبال هم اینقدر مسخره‌بازی درآوردیم و خندیدیم که از دوییدن نه، از خنده دلمون درد گرفته‌بود و نفسمون بالا نمیومد. ^_^ همه پخش زمین شدیم و تصمیم گرفتیم قل قل بازی کنیم D: نشستیم دور هم و پاهامونو باز کردیم و توپ رو بهم مینداختیم. بعد قرار شد جرئت حقیقتش کنیم و تهش هم شد صندلی داغ. کلی خوش گذشت و انرژی گرفتیم همه ^_^ حتی وقتی زنگ خورده بود بازهم کنار هم نشسته بودیم و منتطر جواب سوال بودیم و نمیرفتیم :)) 

این جمله‌ها و کلمات هم مینویسم تا یادگاری از کلاس 202 و جریت حقیقتامون بمونه :) 

با قضیه اوکی‌اید؟؟ اگه یه پادزهر داشته باشی به کی میدی؟ به کی نمیدی؟ ببین خونه‌ت آتیش گرفته... 


4. روز شنبه یا یه‌شنبه هم رفتیم کل کلاس وسط حیاط دور هم نشستیم و ناهارامون رو میخوردیم و بازی میکردیم و از کلاسای دیه هم اومدن حتی :)) خیلی خوب بود ^_^ بعد 201ای‌های غوزمیت همچین نگاه میکردن :/ :))) 


5. سه روز برا شیمی خوندم و تهش شدم ۴ از ۵ -____- :(( 


6. جبر شدم 1.5 از 3 :/ 


7. فیزیکمو هم واقعا نمیدونم چجوری دادم :/ منگ بودم بعدش قشنگ :| 


8. معدل خردادم از 19.59 شد 19.62 چون اعتراض زده بودم به نمره عربیم.


9. پرسش عربی، حفط شعر و امتحان حسابان دارم -_- باید برای iypt هم مقاله بنویسم :|| حسابان رو واقعا نمیدونم چی بخونم و حس بلد بودنِ بدی دارم -_- ولی مهم‌تر از خوندن حسابان برای من، حفظ آرامشم سر امتحانه! باید آروم باشم و بذارم تا آخر مغزم با آرامش اطلاعات رو بهم بده و سوالا رو حل کنم، مثل فیزیک. 

۱

حسش رفت دیه '_'

میخواستم امروز که تولد ثناعه، براش کیک و اینا درست کنم و برم خونشون براش تولد بگیرم ^_^ اما وقتی به مادرگرام زنگ زدم که برای بیرون رفتن اجازه بگیرم، گفت که الان سر ظهره نمیشه :/ ساعت ۵ برو. 

ساعت ۵ اینطورا بود که دیدم اصن حسش نیست و اینا.. با اینکه حتی فکر کردم دیه کنار کیک چیا باشه و تزیینش چجوری باشه و اینا، ولی خا میبینید که ساعت ۶ عه و منم اینجام :| 

میخوام بگم وقتی من میخوام کاری رو بکنم، بذارید همون موقع انجام بدم، وگرنه ممکنه کلا بیخیالش شم :/ 

۲

مسیح علینژاد

نظرتون کلا درباره‌ش چیه؟ چقدر قبولش دارید؟ فکر میکنید مجانی داره اینکارا رو میکنه و دلش به حال ما سوخته یا واس خاطر پولیه که میگیره؟ فک میکنید واقعا حامی حقوق زنانه؟ فک نمیکنید زنان حقوق مهم‌تری هم دارن که ازش حرفی زده نمیشه؟ فک میکنید همش یه شوآفه یا واقعیت داره؟ فک میکنید واقعا طرفدار آزادیه؟ فک میکنید واقعا برای آدمای چادری احترام قائله؟ 

۹

اصن از بعد رفتن م. و ه. کلاس به ثبات رسید :/ :)))

+ خداروشکر، خداروشکر، خداروشکر، امسال جو کلاسمون واقعا بهتره و همه باهم خوبیم! پارسال حتی تصورشم نمیکردیم بشینیم همه کلاس دور هم جرئت حقیقت بازی کنیم، یا وسطی. اما حالا امروز همه دور هم، هم وسطی بازی کردیم و کلی کیف کردیم ^_^ هم نشستیم جرئت حقیقت بازی کردیم و کلی سوال پرسیدیم و همه خیلی راحت به تمام سوالات جواب دادن! هرچقدرم بگن که کلاس ما شیطون‌تره و شلوغیم و ضعیفیم، ولی بازم به نظر من میارزه به اینکه جو کلاسمون گند نباشه و همه باهم خوب باشیم. 


× ه. عاشق م. هست و از اونورم پ. عاشق م. هست و تازه یه نفر سومی هم، یه م. دیگه، عاشق م. هست و اینا فقط کسایی هستن که ما میدونیم وگرنه کلی تو پایه‌های پایینتر هم روش کراش دارن :/ حالا اینکه چرا رو واقعا نمیدونم :| چون به شخصه خودم تازه دارم با م. کنار میام و دعوا نداریم مثه پارسال باهم :/ خلاصه که این ه. به هوای عشقش پاشد رفت اون کلاس و الان که م. با رفیقا خودش تو اون کلاسه، تنها مونده و دپرس :/ دیروزم اومده میگه ببینید من مجبور بودم برم. واقعا به اینجام رسیده بود از دست پ. :/ بالاخره رقیب عشقی محسوب میشن دیه (از خنده میپاچد) بعد منو ی. هم هی تو دلمون میگفتیم باشه باشه جون خودت :/ بعد تهشم گفت نمیخوام ازم ناراحت باشید و چیزی تو دلتون باشه و من، باز لال شدم و هیچی نگفتم -_- 


÷ من کلا صبحا و زنگ تفریحا یه جایی هست تو راهرو، کنار گل و گلدوناست و لبه داره، میشینم اونجا درس میخونم. بعد دیروز معاونمون اومد بهم گفت که تو موفق میشی و من مطمئنم و بعد اسمم رو پرسید و گفت مطمینم اسمت میره رو بنر سال کنکور ^_____^ حالا منو میگی؟ از ذوق داشتم پس می‌افتادم ^_____^ 


_ بعد جرئت حقیقت فهمیدم که چقدر همه این رِل هستن :// خا چرا آخه؟ ینی چی اصن -_- بعد میگی عاشقشی میگه نه، فقط رِلیم :| خا مگه تو رل زدناتون قربون صدقه هم نمیرین؟ چطور میتونید همو دوست نداشته باشید و رل بزنید :/// اصن کلا خیلی مقوله مزخرفیه :/ نکنید بابا :/ 


% جا داره به اون فردی که بعد ۸ ماه پیداش شده و باز پیام میده و اونم دستوری و بعد دوباره غیب میشه، بگم که فازت چیه واقعا؟؟ چی زده بودی اونموقع واقعا که فیلت یاد هندستون کرده بود؟ ;)))))


:: صبح ساعت شش و بیست و پنج دیقه بود و من میخواستم کرم بزنم و بعد برم که یهو کرم پاچید رو مقنعه‌م و گند زد بهش :| بعد نه میشد اونو سرم کنم و نه مقنعه دیگه‌ای داشتم :/ خلاصه از کشوی مادرگرام یه مقنعه پیدا کردم. حالا سرویس من دو دیقه دیه میاد و مقنعه‌هه کلی چروکه. اومدم اتو کنم، اتو آب نداشت :/ حالا سه ساعت برو آب بیار. دیه به زور اتو کردم و فقط دعا دعا میکردم که سرویسم نره، وگرنه هیشکی نبود ببرتم '_' خداروشکر راننده‌مون خیلی خوبه و وایساده بود برام :) ولی خیلی وضعیت داغانی بود :/ :))) تازه وقتی هم ریخت رو مقنعه منصرف نشدم و از رو مقنعه برداشتم و کرم رو زدم :دی :)))) 

۸

واسه هر بی‌لیاقتی ارزش قائل نشید! مرسی اه :|

1. پنجشبه ساعت سه و چهار راه افتادیم و رفتیم شمال ^__^ میدونید، ما تابستون کلا مسافرت نرفتیم از بس مادرگرام کار داشت و خونه نبود '_' این شد که هفته اول مهر رفتیم. اول رفتیم چالوس و دریا و بعدم رفتیم ویلای یکی از فامیلامون که باهاشون بودیم توی یه روستای خیلی جذاب ^__^ کلی هم جمعه تو ترافیک بودیم و بالاخره ساعت ده رسیدیم خونه! آخرای راه هم یه فلان فلان شده‌ای مالید به ماشینمونو و داغونش کرد :(( تو کل مسافرتم از گوشی دور بودم و نخواستم که ذهنم درگیر هیچ‌چیز جز تفریح و خوشگذرونی بشه ^_^ فقط یکم تو ترافیکا دیه اومدم تو نت گشتم. حیف الان ذهنم درگیر چیز دیه‌ایه و اعصابم خرده، وگرنه براتون عکسای خوشگلم رو میذاشتم و دقیق و با جزئیات تعریف میکردم :) فعلا به همون عکس گوشه وب قانع باشید :دی :))) 

2. قبل اینکه برنامه‌ها بیاد، کلی دعا دعا میکردم که کلاس ما سه‌شنبه‌ها زنگ آخر ورزشی چیزی داشته باشه که بتونم بیام بیرون از مدرسه و برم مدرسه مادرگرام سر یه کلاسی. شیدا رو هم ببینم ^_^ از شانس داغونم :/ اون یکی کلاسیا ورزش داشتن و ما هندسه :/ ینی اگه اون کلاس بودم راحت میتونستم نرم سر کلاس. مادرگرام گفت عوض کن خب کلاستو اما من گفتم که نمیشه چون همه بچه‌های iypt باید یه‌جا باشیم که پسفردا خواستیم بریم بیرون از کلاسی بتونیم. به بچه‌ها هم اتفاقا گفتم و ه. هم گفت آره باید حتما تو یه کلاس باشیم! حتی توی اولین لیست کلاسا که تابستون دادن، من و م. توی اون یکی کلاس بودیم که خا ه. کلی چیز کرد که نه ما باید حتما باهم باشیم و زنگ زد مدرسه و مارو برد تو کلاس ۲۰۲. حالا همه‌ی اینا رو داشته باشید تا اینو بگم! 

م. و پ. خیلی باهم مشکل دارن! حدود یه سالی هست که ما همش درگیر دعواهای این دوتاییم. ه. هم به شدت دم م. عه و همش دنبال اونه و توسری خوره درواقع :/// البته لازم به ذکره که م. و پ. اولای سال خیلیم باهم خوب بودن و ما که باهم تو یه گروه بودیم من همش بیکار بودم و اون دوتا باهم اینور اونور میرفتن و حرف میزدن! بعد حالا الان -_- 

دیشب م. با پ. سر کتاب زبانش که یه سالی هست دست پ. عه و نمیده دعواش شده بوده و صبح هم اومد برا من تعریف کرد و گفت دیگه نمیخواد ریختشو ببینه و اصن کلاسشو عوص میکنه و اینا! و خا خیلی شیک دو دیقه بعد کیفشو برداشت برد اون کلاس و بعدا تو صف هم دیدیم که عه! ه. هم که رفته اون کلاس (پوزخند) البته جز این هم توقع نمیرفت (پوزخند) بالاخره دم م. عه دیه (پوزخند) 

بعد الان کلا دیه هیچ زنگی نمیشه بریم و وقتی هم میگی میگن اشکال نداره هرکی هرزنگی تونست بره بیرون کار کنه :/ بعد اون موقع که پ. میگفت من خودم کار میکنم میگفتن نه ما یه گروهیم نمیشه -___- وااای رو مخا -__- به قول ی. اگه ما دوتا بودیم که اینکارو میکردیم، الان بیچاره‌مون میکردن -_- 

خلاصه که الان خیلی حرصم دراومده و خیلی حرص خوردم که منه احمق براشون ارزش قائل شدم و نرفتم اون کلاس، بعد اون دوتا اینجوری کردن -___- نمیفهمم چرا آدما لیاقت ندارن براشون ارزش قائل شی؟؟ -_- و احمق‌ترم چون که هیچوقت نتونستم وقتی از یکی ناراحتم بهش بگم -_- وگرنه کلی حرف میتونستم به این‌دوتا بزنم -___- واااای خداااا هی میگم ولش کن دیه ارزشش رو نداره و اینا ولی چیزی که هست اینه که کارشونو رفتنشون به‌درک! این حس حماقتی که هرچندوقت یکبار احساسش میکنم رو اعصابمه واقعا -_- 

3. یه دختر دهم امروز به سرویسمون اصافه شد، بعد این خیلی درشت و قد بلند و ایناست، بعد یه کیفم داره این هوا (دستاشو به اندازه این هوا باز میکند :دی ) بعد امروز اومد نشست عقب پیش من. کیفشو عین بچه دبستانیا در نیاورد و من همش منتظر بودم که خا در بیار دیه اون کیفو :/ بعد به اندازه دو نفر جا گرفته بود :/ امدوارم روزای دیه بره جلو، وگرنه که سه نفر اون عقب عمرا جا بشه :| 

۷

درسته باید توکل کرد به خدا؛ اما همون خدا میگه «انّ الله لا یُغیِّرُ ما بقوم حتّی یغیّرو ما بانفسهم»

چقدر داریم بدبخت میشیم همه.. چقدر دارن آرزوهامون دور میشن.. چقدر مظلوم و ساکتیم همه.. عین بچه‌های بی‌دفاع وایسادیم و فقط نگاه می‌کنیم.. از کی تا حالا مردم ایران اینقدر ساکت شدن؟ مایی که اینهمه اهل تظاهرات و انقلاب بودیم و تا یه چیزی دو تومن گروه میشد اعتراض میکردیم؛ چرا حالا نشستیم تو خونه‌هامون و فقط از تو گوشیامون اخبار رو میخونیم و آه میکشیم؟ 

۹

یه دومِ مهر دیه مونده:| D:

زنگ اول. اول یه تک زنگ نگارش داشتیم که همون دبیر ادبیات خودمون اومد و یکم ددس داد و حرف زد راجب نوع امتحان و نمره و این چیزا و تک زنگ دوم، زبان داشتیم. شروع کرد راجب اینکه چیکارا قراره بکنیم و چجوری یاد میده و چی میخواد ازمون گفتن و به نظر که خیلی خوب می‌اومد! بعد ته زنگ هم گفت که گروه‌های چهارنفره تشکیل بدید و اسماتونو بدید به من. به ه. گفتم که بیاد من و اون و پ. و ی. باهم تو یه گروه باشیم، اما یجوری برخورد کرد و بعدا هم ی. و پ. گفتن که خوشش نمیاد با ما تو یه گروه باشه :| منم گفتم خا بگه نه نمیام :| این اداها رو نداره :| 

زنگ دوم. بازم زبان داشتیم و شروع کرد درس دادن و واقعا خیلی خوب بود و اصن قابل مقایسه با زنگ‌های پیجوندنی و شلوغِ زبانِ پارسال نبود! ینی کلا یه‌جورایی تا الان همه دبیرا خیلی بهتر بودن از پارسال! 

زنگ سوم. شیمی داشتیم. دبیرش آدم باحالیه و با همون مهربونی و قربونت بشم و اینا حرفاشو بهت میزنه و شدیدا هم پدر دراره :/ اینجوری که کلا پارسال تو پایه ازش فقط یه نفر ۲۰ گرفته -_- این دبیرمونم مثه دبیر دینی‌مون کلا روسریشو درآورد '_' :)) 

همون اولای کلاس، معاونمون اومد و کلی دعوا کرد که چرا میزنیم رو میز :| میگفت "دلتون میخواد بفرستمتون حراست؟ دلتون میخواد پروندتون رو بدم برید؟ یکبار دیگه صدا از این کلاس بشنوم، همه‌تون اولیاتون فرداش باید بیان" بعد ماها تا وقتی بود پوکر نگاهش میکردیم و بعدشم با خنده و ذکر اینکه فازت چیه بدرقه‌ش کردیم :/ آخه یه رو میز زدن حراست میخواد؟ :|||||| 

زنگ چهارم. جو کلاسمون خیلی خیلی خیلی بهتر شده و با اکثر بچه‌ها میشه راحت شوخی کرد و حرف زد و خندید :))) البته که هنوزم آدمای نچسب هستن تو کلاس :/ ولی خا در اقلیتن! 

ورزش داشتیم و اولش به این گذشت که کی چی بلده و مسابقه چی میخواد بره و فلان.. بعدش رفتیم پایین. خواستیم کل کلاس وسطی بازی کنیم ولی خیلیا نیومدن و من و مهرا هم بیخیال شدیم و رفتیم فوتسال بازی کردیم دوتایی :دی اینجوری که من میرفتیم سمت دروازه اون و بهش گل میزدم، بعد اون میومد سمت دروازه من و بهم گل میزد D: بعدشم دیه چون ناهار خورده بودم و دلم داشت درد میگرفت، نشستیم رو زمین و حرف زدیم. 

:: چهارشنبه قراره شله‌زرد بدن و قرار شده به‌جای اینکه مدرسه ظرف یه‌بار مصرف کلی بگیره مثه قدیما هرکسی یه طرف برا خودش بیاره تا از محیط زیست حفاظت شه. خیییلی این کارشونو دوست داشتم ^___^ واقعا فکر عالی‌ایه ^__^ 

:: قبولیامون واقعا خیلی خوب بودن! کلی پزشکی و اینا برا تجربی و کلی هم دانشگاه‌های شریف و تهران و امیرکبیر و اینا برای ریاضی داشتیم! 

۳

یه اول مهرِ دیه مونده فقط ^_^

سرویسمون با پارسال خیلی فرق میکنه. سه نفریم و خداروشکر اون دوتای دیگه المپیادین و این ینی اکثرا نیستن و من میتونم راحت باشم و زودتر برسم خونه و البته که منم خیلی روزا نیستم و خوشا به حال راننده‌مون :| 

صبح یه آقایی اومده بود سخنرانی میکرد، بعد این اینقدر آروم بود که خدا میدونه -_- ینی اینجوری بود که، سلام.. (ده ثانیه مکث) امیدوارم.‌. (ده ثانیه مکث) حالتون.. ( ده ثانیه مکث) ینی ببینید چقدر این آدم میتونست برای منی که تند صحبت میکنم و ترجیح میدم مخاطبمم تند صحبت کنه، حوصله سربر باشه -_- تازه تو آفتاب هم بودیم و داشتیم می‌سوختیم -___- 

زنگ اول آمار داشتیم. دبیر آمارمون یکی از دوستای صمیمی مادرگرامه و تا چندسال پیش رفت‌و‌آمد زیادی داشتیم. دبیر خوبیه و حال میده سر کلاسش D: بچه‌ها هم باهاش خیلی راحتن. مثلا امروز زنگ که خورد شروع کردن رو میز زدن و اینا بعد گفتیم بچه‌ها خانوم سر کلاسه هنوز! اونا هم با ذکر اینکه بابا خانوم از خودمونه به کارشون ادامه دادن :))) 

زنگ بعدش دینی داشتیم. اول که اومد، چون ما سر و صدا میکردیم، خیلی بداخلاق بود و گفتیم بدبخت شدیم رفت :/ ولی بعد به مرور خوب شد و به‌نظر که دبیر خوبی میومد! بعد نکته جالبش میدونید چی بود؟ وقتی اومد تو کلاس روسریش رو کلا درآورد و تازه هی هم کله‌شو تکون میداد تا موهاش بره کنار :/ :))) یا دست میکرد تو موهاش تا بده عقب :))))) 

زنگ سوم باز آمار داشتیم. 

زنگ ناهار هم بالاخره خورد و من با کلی ذوق به سمت غذام شتافتم رسما ^___^ یعنی تا اون زنگ رو به امید غذام تحمل کرده بودم :دی 

زنگ آخر حسابان داشتیم. دبیر خوبیه از نظر درس دادن، اما به نظرم یکم آدم بی‌روحی میمونه. نمیدونم دقیقا منظورمو چجوری بگم، ولی یه‌جوریه کلا! بعد نکته جالبش اینه که دکتری حقوق داره! البته لیسانس ریاضی هم داره! 

وسط کلاس واقعا داشت خوابم میگرفت که رفتم با آب یخ صورتم رو شستم و سرحال اومدم قشنگ ^_^ بعد ته کلاس بچه‌ها میگفتن خانوم دیه نمیکشیم و برعکس من خیلی میکشیدم و تازه افتاده بودم رو دور :دی 

باز دوباره مثل پارسال یادمون رفته بود پلاک سرویس رو ببینیم و راننده رو هم که فقط از پشت دیده بودیم و میدونستیم کچله :| خلاصه که کلی هی بگرد دنبالش تا بالاخره با شک به اینکه آیا این آقا کچله همونه؟ و با یقین به اینکه، آره از پشت همونه D: پیدا کردیم :دی :))) 

برعکس سرویس قبلی که راه‌هامون بهم نزدیک بود، امسال خیلی دوریم از هم و منی که نفر سوم و آخرم، ساعت سه و ربع تازه رسیدم خونه! حدود بیست دقیقه دیرتر از پارسال! 

دیه اومدم خونه و یکم تو گروه با بهار و پری چت کردیم و روزمونو گفتیم و بعدم یه قسمت بیگ بنگ دیدم و بعد اون یه بیست دقیقه چشمامو بستم و به خودم استراحت دادم! خیلی خوب بود واقعا و خوابم رو پروند! 

بعد نشستم سر درسام تا اولیا‌گرام اومدن و بالاخره امروز رفتم لوازم‌التحریر خریدم. اولش که پدرگرام میگفت دوتا خودکار بسه :| بعد که رفتیم اونجا و کلی خودکار و اینا برداشتم، میگه همینا؟ چیز دیه‌ای نمیخوای؟ و من مونده بودم که بالاخره چی؟ :| 

بعدشم یکم والیبال دیدم و درس خوندم و ماجراها رو تعریف کردم و الانم که اینجام ^_^ 

اینم کارای امروزم و تیکی که جلوشونه و حس خوبی بهم میده ^__^ (بدخط هم صد‌درصد خودتونید -_- )

۱۰

به‌نظرتون موهاش خیلی لعنتی نیست؟ ^_^ عررررر واهاهاااهاهاهاهای



۱۱
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان