یه جورایی یه چالش بازی یا یه همچین چیزاییD: + ده‌تا اضافه شد ^_^

طی وب‌گردی و از این وب به اون وب رفتن هام از روی بیکاری :| (اصلا هم امتحان ریاضی ندارم :/ ) رسیدم به این پست [کلیک] و خب به ذهنم رسید که میتونه چالش جذابی باشه ^_^ 

بیاید شماها هم عکس ایموجی‌های پر مصرف‌تون رو به اشتراک بذارید ^_^ 

حالا این به اشتراک گذاشتن میتونه چند جور باشه! مثلا میتونین تو وب خودتون بذارید یا بدید من زیر همین پست اضافه کنم. یه تفسیر کوتاه و در حد توان جذاب هم براش میذارم D: 

اینم برا خودم ^_^ 

وی هماره (به قول کازیمو D:) در حال پاچیدن بوده و قیافه خود را عین دلقک مینُماید! عقیده هم دارد که شبیه آن ایموجی زبان دراز با چشمای یه وری میباشد :دی وی لبخند دندان نما زیاد میزند و کمی زبان دراز است :| زیاد پوکر میشود و هماره بر پیشانی خویش میکوبد. 

.

آقای سر به هوا

وی یک عدد عاشق پیشه و علاقه‌مند به میمون است. استفاده مکرری از شصت خود میکند و نمیدانم یک مرد، چرا علامت لب و بوس جزو پرکاربردترین‌هایش باید باشد :| آنهم انواع و اقسام بوس :| وی عصبانی که میشود پوزخند میزند و برخلاف خیلی‌ها پوکر نمیشود کلا :/ (چجور میتونید واقعا؟ :| ) 

.

شیخنا شباهنگ D: 

شیخنا، دختری با احساسات لطیف است؛ زیرا از گل، دوتا کف دست چسبیده بهم :دی و لبخند ساده استفاده مینُماید و اشک زیاد میریزد! وی حتی در تلگرام هم دست از سر کچل جغدِ نگون‌بخت برنمیدارد :/ نه تنها در دنیای واقعا خیلی مخ است و فکر میکند، بلکه در دنیای مجازی نیز خیلی مخ است و خیلی فکر میکند :/ پوکر هم زیاد میشود و این نشانه‌ی سلامت وی میباشد :دی 

.

ناشناس

وی علاقه‌مند به بوس و علامت آزادی یا صلح یا همان دوی خودمان است :| وی یک عدد بچه‌ خرخون عینکی با قلبی شکسته میباشد (عخخخی) وی حس خود شاخ پندار خفیفی نیز دارد. درست است ناشناس و مجهول الجنسیت است؛ اما میتوان فهمید که وی دختر ست :دی # عای عم باهوش D: وی عصبی نیز میباشد و پیشنهاد میشود که دم پرش نپیچید :/ برای هدیه دادن به وی، گل رز میتواند انتخاب خوبی باشد!

.

unknown

از خندان بودن و لبخند دندان نما و پوکر و این چیزها که بگذریم، باید بگوییم، فکر مینُماییم که وی به رنگ‌ها علاقه‌مند است و یحتمل دختر میباشد! وی از آن دختر‌های رنگی رنگی‌ست که دفترچه‌های رنگی دارد و همه رنگ خودکار در کیفش یافت میشود و جزوه‌های رنگی مینویسد. وی هر رنگی را برای جایی خاص استفاده میکند و هر قلبی با رنگ‌های سبز و بنفش و قرمز برایش معنای خاصی دارد! وی زبان بدن خوبی هم دارد و یحتمل از آن‌هایی‌ست که هنگام حرف زدن با دستانش زیاد کار میکند! 

.

ابوالفضل 

وی بییییسیااااار علاقه‌مند به گل و گیاه بوده و یحتمل احساسات لطیفی دارد. استقلالی‌ست و از قلب آبی به جای قرمز استفاده میکند. علاقه به شیرینی و شکلات و اینا دارد و کلا با وجود اینهمه خوراکی، میتوان فهمید که شکمو :دی نیز هست. بیشتر به لبخند اکتفا میکند تا خنده. فقط سوالی که هست اینه که، اون جرقه اون وسط چیکار میکنه؟ :/ برای هدیه هم هر نوع گلی میتواند هدیه خوبی باشد.

.

Elham

خوش خنده و با احساسات است. همواره نالان و سر شکسته است :/ از دستانش زیاد استفاده میکند، و علاقه‌مند به سفید پوستان است :دی زیاد پوکر نمیشود که خب این جای تامل بسیار دارد :/ اصلا چطور میتوانید زیاد پوکر نشوید؟ :| انواع و اقسام راه‌های مظلوم نشان دادن خود را هم بلد است و استفاده میکند. 

.

حریر 

وی همواره پوکر بوده و در عین حال خوش خنده نیز میباشد و همچنین همش خود را متفکر نشان میدهد. وی با احساسات بوده و گل دوست دارد. خود خفن پندار نیز میباشد و همش عینک آفتابی میزند. اشکش تا حدودی دم مشکش است و کمی خجالتی‌ست. انواع و اقسام خنده‌ها و چشمک‌ها را بلد است. فکر میکند با استفاده از قلم نویسنده میشود اما هه! زهی خیال باطل که با یه ایموجی نویسنده شود :/ 

.

the_empror

وی همواره هنگام چت از تخت آویزان بوده و به همین دلیل همواره لبخند‌هایش  و خنده‌اش چپکی میباشد. بیشتر اوقات دهانش را مثل کروکودایل باز میکند و تمام دندان‌هایش را نشان میدهد :/ فک کرده است فقط خودش دندان دارد :| خود را کارآگاه و متفکر و بچه خرخون نشان میدهد، ولی زهی خیال باطل که کسی با ظاهرسازی بچه درسخون و باهوش نمیشود :دی پوکر هم کلا نمیشود و توصیه میکنم که به دکتر مراجعه کند و باز هم میپرسم که چطور میتوانید پوکر نشوید؟؟ :| 

اداهای غیر آدمیزادی، نظیر روح و اژدها نیز در میاورد و جا دارد بگویم از سنت خجالت بکش برادر من :/ این مسخره بازی‌ها برای سرباز مملکت زشت است به خدا :|| 

.

نیوشا یعقوبی 

دختری خوش خنده و با احساس و تا حدودی لطیف.چش غره هایش باعث ریختن برگ‌های تمامی درختان میشود :دی :/ همواره در حال تعجب است. تا حدودی مثل خودم زبان دراز است D: زود عصبانی میشود اما خود را خجالتی و مظلوم نشان میدهد. قر اندرون کمرش فراوان است. شکمو نیز هست و به سیب سبز علاقه دارد. زبان بدن چندان خوبی ندارد! پوکر هم خیلی نمیشود که جای تعجب دارد :| 

.

arya baradaran

وی از ایموجی‌های جالب و قابل توجه و تاملی استفاده میکند و تا حد زیادی متفاوت. وی بسیار گریه‌عو میباشد و همش اشک میریزد :/ علاقه خاصی به اسکلت و این چیزها دارد و خودش را خفه کرده‌است از بس اینها را برای همه فرستاد :| درباره ایموجی ردیف اول، ششمی، هم بهتر است چیزی نگویم و سکوت کنم :/ همواره عصبانی‌ست و دو شاخ بالای سرش دارد :// آب دماغش هم همیشه میاید و همواره دستمال بدست است :| یکسره هم بالا میاورد و حالت تهوع دارد که پیشنهاد میکنم به دکتر مراجعه کند :/ 

۳۹

بیشتر گند نزنیم صلوات :|

وسطای اسفند بود و به شدت منتظر اومدن جوابا بودیم که ببینیم آیا مرحله اول رو قبول شدیم یا نه. گوشی معاونمون خانوم الف. رو گرفتیم تا به ادمین کانال کفا پیام بدیم و ببینیم چیشده. گوشیشو داد و خودش رفت و من و مهرا هم به سرمون زد که شمارشو برداریم. پیامو که دادیم سریع رفتیم شمارشو برداشتیم و منم با خودکار رو دستم نوشتم. قرار بود کسی نفهمه و اگرم فهمید شماره رو ندیم. شماره رو فقط داشتیم و ازش استفاده‌ای هم نشد. در واقع نمیتونستیم استفاده کنیم! چون دردسر میشد و باید میگفتیم از کجا آوردیم! گذشت و گذشت تا امروز که مهرا اومد گفت: دیدی شر شد؟ گفتم: چی؟ گفت: شماره الف. نگار هی میگفت من با الف. حرف میزنم و اینا.. الف. هم پرسیده شماره رو از کجا آوردی اونم گفته مهرا. :|| و حالا الف هم فهمیده که شمارشو کش رفتیم -__- حالا سوال اینجاست که نگار از کجا آورده؟ خب عرضم به حضورتون که نگار شماره رو از مهرا کش رفته :| میگن دست بالای دست بسیار است همینه :// خلاصه که این چند روز آخری بد داریم گند میزنیم :/ سه شنبه‌ای هم رفته بودیم بالا سالن ناهارخوری و من و یگانه که روی یه تیکه فرش دراز کشیده بودیم. نگار یه کتاب نابود جلوش بود و مهرا و پرینازم عادی بودن. داشتیم شعر میخوندیم که یهو مسئول پیش دانشگاهیا اومد و ما رو دید و کلی بساط شد و به زور راضیش کردیم زنگ نزنه به الف. :/ شانس آوردیم مثه دفعه‌های قبل ورق وسط نبود :/ آخه میخواستن بازی کنن ولی حسش نبود، من قبول نکردم. اصلا همون حضور ما در اون مکان غیر قانونی بود چه برسه که ورق هم بازی کنیم :| حالا بعدش رفتیم تو همون کلاسی که بهمون دادن که یهو دیدیم دفتر داره نگار رو صدا میکنه! ما رو میگی، همه گرخیده بودیم -_- رسما از اعتماد الف. سواستفاده کرده بودیم و اونم فهمیده بود. اونم الف. که اینقدر قبول داره ما رو و بهمون اعتماد داره. رفتیم پایین همه و نگار رفت جلو فقط و بعد فهمیدیم که اون قضیه رو نفهمیده و فقط برا این صدا کرده که اطلاع ندادیم بهش و نامه نگرفتیم. واقعا یادمون رفته بود نامه بگیریم و بنابراین با چارتا عذر خواهی قضیه رو جمعش کردیم. حالا نمیدونم قضیه شماره الف. رو چجوری جمعش کنیم -__-  

۰

نمیخوام مدیونش باشم..

تا الان این حس رو نداشتم. اما بعد از خوندن اون پیاما یه لحظه یکی تو ذهنم گفت: آنه، فکر کردی اگه حرفاش راست بوده باشه میخوای چیکار کنی؟ فکر کردی چجوری جوابشو بدی؟ فکر کردی چقدر مدیونش میشی؟ فکر کردی دل یه آدم بیمار رو شکوندن یعنی چی؟ 

درسته که کلی اذیتمون کرده. درسته که کلی حرص خوردیم. درسته که یه جورایی بهمون مدیونه؛ ولی آیا من حق دارم پشت سرش حرف بزنم؟ نه! ندارم و نداشتم. 

نمیگم قضاوتش کردم یا نه، چون نمیدونم. چون از نظر خودم نکردم؛ ولی شاید یکی از بیرون فکر کنه که من قضاوت کردم. من فقط چندتا حرف و اتفاق رو گذاشتم کنار هم و نتیجه‌گیری کردم. نتیجه‌گیریم هرچی که بود باید پیش خودم میموند و من اشتباه کردم که بیانش کردم و همین بیان کردن من باعث شد که بقیه هم بیان کنن و همین باعث شد پشت سرش حرف زده شه. کار به درست و غلط حرفا ندارم! کار به این دارم که ما غیبت کردیم. چه اون حرفا درست بوده باشن و چه نباشن کار ما اشتباه بود. اما تنها راه خالی شدنمون بود که نریم نزنیم تو دهن اون آدم. 

فردا میرم بهش میگم پشت سرش حرف زیاد زدم و حلالم کنه. ترجیح میدم اون باشه که بخاطر کارایی که کرد باهامون بهم مدیون باشه و بسه دیگه هرچقدر گناهاشو شستم و خودمو باهاش برابر کردم. 

واقعا دارم فکر میکنم دیوونه شدم. یه بار میگم بریم حرف بزنیم باهاش، بعد دو دقیقه میگم نه :/ میگم حرفاش راست نیست، بعد میگم اگه راست باشه چی؟ 

نمیدونم واقعا باید این آدم رو چیکار کنم.. این آدمی که کلی اذیتمون کرده و حرص داده و مطمئنم که کلی هم دروغ تا الان بهمون گفته.. نمیدونم قضیه بیماریش دروغه یا نه ولی فرض رو میذارم که راست میگه و حرفشو باور میکنم و سعی میکنم مدیونش نشم دیگه.. تا الان اشتباه کردم. دیگه نمیکنم. 

دوتا اشتباه بزرگ داشتم. شایدم سه تا. یکیش این بود و دومیش اینه که خیلی چیزا رو یگانه الان میدونه که نباید میدونست و اشتباه کردم که گفتم.. نباید وقتی بهش اعتماد ندارم بهش میگفتم.. من دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.. دو نفر هم باعث این بی اعتمادی من شدن.. دو نفر که بد از اعتمادم سواستفاده کردن.. :) 

.

حس میکنم روز به روز بیشتر تو خودم فرو میرم و بیشتر دلم تنهایی میخواد و کمتر دلم حرف زدن میخواد.. دیگه حوصله پر حرفی و شیطنت ندارم.. 

باورتون میشه امروز وقتی تو سرویس شیطنتم گل کرده بود و هی روی بچه‌ها کرم میریختم و همه از اول تا آخر میخندیدیم، راننده سرویسمون گفت آنه که بچه آرومیه کلا؟ باورتون میشه به من گفت آروم؟؟ خودمم باورم نشد که کسی به من بگه آروم.. به منی که یه جا بند نمیشم/نمیشدم.. خیلی فکر کردم به حرفش و دیدم که درست میگه و من خیلی آروم شدم. دارم سعی میکنم که اینطور نباشم اما موفق نبودم و رو به انزوا و سکوت دارم میرم..

۵

شاید من :)

گاهی مهربون/ گاهی دلسوز/ گاهی غمخوار/ گاهی سنگدل/ گاهی بی رحم/ گاهی دل نازک/ گاهی درسخون(قبلا بودم)/ بی اراده/ بدقول/ بی اعصاب (جدیدا)/ درونگرا/ در جمع اما تنها/ خل و چل/ خندون/ پر حرف/ پر از شور و شوق/ پر انرژی/ خسته/ خیال‌پرداز/ برای آدما ارزش قائل میشه/ احمق/ پابند به اصولش/ از فحش بدش میاد/ صدای بلند/ گاهی لوس/ محکم و قوی/ شلخته/ فیزیکدان/ سردرگم/ بلاگر/ بلد نیست قهر کنه/ نمیتونه از کسی بدش بیاد/ بی معرفت/ ذوقمند از هرچیز کوچیکی/ عین بچه‌ها/ دیوونه‌ی فوتبال/ بارسایی/ منطقی/ حوصله حرف زدن نداره (جدیدا)/ غرق فضای مجازی/ با هر آدمی میتونه به ظاهر کنار بیاد! حتی اگه از درون کلی حرص بخوره/ بی هدف/ حرف گوش نکن/ ساده/ خیلی خیلی ساده/ در باطن مظلوم/ زودباور/ خنگ تا حدی/ خوش خنده/ فداکار/ اجتماعی/ بخشنده شاید/ یه جا بند نمیشه/ خوش‌بین/ بیش فعال/  آنه‌شرلی :)) و خیلی چیزهای دیگه :))

پ.ن: اگه فکر میکنید صفت دیگه‌ای هم هست که من یادم رفته خوشحال میشم بگید. :)

پ.ن۲: هرچی در لحظه به ذهنم رسید نوشتم و خب ممکنه که کامل‌ترش بکنم اگه چیزی بازم به ذهنم برسه :) 

۵

شهر من :)

چجوری میتونید این شهر رو دوست نداشته باشید آخه؟ :)))

پ.ن: عکس از خودم.

۱۳

احتمالا منم D:

احتمالا اون دختری که با لباس مدرسه‌ست و کتونی و کیف بنفش داره و هندزفری تو گوششه و یه لبخند دندون نمای خوشگلم (:دی) رو لباشه و برعکس همه که درگیر طوفان شدن و اخماشون توهمه بهتون نگاه میکنه و باعث میشه به وضعیت درگیریتون با شال و لباستون بخندید و وقتایی که یه بلندی میبینه تند تر میره و از روش میپره و گاهی وقتا هم خل بازیش گل میکنه و همراه با آهنگ تو گوشش موقع پریدن یه چرخ هم میزنه و یا صورتشو گرفته به سمت آسمون و میزاره قطره‌های بارون نوازشش کنن و برعکس بقیه با آرامشِ تمام و آروم راه میره تا دیرتر برسه خونه و بیشتر از این هوا لذت ببره و وقتی به توت‌ها یا شاتوت‌هایی که بخاطر طوفان پخش زمین شدن میرسه، آروم و با احتیاط و رو نوک پا رد میشه تا یه وقت یه دونه رو هم له نکنه، منم D:

۶

کمی حرف..

اواسط اسفند بود که به دلایل کاملا کاملا شخصی، که هیچ علاقه‌ای به شرحش برای دیگران و مرورش تو ذهنم ندارم، مجبور به ترک فضاهای مجازی ای شدم که توشون حضور داشتم. مثل تلگرام و یا وبلاگ. مدتی گوشی نداشتم و بعد از اون هم نخواستم که تلگرام بریزم و فقط وبلاگ رو دوباره راه انداختم تا بنویسم. چون وابسته‌م به اینجا :) 
فک میکنم یه هفته قبل از عید بود که با شماره‌ی جدیدم تلگرام رو نصب کردم؛ اونهم فقط و فقط بخاطر کارای درسی و مدرسه و مسابقه. چون تمام کارها و حرفهامون در اونجا زده میشد و تنها راه تبادل اطلاعات بود. نخواستم غیر درس چیزی باشه و کلا نسبت به تلگرام گارد داشتم. تنها چتی که میکردم با بهار بود و تنها گروهم گروه دوستام _غیر چت‌ها و گروه‌های درسی_ بود. و خب همین باعث دوری از خیلی از دوست‌های مجازی و یه آدم به اصطلاح رفیق شد. اون آدم به اصطلاح رفیق رفت و پشت سرشم نگاه نکرد و خب به درک. دنبال فرصت بود و خوشحالم که بهش این فرصت رو دادم :) دوست‌های دیگه‌ی مجازیم هم ینی بلاگرا واقعا واقعا واقعا کمرنگ شدن. میخواستم که تو همین وب باشه ولی خا نمیشد و یا نمیخواستن. نمیدونم چرا دوستی‌هایی که از همین وب آغاز شدن و بعد رفتن تو شبکه‌های اجتماعی دیگه، نتونستن تو وب ادامه پیدا کنن.
توقع درک شرایط از هیشکی ندارم و به همتون که دوستم بودین یا دوستتون بودم هم حق میدم که بهم بگین بی معرفت و رفیق نیمه راه و از اینجور چیزا... من نمیخواستم اینا باشم، اما شرایط باعث شد که همچین آدمی جلوه کنم و منم نمیتونستم جلوشو بگیرم. ولی با همه‌ی این دونسته‌ها و مقصر بودنم ولی بازم ناراحتم که دیگه اون دوستیا نیستن و الان دوباره تنها شدم و ناراحتم که اینجوری راجبم فکر میکنید.. 
۱۲

..

چند تا نفس عمیق بکش. آروم باش و بگو به درک و بعد برو درستو بخون.

#عای_عم_لوک‌‌خوش‌شانس

بهتون گفته بودم من چقدددرررررر آدم خوش شانسی هستم؟ 

بذارید براتون یه مثال بزنم تا به خوش شانسی من ایمان بیارید! 

پس از مدت‌ها امروز، زنگ آخر، نشستیم تو حیاط. روی یکی از نیمکت‌ها با پریناز و یگانه نشسته بودیم و هانا هم وایساده بود. من وسط بودم و تازه، بعد از بازی با یه پسربچه سمج، نشسته بودم. چهار زانو و دست به سینه نشسته بودم و سرگرم اصرار پسر و انکار یگانه برای دادن مسابقه دو بودیم که یهو.. به نظرت یهو چیشد؟ هیچی! چیز خاصی نشد اصن :| (اینجا رو با دقت بخونید حتما! چون اینجا اوج ماجرا و بخشیه که شما متوجه اوج خوش شانسیه من میشید!) یهو یه پرنده خیلی خوشگل (البته ندیدمش ولی خا :/ ) از روی درخت بالا سرم که ارتفاعش اندازه ساختمون سه طبقه بود، گند زد بهم :|| مانتو و آستینم رسما به فنا رفت و من مونده بودم بخندم یا گریه کنم :| البته که از درون واقعا دلم میخواست گریه کنم، ولی خا پوکر شدم و خندیدم. 

حالا فهمیدید من چقدر خوش شانسم یا بیشتر براتون توضیح بدم؟ :| 

۳

از تصورم ذوق مرگم D:

1. سلاااامممم ^_^ خوبین؟ در چه حالین؟ چخبر؟ 

2. یه تصور و خیالی رو از خیلی وقت پیش دارم. بعد هی چندبار خواستم بنویسم براتون ولی هی نشده. حالا الانم از دیروز یکم جدی تر بهش فکر کردم و کلی واسه انجام اون کار برنامه ریختم ^_^ کاری که توش همتون شریک خواهید بود! فکر کنم حداقل تا ۵ سال دیگه بتونم عملیش کنم. قصدم ندارم به هیچکس بگم و میخوام واس خودم بمونه تا اونموقع :) البته برا خودم یه جا نوشتم و تمام برنامه ریزیای اون کار رو انجام دادم و اینکه قراره دقیق چی بشه. بیشتر نوشتم تا اگه بعدا یکی فکرمو دزدید ثابت کنم اول فکر من بوده :دی 

بهش حتی فکرم میکنم ذوق میکنم ^__^ فکر کنم موقع عملی شدنش از ذوق بمیرم ^_^ 

2. گفته بودم میخوایم به بچه‌های سال پایینتر درس بدیم و کمک کنیم مسابقات شرکت کنن. برای انتخابشون باهاشون مصاحبه میکنیم و نمیدونید چقدر کار حوصله سر بریه :/ یه سری سوالات روتین و با تغییرات کم همش باید بپرسیم :/ بعد همشم عذاب وجدان دارم نکنه که به ناحق کسی رو حذف کنیم. تا اینجای کار که همه چی خوب بوده و بچه‌ها هم پیگیر بودن ^_^ ایشالا تا تهش خوب پیش بره و بتونیم چند تا تیم خوب داشته باشیم ^_^ 

3. تو پست قبل گفتم خواهر میخوام. [کلیک] این حس به قدری در من بزرگ شده و که منی که حسود نیستم واقعا دارم به کسایی که خواهر دارن حسادت میکنیم :/ و به نظرم خیلی بدبختم که خواهر ندارم :(( و میتونم به خاطرش کلی غصه بخورم :(

4. دیشب به فاطمه پیام دادم و شاد و خندان حالشو پرسیدم که یهو گفت افتصاح. پرسیدم چرا؟ گفت بهترین دوستش فوت کرده.. واقعا شوک شدم.. خیلی ناراحت شدم براش.. :(( علاوه بر اون، دیروز بهترین دوست پدرگرام هم فوت کرد.. :( 

5. پدرگرام هم مثه منه! وقتایی که خیلی ناراحته گریه نمیکنه و به جاش میخوابه. شک ندارم بخاطر دوستش خیلی ناراحته! ولی خم به ابرو نیاورد. مادرگرام گریه کرد ولی اون نه. به جاش اونی که خیلی کم پیش میاد ظهر بخوابه، امروز زود اومد و ۳ ساعت خواب بود.. :( 

6. سه هفته‌ست میخواد یه چی بگه نمیگه -_- ینی رسما خودشو کشت :| بهش گفتم بابا دخترا هم اینقدر ناز ندارن که تو داری :||| هی میگه آنه. بعد دو دیقه دیر جواب بدم میگه هیچی بعدا میگم :| دیشبم سه ساعت منتظر بودم بیاد بگه، چون خودش گفته بود آن باش که بگم، ولی نیومد :| 

7. اوضاع درسی افتضاحه و فقط امیدوارم که خرداد بشینم بخونم! -_- 

8. خواستیم با یگانه اردو مطالعاتی یازدهما رو بمونیم ما هم و باهم درس بخونیم ولی نذاشتن نامردا :( 

9. تا حالا شده خوشحال شین که یه مدت طولانی دروغ میشنیدین؟ من الان خوشحاااالم که تمام اون حرفا دروغ بود و اوضاع اونقدر ها هم بد نیست ^__^ خیلی خوشحالم واسش ^_^ 

10. شاد باشید D: 

۳
[لبخند چپلوک]
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان