دیدار وبلاگی + بعد یه سال همه باهم رفتیم بیرون + رفتیم مدرسه ضایع شدیم، برگشتیم :/

÷ سه‌شنبه رفتم مدرسه مادرگرام. روی پله‌های حیاط تنها نشسته بودم و هر لحظه منتظر بودم یکی بزنه رو شونه‌م و بگه آنه تویی؟ و من جیغ بزنم از ذوق و بگم آره D: ^_^ 

سر کلاس پیش هم نشستیم و من همش یاد بهار می‌افتادم که کنار هم بودیم. خداروشکر آندرو بچه خوبی و بود و به توصیه‌هام توجه کرد و نذاشت تنها بمونم :دی ینی واقعا از اینکه تنها بمونم و اون با دوستاش بره میترسیدم :| دیدن آندرو و کنارش بودن بهترین بخشش بود و بدترین بخشش سوالایی که می‌پرسیدن و من مجبور بودم چرت و پرت جواب بدم :/ مثلا میگفتن خب چرا از فرزانگان پاشدی اومدی اینجا؟ بعد منم میگفتم چون استادا رو میشناختم و اینا :' آره جون خودم :| تهش فقط فامیلیاشونو اگه شنیده بوم :/ 

از کنار مادرگرام که رد میشدم خنده‌م میگرفت :)))) هی تجسم میکردم که باید بگم خانوم فلانی و نه مامان! :)))) 

با شیدا که میخواستیم حرف بزنیم، مثلا میومدم یه چیزی رو تعریف کنم، بعد میدیدم خب اینو که تو وبلاگ گفتم و میدونه :/ خلاصه که ۸۰ درصد حرفامو میدونست '_' 

% فک میکنم دوشنبه یا سه‌شنبه بود که تو گروه گفتم که پاشیم بریم بیرون و اینا و بعد از برنامه‌ریزی‌های سخت (آخه هرکسی یه روزی کلاس داشت) قرار شد پنج‌شنبه بریم پارک بانوان. البته من قطعی نبودم ولی خداروشکر جور شد و رفتیم ^__^ دیه از صبح رفتیم اونجا و کلی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و قر دادیم و دیوونه بازی درآوردیم D: درباره‌ همه‌چی هم حرف زدیم. آب بازی هم کردیم. یکم اون‌طرف‌تر ما یه شیر آبی بود که گویا خراب بود و وقتی بازش کرده بودن تا به درختا قطره‌ای آب بدن از اون کلی آب میپاچید بیرون و هدر میرفت. ماهم برای اینکه خنک شیم میرفتیم جلوش و سر تا پامون قشنگ خیس میشد D: هنوزم باورم نمیشه که یه‌دونه عکس هم نگرفتیم :/// نه به اون دفعه که کلیییی عکس گرفتیم و الان کلی عکس دارم، نه به این دفعه که هیچی عکس نگرفتیم :\ فقط یه دوتا عکس از سفره صبونه دارم، همین '_' 

= بچه.ها قرار گذاشتن که شنبه، ینی امروز، بریم مدرسه و کلاسی که قراره بهمون بدن رو مرتب کنیم و این بساطا. عین احمقا با وجود کارام گفتم باشه میام و رفتم دیدم هیچ کاری نداریم و کلاسم فعلا نداریم و رسما بیکار بودیم و نشسته بودیم تو اون خرماپزون حرف میزدیم :| میخواستن تا دو‌ و نیم بمونن، ولی من که گفتم عمرا بمونم :/ و خب ۱۲ ظهر برگشتم خونه :/ تازه میخواستم زودتر برم حتی، ولی دیدم خب خیلی ضایع‌ست :| خلاصه که رفتیم مدرسه ایسگاه شدیم برگشتیم '_' 

۱۲

حتمااااا!!!

این وبلاگ [کلیک] رو حتما دنبال کنید. توش قراره کلی متن‌های قشنگ بذاریم ^___^ کمک کنید متن‌ها بهتر و بهتر بشن :)) 

همینجوری یهو دلم خواست رنگی رنگی باشه ^_^ فقط تعداد رنگ‌ها کمه، مسئولان بیان رسیدگی کن '_'

اول نوشت: یه وویس گرفتم 17 دقیقه بود و شانس آوردید بیان نمیذاره بیشتر از 30 مگ آپلود کنم، وگرنه الان باید اونو میشنیدید :دی 

دوم نوشت: نمیدونم چه حکمتیه که من همه قرارهای وبلاگیم و در واقع آدم‌های بلاگری که میبینم همه‌ش در فضاهای علمیه :/ اون از بهار که سه سال تو یه مدرسه بودیم و دو سال تو یه کلاس و هر روز صبح تا ظهر تو قرار وبلاگی بودیم :/ اون از محمد که توی مسابقات کفا و دانشگاه شهید بهشتی دیدیم همو و اینم از آندرو که قراره فردا تو مدرسه همو ببینیم :| اینهمه کافه و رستوران و پارک و جای قشنگ داره این شهر، بعد همه‌ش باید تو مدرسه و دانشگاه باشه قرارهای من -__- خلاصه که قراره فردا آندرو رو ببینم و از صبح تا چهارونیم کنار هم باشیم ^___^ کلییییی ذوق دارم ^_____^ هی ازش سوال میپرسیدم که چیا رو میتونم بگم جلو دوستاش و چیا رو نه و اون چیا رو بگه یا نگه و اینکه باید تو یه کلاس باشیم و از اینجور چیزا و سعی در تخلیه هیجانم داشتم D: امیدوارم همه‌چی خوب باشه ^__^ 

سوم نوشت: بالاخره میرم کنسرت چارتار ^____________^ واهاهاهاهاهاهاهاهاهای بیا وسطططططططط هووووووووووو هوووووووووو حالا قرش بده هو هو هووووووووووووو واهاهاهاهاهاهاهای جییییییییییییییغ عررررررررررررررررررررررر 

قراره که با داییم برم و مهمون اونم و هرچقدر گفتم کدوم صندلیه و چقدر شد هیچی نگفت -_- خاله‌مم تو مشهد همینکارو میکرد و هرجا رفتیم نذاشت من دنگمو بدم -_- مادرجونم گفت میخواسته برات یه لباس بارسا بخره ولی دیه گفته به‌جاش الان که گفته بریم کنسرت چارتار میبرمش اونجا :)) بعد مادرجونم میگه این چیه میخواید برید غمگینه :/ برید کنسرت اون یارو چیه آجیل چی چی.. منظورش امید حاجیلی بود :)))))))))))) ولی خب هیچ کنسرتی رو با این عوض نمیکنم ^__^ 

چهارم نوشت: امروز تولد دو تا دیوونه‌ست ^___^ یکیش همون محمد و اون‌یکی هم فاطی خودمون ^____^ تولد جفتتون خییییییلی خیییییییلی مبارک باشه ^___^ کلی آرزوهای قشنگ براتون میکنم و امیدوارم همیشه همیشه دلتون شاد باشه و بهترین سال عمرتون باشه و کلی توش موفقیت و شادی باشه ^____^ 

۹

میگریستم و میلرزیدم

با موژه‌هایی خیس، چشمانی قرمز، دماغی قرمز و آویزون و گونه‌هایی که هنوز رد اشک روشونه در حال تایپ هستیم.. 
اشک‌های زیادی که ریختم نه از غم دوریه، نه از غم عشقه و نه حتی از غم باخت کرواسی ( :| ) بلکه بخاطر یه عدد سوسکه :| بله درست خوندید! سوسک. یه سوسک گنده‌ی سیاه -_- 
بذارید براتون بگم ماجرا از چه قرار بود. داشتم میرفتم سمت کشوی لباس‌هام که یهو دیدم همون سوسکِ مذکور داره از کنارش رد میشه و ویژی میره. تا حدود چند ثانیه هنگ بودم و بعدشم مونده بودم جیغ بزنم و خانواده رو سکته بدم یا نه؛ که دیدم من آدمی نیستم که بتونم جلو جیغم رو بگیرم و در نتیجه شروع کردم به جیغ بنفش کشیدن. اون سوسکه هم ویژی رد شد و رفت بیرون و خب یه جورایی گم شد. پدرگرام و برادرگرام اومدن و من میلرزیدم و اشک میریختم. قیافه پدرگرام عالی بود! اگه حالم خوب بود قطعا کلی میخندیدم :دی بهشون گفتم و اونا هم رفتن بیرون دنبالشو و منم افتادم کف زمین و همچنان میگریستم و میلرزیدم. صداشون میومد که پیداش کردن و حالا دنبالشن و میزنن تا بمیره. کلی زدن رو زمین تا بالاخره برادرگرام اعلام کرد که کشته‌شد. من توی یه سه‌گوش بین میزم و دیوار و کنار در بالکن نشسته بودم؛ که یهو با خودم گفتم خب نخبه الان اینجا نشستی یکی دیگه میاد رو شونه‌ت راه میره که :/ و رفتم رو تختم نشستم. و لازم به ذکره که همچنان میگریستم و میلرزیدم :| 
الان هم که روی تختم توی تاریکی دراز کشیدم، مادرگرام اومد اصرار کرد که برم پیش اونا بخوابم، اما خب از اونجایی که اکثر مواقع دربالکنشون بازه و از اون مهم‌تر من توی تختم احساس امنیت میکنم، نرفتم. 
پ.ن1: در بالکن خودم همیشه بسته‌ست و کلا بخاطر همین حشرات و اینا بازش نمیکنم. معلوم نیست از کجا اومده چهارطبقه بالا '_' 
پ.ن2: برای کسایی که نمیدونن یا یادشون رفته باید بگم که من فوبیای حشرات و بخصوص سوسک دارم و واسه همین هست که اینقدر حالم بد میشه. 
۸

موج‌های آبی

اینترنتی بلیط خریدیم تا مثلا تو صف واینستیم، اما مثه خلا تو صف وایستادیم :| بعد فهمیدیم عه، باید میرفتیم اونور کد پذیرش رو میزدیم، بلیطمونو میگرفتیم '_'
نیم ساعت طول کشید تا به کمدامون برسیم :| اخه همه‌ی کیفا رو جزء به جزء میگشتن! حالا تو کیف منم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد :| نامرد یه بسته آدامسمم انداخت بیرون :( :/ خانومه با تعجب نگاه میکرد و میگشت؛ منم گفتم: من مسافرم، کیف سفرمه واسه همین این چیزا توشه :دی 
اول رفتیم چاله فضایی. بعد نیم ساعت بالاخره نوبتمون شد و اول مهسا رفت. منم بعدش رفتم. توی چاله که بودم، بعد چرخیدنا یهو دیدم با کله و چپه دارم میوفتم پایین و هیچکاری هم نمیتونستم بکنم. یه وضع خنده‌داری بود :))))) بعد دوباره رفتیم بالا و اون سرسره کناری چاله فضایی به اسم آبی آروم رو سوار شدیم. یه سرسره خیلی مِلو بود. فقط من حواسم نبود تهش میوفتم تو استخر آب و همین باعث شد کل دماغ و دهنم پر آب بشه -_- 
بعد رفتیم دنبال سقوط آزاد. مهسا نمیخواست بیاد، ولی من دلم میخواست امتحانش کنم. چهار طبقه رفتیم تا رسیدیم بهش. صفش شلوغ نبود و همه اون‌جا، اونی رو که تو دستگاه بود رو کلی تشویق میکردن. اول من رفتم و قرار شد به اندازه یه نفر اون پایین وایسم. اگه اومد که هیچ اگه نه دم پله‌ها وایسم. سوار دستگاه شدم و دست و پاهام رو همونجور که خانومه گفت گذاشتم. بعد از شمارش یهو زیر پام خالی شد و افتادم. اول جیغ زدم ولی بعدش اینقدر آب میپاچید به صورتم و اینا نمیشد جیغ زد اصن. خیلی خوب بود ^__^ یه لحظه تو دل آدم خالی میشد قشنگ ^_^ مهسا هم سوار شد و اتفاقا کلی خوشش اومد! 
خاله رو پیدا کردیم و رفتیم یه قسمت دیگه. اسم سرسره‌هاشو نمیدونم :/ دوتا سرسره کنار هم بود که یکی پیچ‌پیچی بود و اون‌یکی هم دونفره بود. اول با مهسا رفتیم تو صف پیچ‌پیچی و خاله هم رفت برامون تو صف اون‌یکی جا گرفت :دی پیچ‌پیچیه چیز خاصی نبود و همون یه بار بس بود. به‌زور از میون مردم رد شدیم و رسیدیم به جامون برای اون یکی سرسره‌هه. سوار تویوب دونفره شدیم و یه قسمتایی داشت که هی میرفتی چپ و راست و بالات هم باز بود. خوب بود. نمیدونم قبل این بود یا بعد این سرسره‌ها بود که رفتیم تو قسمت سونا و جکوزی و اینا و اونجا شیرموز بستنی گرفتیم خوردیم. اینقده چسبید ^_^ بعدش باز با مهسا رفتیم سقوط آزاد D: اینبار اون اول رفت. بعد من رفتم. باز دوباره بلافاصله اومدیم بالا و برای بار سوم رفتیم D: بعد رفتیم سمت تورنادو و جت موج. جت موج که شلوغ بود و واسه همین رفتیم تورنادو. تورنادو چهار نفری بود و ما دونفر. دوتا دختر جلومون بودن که با اونا مچ شدیم و قرار شد باهم بریم. خیییییلی خوب بود و خیلی کیف داشت و کلی جیغ زدیم و خندیدیم ^___^ تا پیاده شدیم گفتیم دوباره بریم و باز رفتیم. بعد باز دوباره برای بار سوم با یه خانومه و خواهرزاده‌ش رفتیم ^__^ خیییلی کیف داد ^__^ بعدش خواستیم دوباره چاله فضایی رو بریم اما خیلی شلوغ بود و بیخیال شدیم. رفتیم یه طبقه پایین‌تر تا یه سرسره دونفره رو بریم. من تو صف وایسادم و مهسا رفت سرسره تکی کناری. وقتی برگشت که بیاد جلو کنار من، به‌زور گذاشتنش بیاد جلو پیش من :| اصلا هیجان خاصی نداشت و فقط توش خوشگل بود و من و مهسا با داد و جیغ میگفتیم وااای چه خوشگله :دی 
خاله رو فرستادیم بره پیتزا بخره و تا اونوقت خودمون باز بریم بگردیم.
خواستیم بریم سرسره U ولی خیییییلی شلوغ بود. به‌جاش رفتیم یه سرسره استیل که کنارش بود. خیلی سرسره‌ش وحشتناک بود واقعا '_' شیبش قشنگ 85 درجه بود و آدم وایساده میرفت پایین. سه ساعت وایساده بودیم که بریم یا نریم و اگه بریم کی اول بره '_' :))) کلی هی از خانومه پرسیدیم یعنی پرت نمیشیم؟؟ و اینا.. خلاصه بعد کلی کلنجار رفتن، من اول رفتم. دراز کشیدم و خودمو کشوندم به سمت پایین تا سر بخورم. خیییییلی وحشتناک و خیییییلی عالی بود ^__^ از اول تا تهشو فقط جیغ زدم و ناخودآگاه هم چشمام بسته بود. وقتی پیاده شدم قشنگ پاهام ضعف داشتن  D: '_' مهسا ولی وقتی میومد پایین یه ذره هم جیغ نزد. بعدا خودش میگفت مرگ رو به چشمام دیدم :))))))) 
بعد از اون رفتیم جت موج. صفش خلوت تر شده بود. کسایی بودن که مثلا یه نفرشون جلو وایساده بود و میخواستن برن، بعد من میذاشتم ولی خانومه پشت من به‌زور میذاشت و یه خانومه هم جلو من که اصلا نمیذاشت '_' نمیدونم چی میشه اگه بذاره بره اون جلو :/ البته شاید کار درستی میکنن، ولی خب به نظرم اینقدرا هم نباید حرص بزنیم توی نوبتمون و اگه یکی دوتا اونور تر شد غر بزنیم و اینا :/ همون خانومه پشت سر من خیلی میچسبید به آدم و ینی کلا خیلی همه چفت تو چفت بودن و وقتی یکم راه باز میشد من سعی میکردم خیلی نرم جلو که بچسبم به جلویی. بعد این خانومه میگفت برو برو و منم گفتم که چه فرقی داره که اینقدر به هم نزدیک باشیم یا نه؟ نوبتمون که تغییر نمیکنه، فقط هوا گرمتر میشه! نمیدونم از رو لهجه‌م یا چی، فهمید تهرانی هستم و ازم خواست برا دخترش که همسن من بود دعا کنم. (مسئول سقوط آزاد هم فهمید تهرانم و ازم پرسید. کلا نمیدونم از رو لهجه‌ نداشتنم میفهمیدن یا من رفتار خاصی داشتم! ) 
برخلاف گفته‌ها به‌نظرم تورنادو خیلی بهتر بود و هیجانش بیشتر، ولی خب جت‌موج خیلی طولانی‌تر بود. بعدش سریع رفتیم پیش خاله و دیدیم که همبرگر خریده و گویا پیتزا نداشته :/ دیگه سریع رفتیم بیرون و حاضر شدیم و برگشتیم خونه. اها راستی بازی انگلیس و سوئد رو اول نشون میداد و ماهم همینجوری در طی رفت‌و‌آمدهامون میدیدیم، ولی بازی بعدی رو نامردا نشون ندادن. همبرگرها رو تو ماشین خوردیم و وقتی رسیدیم نشستیم به فوتبال دیدن. به مادرگرام هم زنگ زدم و براش تعریف کردم. 
+ وقتی اینهمه آب رو میدیدم که همینجور دارن شرشر میریزن و برای تفریح مصرف میشن حس عذاب وجدان خیلی شدیدی میگرفتم :( 
۱۱

سفرنامه‌نویس + سورنا ^_^

وقتی رسیدیم ترمینال زن‌عمو و آریا و عمو اونجا بودن و بلیطامونو گرفته بودن. لحظات پایانی فوتبال فرانسه و اروگوئه رو میدیدیم. دیگه به‌زور از تلویزیون جدا شدیم که بریم سوار شیم. به‌جای هشت و نیم ده دقیقه به نه راه افتاد :/ توی راه تا موقع فوتبال فیلم آنه رو میدیدم. فوتبال که ساعت ده‌ و نیم شروع شد با وضعیتی که تو عکس میبینید (عکسش هنو به دستم نرسیده :/ رسید تو پست بعد میذارم) درحال دیدن فوتبال بودیم '_' کلی هم هی قطع و وصل میشد و اینجوری شد که کلا ندیدیم کی گل زد و چجوری زد :|
قرار نبود شام هم داشته باشیم و بنابراین خودمون ساندویچ داشتیم و گذاشتیم اخر شب بخوریم.  در حال کلنجار رفتن با نت بودیم که یکی اومد بهمون یه کارت داد و گفت برید از رستوران شامتون رو بگیرید و ما متعجبِ ذوقمند بودیم D: خلاصه که رفتیم دیدیم تازه منو هم بازه و هرچی بخوایم میتونیم بگیریم! من و زن‌عموم جوجه گرفتیم و داداشم و آریا کباب. غذاش عالی نبود ولی در حد یه رستوران سرراهی خوب بود. 
برگشتیم تو ماشین و با یه نرم‌افزار دیه بازی رو دیدیم. خداروشکر ایندفعه گل برزیل رو تونستیم زنده ببینیم. علی‌رغم توصیه‌های فراوان والیدین گرام مبنی بر رعایت سکوت و جیغ نزدن و هیجانی نشدن موقع فوتبال؛ یه‌جا حواسم و نبود و سر یه موقعیت صدام رفت بالا :دی 
بعدش باز شروع کردم فیلم دیدن. جاهامونو عوض کردیم و من زن‌عموم کنار هم و اون دوتا هم کنار هم بودن. ساعت از دو گذشته بود که خوابم برد بالاخره. ولی ساعت ده دقیقه به چهار بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. 
تا ساعتای هفت با آریا فیلم don't breath رو میدیدیم. خیلی ترسناک نیست، حتی شاید بشه گفت اصن ترسناک نیست ولی بعضی جاهاش باعث میشد که بخوام جیغ بکشم و اینا.. خلاصه که خیلی کار سختی بود که خودمو نگه دارم یه وقت کله سحر جیغ نزنم مردم بیدار شن :/ '_' 
بعد فیلم خوابیدیم یکم و برخلاف گفته‌ها که میگفتن نه و نیم میرسیم، ساعت هشت و نیم رسیدیم مشهد و نزدیکای نه بود که دیگه پیاده شدیم. نشستیم تو سالن منتظر خاله و آریا و زن‌عمو هم میخواستن برای برگشتشون بلیط بخرن. 
خاله که اومد، اول رفتیم خونه عمه مادرگرام و سورپرایز شدن از دیدنمون ^_^ و بعد هم اومدیم خونه. متین و مهسا (دخترخاله و پسرخاله‌م) خواب بودن و خاله‌م بیدارشون کرد. منم با نیش باز کنارش وایساده بودم و این دوتا وقتی بیدار میشدن هی پلک میزدن ببینن این کیه کنار مامانشون و آیا واقعا آنه‌ست؟ D: خلاصه که صحنه جالبی بود D: :)))) 

+ از هفته پیش که برای صبا (سورنا) وبلاگ زدم، وقت نکردم پست اولشو بذارم. حالا الان گذاشتم و ازتون میخوام یه‌سر اونجا بزنید و دنبالش کنید :)) به نسبت سنش و یه‌جورایی بی‌تجربگیش، نویسندگیش عالیه ^__^  ----> سورنا 

۷

بیایم باور کنیم همه در حال قضاوت کردن ما نیستن!!

اومدم شروع کردم وبلاگ‌ها رو خوندن و یه چیز‌هایی خوندم که حس میکنم اگه الان نیام ننویسم میترکم! 

چرا فکر میکنید شما خیلی خوبید و از همه بهترید و همه فقط در حال قضاوت کردن شما هستن؟؟؟ فکر میکنید همه اینقدر بیکارن که بشینن فقط شما رو بخونن و قضاوتتون کنن؟؟ و شماهم تهش بگی تو جای من نبودی و اون روزای فلان رو نداشتی و لاب لاب لاب؟؟ بابا جمع کنید خودتونو دیه.. فکر میکنید هرکی هرچی میگه داره شما رو قضاوت میکنه؟؟ اما خب باید بگم اتفاقا برعکس! این شمایید که الان دارید اونو قضاوت میکنید!! یه چیز یاد گرفتیم همه هی هرکی هرچی میگه میگیم قضاوت نکن، قضاوت نکن! اصن باشه شما از همه بدبخت‌تر و سختی کشیده‌تر :// ماهم که از ازل تا به ابد لا پرقوییم :| کروکودیل هم پرواز میکنه :| زرافه هم سینه‌خیز میره :| 

پ.ن: بابا من بیخیال تو شدم؛ تو نمیتونی بیخیال ما بشی حاجی؟ بس کن دیه توهم '_' 

۹

راهی شدم.. [لبخند چپلوک]

رفتم کلی بلیطای قطارها و ساعتا و روزاشون رو بالا و پایین کردم تا یه مناسبشو گیر بیارم.. ولی مادر و پدرگرام دبه کردن و گفتن حالا ما یه چیزی گفتیم :| 

شب که میخواستم بخوابم با خودم گفتم، اگه امام رضا بطلبه، هرجوریم که باشه میرم.. :) 

فرداش یکم نرم‌تر بودن و فقط مونده بود دیه خرید بلیط. شب توی مهمونی مادرگرام با زن‌عموم حرف میزدن راجب اینکه مادرگرام میگفته نمیدونم چجوری بفرستمشون دلم‌ شور میزنه و اینا.. که یهو زن‌عموم گفتن که من و آریا هم فردا شب میخوایم فردا بریم مشهد. و خب اینگونه شد که الان من و برادر گرام و زن‌عموم و آریا با اتوبوس وی‌آی‌پی قراره ساعت هشت و نیم بریم مشهد [از ذوق میمیرد] 

دیگه حلال کنید اگه یه‌وقت رفتیم و اتوبوس چپ کرد، مردیم :| :)) 


+ امیرسام پسر کوچکتر زن‌عموم (یازده‌ساله) اینقدر ناراحت بود و هی میومد مامانشو بغل میکرد و هی میگفت ینی کی میرین؟ ینی کی میاین؟ ینی شما برین ما چیکار کنیم؟ ما کجا میریم؟ و هی سوال میپرسید و ناراحت بود و یه‌ جاهایی هم اشکش در میومد.. :) حالا از اونور خواهر کوچکترش ثنا (۴ و نیم ساله) خوشحال بود که وقتی اینا برن، میرن شب خونه مادرجون :))))) ینی عین خیالشم نبود که مامانش قراره چند روز نباشن :)))))) ینی قشنگ یه شرلی (مجاز از فامیلی واقعیم :دی) به تمام معناعه D: حالا چرا؟ چون اصولا شرلی‌ها انسان‌های با احساسی نیستن :| فقط این امیرسام بین همه‌ی نوه‌ها به شرلی‌ها نرفته و احساساتیه :))))) 

۹

عابری گمشده در کوی رها شدنم..

1. اگه گفتید در نتیجه پست قبل و پیشنهاداتتون کجا رفتیم؟؟ خب، همه‌تون اشتباه گفتید و باید بگم که ما رفتیم پارچه‌فروشی :| بله درست خوندید پارچه‌فروشی! رفتیم که فاطمه[کلیک] پارچه بخره برا مانتویی که میخواد بدوزه. البته که لازم به ذکره که تهشم دست خالی برگشتیم '_' بعد اینقدر زود برگشتیم که مادرهای‌گراممان هر دو کلی تعجب کردن که چه زود o_O لازم به ذکره که بگم ما خیلی بچه‌های خوبی بودیم و وقتی گفتیم میریم پارچه‌فروشی فلان‌جا، فقط رفتیم همونجا و هیچ‌جا دیه نرفتیم :| 

2. داشتم فکر میکردم چه خوبه آدم خیاط باشه‌ها ^_^ هر مدل لباسی که بخوای میتونی برا خودت بدوزی! با هر طرح و رنگ پارچه‌ای که بخوای ^_^ مثه فاطمه. 

3. چارتار آهنگ دااااااااد ^_______^ عررررررر جییییییییییییغ *_____* واهاهاهاهاهاهای حس آپلودش نیست :/ خودتون برید گوش بدید قشنگه *_* 

اگه بخوام از خودشناسی‌هام بگم اینه که بالخره بعد سالها فهمیدم که از سبک آهنگای چارتار، ایهام و سینا حجازی خیلی خوشم میاد و میتونم سال‌ها حتی بدون خسته شدن آهنگاشونو گوش بدم ^____^ بعد حالا الان که من میخوام برم کنسرتشونو هی این چارتار تو اصفهان و شیراز و اینا کنسرت دارن -__- 

4. میخوام برم پیش خاله‌م و داییم و اون فسقلیش ^__^ دعا کنید بلیط گیر بیارم و بتونم برم ^_^ اگه بخوام برم باید همین‌روزا برم دیه. 

اول قرار بود تنها با هواپیما برم، البته قطار رو بیشتر ترجیح میدادم اما خب گفتن نمیشه، بعد یهو امشب مادرگرام گفت با داداشت برو '_' و اینگونه شد که قرار شد با برادرگرام با قطار بریم و اونم قطار اتوبوسی نه کوپه :| چون که تو کوپه معلوم نیست اون دو نفر کی باشن و اینا :/ حالا برم سایت رو نگاه کنم ببینم بلیط گیر میارم برم ^__^ و امیدوارم بالاخره اینبار بشه که موج‌های آبی هم بریم :)) 

پ.ن: عنوان هم بخشی از اهنگ جدید چارتار به اسم آدینه‌ست :)) 

پ.ن۲: بیاید اینم لینک کانال چارتار اگه خواستید از اونجا راحت دانلود کنید، هم آهنگ رو هم موزیک ویدیوش رو :)))  ----> @chaartaar

۳

کجا بریم؟

من و فاطمه خیلی فکر کردیم ولی دیدیم به غیر از چندجا مثل باغ کتاب و سینما و اینا جای دیگه‌ای نیست که بخوایم بریم :/ 

بیاید پیشنهاد بدید، ببینم کجاها توی تهران هست که حدودا تفریحی و جذاب باشه. واقعا تهران چه جاهایی داره برا گردش؟ 

۱۶
سرگشته‌ی محضیم در این وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.. :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان